اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٥/٢/۱٩
زمان :
 ٢:٠٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

قد 66 سانت

وزن 8400

دور سر 41

وضعیت خواب نیشخند ؛ کمی بهتر از قبل ...و اینکه زیر سینه و با شیر خوردن خواب میره و بعدش من دمر میذارمش

وضعیت حرکتی ؛ حسااااابی اهل دست و پا زدنه ، خدا به فریاد دو روز دیگه مون برسه که چه آتیشی بسوزونه منتظر

جدیدا جلوی اینه به خودش میخنده ، اسباب بازیاشو با دستاش میگیره و علاقه نشون میده دلقک

 

راستی اینم بگم که یکی از اتفاقات بدی که واسمون افتاد توی سه ماهگی من خون توی مدفوع سام دیدم و ازمایش دادیم و مشخص شد که عفونت و میکروب نیست و احتمالا ارژیه...اما به شدت شکمش زیاد کار میکرد..تا قبل این اتفاق سام دوسه روز یه بار شیکمش کار میکرد اما از اون به بعد روزی تا ده بارم میرسید و دکتر میگفت احتمال داره بخاطر تحریکات زیاد روده هاشم باشه که وقتی بچه ها شکمشون زیاد کار میکنه تحریکات روده زیاد میشه و این اتفاق می افته

بهرحال من تا کلینیک تخصصی الرژی ام بردم سام رو و تنها کمکی که تونستن بهم بکنن این بود که از روش ازمون و خطا کمک بگیرم تا بفهمم چه چیزایی توی رژیم غذایی من باعث ایجاد الرژی تو بدن سام میشه

منم در اولین قدم لبنیات و آجیل و میوه های الرزی زا رو حذف کردم و شیر خشکش که کمکی میدادم رو هم عوض کردم

فعلا که اوضاع روبراهه و امیدوارم دیگه تکرار نشهافسوس



کلمات کلیدی :


اتفاقات چهارماهگی سام
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٥/٢/۱٩
زمان :
 ۱:۳۸ ‎ق.ظ
نظرات ()

کلی عکس العملای بامزه، خنده های شیرین ، شناختن اطرافیا ، گرفتن اسباب بازی و توجه نشون دادن به اسباب بازیای رنگی و صدادار کمتر شدن گریه ها و بی قراری های شبانه و روزانه میشه گفت از اتفاقاتیه که داره توی سه ماهگی سام می افته ....

هروقت که بیداره و تنها میمونه شروع میکنه به نق نق که بیاین بشینین باهام حرف بزنین و بازی کنین و تا میریم سراغش شروع میکنه به خندیدن ...کلی بلا شده و حسااابی از مامانش سواری میگیره ابرواوه

اول اردیبهشت وقت گرفتیم برای ختنه ی سام ...هییییییییییییییییییییچ اطلاعاتی که نداشتم هیچ ، نخواستمم داشته باشم ...دلش و نداشتم راستش...ولی چون به دکتر غنی پور اعتماد داشتم و حس خوبی از بیمارستان لاله میگیرم دلم و آروم کردم و اون روز همراه بابایی و مامان مینا رفتیم بیمارستان تا دکتر ختنه رو انجام بده... راستش خودمو آماده کرده بودم وقتی کارش تموم شد با کلییییییییییییی جیغ و سروصدا و گریه بیارن تحویلم بدن...اما از قبل ختنه کلی دل پرستارا رو برد و باهاش دوست شدن و توی اتاقم حسابی هواشو داشتن .خلاصه که وقتی تموم شد و سام و اوردن بیرون دیدم تو بغل پرستار آروم بود البته یکم بغض داشت اما اون که قربون صدقه اش میرفت سام نگاش میکرد و اروم میشد قلب

دیگه تا چند روز که حسابی درگیر پماد زدن و نگهداری بودیم تا اینکه تونست بره حموم  و یکم حالش بهتر شد چون سام خیلی به حمام عادت داره

ده روزی گگذشت اما حلقه اش نیفتاد من تماس گرفتم دکتر غنی پور گفت اشکال نداره تا دو هفته هنوز جا داره

روز یازدهمم همونطوری با حلقه بردمش واکسن چهارماهگی اش رو زدیم و دوتا روناش ضربه فنی شد طفلیآخ

اما انگار واکسن بهش ساخت و پس فرداش حلقه اش هم افتاد و منم انگار بهترین اتفاق زندگیم افتاد کلیییییییییییییی جیغ زدم و خوشحال شدمنیشخندخنده

 



کلمات کلیدی : واکسن و ختنه ی سام


100 روزگی ات مبارک
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٥/۱/٢٥
زمان :
 ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

چهله اش بشه خوب میشه ... ختنه اش کنی بهتر میشه... سه ماه وده روزش بشه آروم میشه...

اینا زمان هاییه که خیلیا واسه تغییر و تحولات بچه در نظر دارن و بهت میگن

حالا سام سه ماه و ده روزه اس...امیدوارم باز هم عدد 100 رو توی زندگی اش تجربه کنه و صد ساله بشه در کنار خواهر نازش

سام در صد روزگی اس 7700  وزنش بود و 65 سانت هم قدش... دکتر بیدار مغز خیلی از رشد پسرمون راضی هست و فک کنم پسرم رشید از آب در اومده از خود راضی

اما بیقراری های شبانه ی سام تاقبل اینکه خوابش ببره همچنان ادامه داشت و اغلب بعد از ساعت دوازده میخوابید

تا قبل خوابم بیقرار بود و من باید کلی تو بغل میگرفتمش و از کول و کمر می افتادمناراحت

تا اینکه دکتر تشخیص داد که سام هر دوازده ساعت امپرازول بخوره ...یک چهارم کپسول رو

از روزی که شروعش کردم بیقراری هاش کمتره و فک میکنم رفلاکسش تا حدودی کنترل شده...

این روزا خیلی هوشیار شده ، وقتی بیدار میشه شروع میکنه به خندیدن و خوش اخلاقه اما عاشق اینه کسی باهاش حرف بزنه و کنارش باشه خصوصا من خنثینیشخند

کلا منکه راه میرم با چشماش حرکت منو تو خونه دنبال میکنه ... فک کنم بد نقشه ای داره برام  خخخخخ

امروز گذاشتمش تو کریر و آویزش رو روشن کردم کلی آویزش رو با دست تکون میداد و آقو میکرد واسش و سروصدا راه انداخت...تا اینکه کم کم  حوصله اش سر رفت...یکی دوباری ام که تونست پای عروسکه رو گرفت تو دستشزبانماچ

این روزا کلا دمر میخوابه و دکترش هم اعتقاد داره بهتره خصوصا بخاطر رفلاکسش اینطوری راحت تره ، لاریسام که هروقت وقت کنه دلش میخواد داداشیش رو بغل کنه و راه ببره که فعلا اجازه نداره راه ببرش اما کلی تو بغل میگیرتش



کلمات کلیدی :




 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ