اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
اندرحوالات سام
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
زمان :
 ٩:٠٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

این بار سومیه که این پست رو مینویسم عصبانی

نمیدونم چرا پیشنویس رو سیو نمیکنه این سایت ... بهرحال تا سه نشه بازی نشه دیگهههه.... من تصمیم دارم وبلاگمو بنویسم این مسایل هم نمیتونه جلومو بگیرهعینک

 

خب تو پست قبلی نوشتم قد و وزن سام تو یه سالگی اش بعد از اون مریضی و وزن کم کردنش ، 12.500 کیلو و 83 سانت قدش بود ...دور سرش هم 47 بود...

 

این پسر ما از هشت ماهگیش که شروع کرد به سینه خیز رفتن کم کم چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفت و اولاش خودش رو پرت میکرد به سمت جلو اما کم کم یاد گرفت میتونه دستشو بذاره و   بعد زانوش و بیاره جلو  خلاصه چهاردست و پارفت و هنوزم مث بنز طی عرض میکنه همین شکلی نیشخند

البته به همینجا که ختم نشده ... بعد از مدتی دستش و به میز و صندلی و من و هرچیز و هر کسی میگیره و سرپا کی ایسته و راه میره ولی هنوز تنهایی راه نمیره...از یازده ماهگیشم که کشف کرد چطوری از جایی بره بالا و بیاد پایین بدون اینکه بیفته : بعلههه به روش عقب عقب                                           

 

سام روز یه  سالگیش چهار تا دندون داشت ، دوتا بالا و دوتا هم پایین ... تا اینکه دو هفته بعدی 14/10  سومین دندون ش هم سمت چپ اون دوتا پایینیا دراومد و ده روز بعدش هم سمت راستیشون اومد بیرون فعلا شیش دوندونی شده و همه چیو حسابی گاز میگیره ...میوه ها و سبزیجاتم حسابی گاز میزنه و تیکه میکنه ولی چون هنوز بلد نیس بجوه بعد از اینکه یکم گوشه لپش نگهشون داشت تفشون میکنه بیرون ...

 

 

رابطه شون با لاریسا فوق العاده اس خدارو شکرررر ... تمام مدت لاریسا با قربون صدقه باهاش حرف میزنه و وقتایی هم که شروع میکنه به خل بازی دیگه  سام غش میکنه از خنده خداروشکر که تونستیم یه دختر مهربون و با محبت بار بیاریم و طوری باهاش برخورد کردیم که بدون کمبود و بغض و حسادت با برادرش برخورد کنه

                     

                  

 

 این شیکمو خان اولین کلمه اش " به به " بود

بعدشم که " بابا" ...فعلا نوبت به من نرسیده هنوووووزمنتظر جدیدا هم طوطی شدهلبخند هرکار که میکنیم فوری تکرار میکنه و یاد میگیره ... موهاشو شونه میکنم فوری برس رو میگیره و موهاشو شونه میکنه

..کنترل و میگیره جلو تی وی هی فشار میده...عشقشم تی و جاروبرقی و مواد شوینده اس بیییییییهوش میشه ها... مجبور میشم هربار بشورمشون که میکنه تو دهنش .. تی رو میکشه رو زمین جارو هم که روشن میشه دنبال جاروبرقی کل خونه میاد تا جارو تموم بشه


   <------ این من و سامیم خخخخخخ

 

 یه وقتایی که سرحاله شیمکش سیره و خوابش و کرده واسه خودش میپلکه و شعرای مادرکوس کلابو میبینه یا با یه چیزی سرگرم میشه اما اما از غروبا ...از هفت و نیم هشت شب مث اختاپوس میفته رو من و هی دستای منو میچلونه و از اینور به اونور میشه تاااا نه و نیم ده که برم بخوابونمش ..وای از زمانی که من تو این تایم کار داشته باشم که باید هی اون گریه کنه یا من باید بغلش کنم و یه دستی کارامو انجام بده

 

دیگه وقتی خوابش میاد یا گرسنه اس اصلا نمیتونه صبر کنه

 دقیقا همین شکلیه هاااا

 

الانم که تونستم بنویسم تشریف برده لالا... یه ساعت قبل از ظهر منو خوشحال میکنه و میخوابه یه ساعتم بعد از ظهر

 

فعلا باااااااااااااااااااااااااااااااای

 

 

 

 

 



کلمات کلیدی : خرابکاری های لاریسا


یک سالگی سام و کلی حرف نگفتههههههه
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
زمان :
 ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

بیست و حهارم دی ماه نود و پنج تقریبا از اوایل تولد سام من برای بچه ها یه پیج توی اینستاگرام درست کردم و عکس هاشون رو دائما میذارم اونجا ، اما نمیدونم چه حسیه هنوز اینجا برام یه چیز دیگه اس و هنوز دلم میخواد بیام و حرفامو اینجا بنویسم چند روز پیش داشتم نطالب یه سالگی لاریسا رو میخوندم ، دیدم واقعا اینستا اونی که میخوام نیست ... خب تموم چیزایی که میشه از بچه ات با خیال راحت بنویسی رو نمیشه زیر یه عکس نوشت ... حسش مثل وقتیه که مهمونات میرن و میدوی یه لباس راحتی میپوشی و ولو میشی رو مبل . .. رااااحت 😝😅 خلاصه که میخوام یه دل سییییییر از سام و روزایی که گذشت بنویسم سام امروز یک سال و دو هفته اش شد یه پسر اکتیو و خوش رو و خوش اخلاق تقریبا سیزده کیلو وزن و ٨٣سانت قد ( البته با بدبختی سانت زدما رو زمین بند نمیشه که😂😂😂) سام از پنج ماهگی غذای کمکی اش رو شروع کرد و من تو این مدت مث لاریسا مشکل خاصی سر غذا دادن بهش نداشتم ، جز هفته آخر یه سالگی اش که سرمای بدی خورد و حساااابی بدغذا شد و لب به هیچی جز شیر مادر نمیزد و حدودا هفتصد گرم لاغر شد ، اما خداروشکر کلی مراقبت و شب بیداری و بخور سرد و قطره بینی بالاخره تبش پایین ارمد بعد از چننند روز و کم کم بهتر شد ... خیلی دوران سختی بود ، به هیچی علاقه نشون نمیداد، اصلا نمیخندید ، حتی وقتی میبردمش بشورمش برخلاف همیشه که کلی شکلک درمیاوردیم تو آینه و میخندید ، فقط گریه میکرد ، اخه طفلی شکم روی هم پیدا کرده بود و پشتش سوخته بود خلاصه که باورم نمیشد اون روزا تموم شه و سام دوباره سرحال بشه ، همه مون خیلی ناراحتش بودیم ، بابایی روزی چند بار زنگ میزد خونه و حالشو میپرسید خلاصه مثل هر دوران سختی این هم گذشت و پسرک ما یک سالگی رو با سرماخوردگی که داشت کم کم بهتر میشد گذروند 😊 توی پست قبل هم نوشته بودم که سام دوران نوزادی اصلا خوش خواب نبود و دمار منو درمیاورد ، یک ساعت طول میکشید تا من بخوابونمش و با هزار ادا و اطفار میذاشتمش روی تختش و هیس هیس و کیش کیش یوااااااش از اتاق میومدم بیرون و پاررچین میرفتم تو اشپزخونه یه چایی بریزم بخورم که صداش میومد و بیدار میشد ، تا جایی که مامانم میگفت واقعا ارزشش رو داره اینهمه وقت بذاری بخوابونی اینکه نهایت بیست دقیقه بیشتر نمیخوابه 😥😢بهر حال کلی داستان داشتیم ،.. بیشتر هم به این خاطر بود که سام رفلاکس داشت و به اصطلاح خودمون ترش میکرد و شیر میومد تو گلوش میسوخت ظاهرا و همین مدام بیدارش میکرد خلاصه میخوام بگم از لاریسایی که شیر میخورد دوساعت فیکسسس میخوابید باز بیدار میشد شیر میخورد میرفت تا دو ساعت هییییییچ خبری نبود و شبا گاها من اونقدر ناتوان میشدم که واگذارش میکردم به رضا و بیهوش میشدم 💤😴 و این دوران هم کم کم سر اومد ... شاید اگه این داستان چند سال پیش برام اتفاق می افتاد تحملش خیلی سخت بود ، اما ما بعد از مدتی خودمون با کلی اشتیاق تصمیم گرفتیم نی نی دار شیم و یه جورایی آمادگی کامل داشتیم اما به نظرم گذشته از همه اینا ، آدم یکم که سنش تغییر میکنه صبور تر میشه ، دیگه اگه نتونه شب بخوابه درسته براش سخته اما با این قضیه راحت کنار میاد ، منکه اینطوری بودم ، سخت بود اما عصبی ام نمیکرد ... سعی میکردم با آرامش بگذرونمش ماه ها همینطور میگذشت و واکسن های سام رو هم میزدیم و خداروشکر اون هم مث لاریسا مشکل خاصی بعد از واکسناش پیدا نمیکرد و هرماه هم دکتر بیدارمغز و دکتر غنی پور از رشدش کاملا راضی بودن ... البته راضی که چه عرض کنم هربار میگن ؛ اضاااافه وزن 😬 منم هربار میگم راه بره و دندون دربیاره لاغر میشه 😂 خو واقعا هم میشه دیگه این دکترا شلوغش میکنن یه خاطره یادم اومد از دکتر رفتناش یازده ماهگی سام ، آذر ماه بود که رفتیم بیمارستان لاله برای چک آپ، پسر مام یه خورده به خودش رسیده بود و کلاهی و ژاکت و شلوار ست سورمه ای خلاصه که تو دل برووو 😂😂 دکتر غنی پورم تا سام و دید برگشت گفت نمیگی اینجوری میای بیمارستان غرت میزنن ؟؟؟؟ 😊😂 منم که دلم از نخوابیدنا و شب تا صب شیر خوردنای سامپر بود گفتم دکتر هرکی ام غر بزنه سرِ یه روز برش میگردونه خخخخخخخ یهو دکتر چپ چپ نگام کرد و خندید و گفت ؛ میبرمشااااااااا منم گفتم باشه دکتر ببرین ، شب اول که نذاشت بخوابین صبح مرجوعش میکنین 😂 پست بعدی میخوام از ... والله میخواستم از شیرین کاریا و حرکتای جدید سام بنویسم ، یادم افتاد باید یه قسمتم اختصاص بدم به تنبلیای پسملمون 😂😂😂

کلمات کلیدی : اوضاع و احوال سام سامک، اندر احوالات مامان آیدا


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٥/٢/۱٩
زمان :
 ٢:٠٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

قد 66 سانت

وزن 8400

دور سر 41

وضعیت خواب نیشخند ؛ کمی بهتر از قبل ...و اینکه زیر سینه و با شیر خوردن خواب میره و بعدش من دمر میذارمش

وضعیت حرکتی ؛ حسااااابی اهل دست و پا زدنه ، خدا به فریاد دو روز دیگه مون برسه که چه آتیشی بسوزونه منتظر

جدیدا جلوی اینه به خودش میخنده ، اسباب بازیاشو با دستاش میگیره و علاقه نشون میده دلقک

 

راستی اینم بگم که یکی از اتفاقات بدی که واسمون افتاد توی سه ماهگی من خون توی مدفوع سام دیدم و ازمایش دادیم و مشخص شد که عفونت و میکروب نیست و احتمالا ارژیه...اما به شدت شکمش زیاد کار میکرد..تا قبل این اتفاق سام دوسه روز یه بار شیکمش کار میکرد اما از اون به بعد روزی تا ده بارم میرسید و دکتر میگفت احتمال داره بخاطر تحریکات زیاد روده هاشم باشه که وقتی بچه ها شکمشون زیاد کار میکنه تحریکات روده زیاد میشه و این اتفاق می افته

بهرحال من تا کلینیک تخصصی الرژی ام بردم سام رو و تنها کمکی که تونستن بهم بکنن این بود که از روش ازمون و خطا کمک بگیرم تا بفهمم چه چیزایی توی رژیم غذایی من باعث ایجاد الرژی تو بدن سام میشه

منم در اولین قدم لبنیات و آجیل و میوه های الرزی زا رو حذف کردم و شیر خشکش که کمکی میدادم رو هم عوض کردم

فعلا که اوضاع روبراهه و امیدوارم دیگه تکرار نشهافسوس



کلمات کلیدی :




 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ