لاریسا و مامان آیدا

اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

روزهای خوبی نیست...اصلا !!!
نویسنده : آیدا مسروری - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

این یه پست مختصر و مفیده ! فوری و کوتاه !

 امروز ششمین روزیه که لاریسا پستونک نمیخوره !!!!آخ

درست ۵ بهمن ترکش کرد...چجوری؟ مختصر میگم ...یه روز صبح بیدار شد و من دیدم تمام لبش پوست سفید انداخته و ورم شدید کرده..ماحرا تا چند روز ادامه داشت و الانم ورو نداره اما هنوز زخمه !!! گریه

۵ روزه زندگی مون شده نق نق و گریه و غرغر ! دیگه گاهی حس میکنم نمیکشم ....

دیگه خودتون حساب کنید چقدر زندگی شیرین است این روزها..کلافهاخلاق در حد جلبک دریایی !!!سبز


 
comment () یادگاری از خاله های گلم

 
خوشحالم این روزها ....!!!
نویسنده : آیدا مسروری - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
 

گرچه گاهی جشنی در کار نیست...از کیک و سور و سات شام و یه مهمونی شلوغ پلوغ هم  خبری نیست...

اما همه مون میتونیم به بهونه هنوز عاشق بودنمون و هنوز با هم خوش بودنمون بعضی خاطرات خوش زندگی رو هرگز از یاد نبریم و به قول دوستم منصوره : گاهی از پشت نیمکتی که روش نشستیم , بی بهونه ...بی توجه به تمام قشقرق ها و شیطونی های وروجک های زندگی مون دستامون رو به هم گره کنیم و گرمای عشق رو حس کنیم...

که تا مدت ها هم ازش انرژی میگیریم .... تا مدتها از این اهمیتی که به هم دادیم , هرچند ساده و خودمونی کیف کنیم و لذت ببریم...

تا سالگرد ازدواج من و رضا هنوز چند روزی مونده...اما ما کادوهامونو دادیم و گرفتیم !!!  خوب چیه مگه ؟خجالت یه خورده هول بودیم !!!نیشخند

من که به گلم پول دادم ...به این خاطر که چیزی رو که میخواست نزدیک مغازه خودش بود..منم که با لاریسا نمیشه برم تا بازار...دیگه قرار شد خودش زحمتش رو بکشه ! چشمک 

همسری مهربون هم از اونجایی که میدونن بنده خوره عطر دارم برام یه عطر فوق العاده خرید...که من از اون روز از ذوقش کلی چاق شدم !!!زبان

بینهایت عطر خوشبوییه ...یه بوی تکی داره...

به هر کدومتون هم که میخواین عطر بخرین پیشنهادش میکنم ...البته بذارید واسه سالگر ازدواجتون... همسر جان بخرن ! چشمکآخه یه خورده قیمتش بالاست ساکت

اینم به درخواست دوستای گلم :

اسم عطرم : ALIEN  هست از شرکت :Tierry Mugler (میتونین روش کلیک کنید تا ببینیدش, اگه عکسهای من باز نمیشه ...) 

تو عکسهای من اگه باز بشه , هست...این عطر یه قلم طلایی خوشگل با نوک الماس داره که باهاش میشه روی شیشه عطر ( که یه طرفش بدون نوشته اس ) یه متن عاشقانه یا یه یادگاری یا تاریخ یا هر چیز دیگه ای رو حک کنید....اینشم به نظر من ایده جالب و نویی بود.

شرمنده ام..اما چون بعضی دوستای گلم خواسته بودن باید بگم قیمت این عطر تو بازار حدود ١٣٠ هزار تومنه ..اما رضا از دوستش قیمت عمده گرفته بود ٩٠ هزار تومن.خلاصه اگه هوایی شدین ما در خدمتیم ! با قیمت عمده !!چشمکقلب

یه خبر خوب دیگه...دوربین من تو تایلند آب خورد و سوخت !!! تو ساحل بودیم...لاریسا هم در حال بازی...داشتم ازش عکس میگرفتم که یه لحظه با سرعت نور شروع کرد به دویدن سمت دریا !!!! تعجب منم تا دیدمش دویدم دنبالش تا رسیدم بهش یه موج اومد و لاریسا داشت می افتاد تو آب...استرس( البته غرق شدنی در کار نبود چون تو ساحل بودیم..اما آب بینهایت شور و بد مزه بود ..نمیخواستم از اون اب بخوره) خلاصه بند دوربین تو مچ دستم بود و همین که لاریسا رو بلند کردم , یه چیزی گفت شالاپ !!!! نگراندیدم دوربینم بوده...که من از ترسم به کل فراموشش کرده بودم ! گریه

خلاصه دوربین به ملکوت اعلا پیوست...بازم خوب بود دو روز مونده به برگشتنمون این اتفاق افتاد و من همه فیلم و عکسامو گرفته بودم...اما خیلی بخاطرش غصه خوردم...آخه یه ماه قبلش رضا از دبی برام آورده بودش...ناراحت

وقتی برگشتیم دادمش شرکت سونی ..ماجرا مال مرداد ماهه...خلاصه هر چی پیگیر شدیم...دیدیم ظاهرا درست بشو نیست...آخرین بار گفتن یه قطعه ای لازم داره که هنوز برامون نرسیده...اگه برسه امتحانش میکنیم...اگه درست بشه که شده اگه نه دیگه نمیشه کاریش کرد...

اونقدر از ماجرا گذشت که من دیگه کاملا نا امید بودم...تا اینکه چند شب پیش رضا اومد و دیدم دوربینم رو آورده...منم اصلا به خودم امید ندادم...گفتم حتما جنازشه دیگه...حتما اونقدر اونجا مونده که گفتن بابا بیاین ببرین خاکش کنید !

به رضا گفتم رضا این چیه ؟ درست شده ؟ اونم بد جنس درست نگفت آره...گفت نمیدونم...فکر کنم...حالا بذار شارژ بشه امتحانش کنیم...خلاصه ...شارزش کردیم و دیدم بعلهههه !!!! درست شده !هورا

نمیدونین چقدر خوشحال شدم..دوربینو ماچ کردم...لاریسا رو ماچ کردم...پریدم بغل رضا !!! خلاصه کلی ذوق...

آخه شما که میدونین دوربین واسه یه وبلاگی تازه از نوع خبرنگارش چقدر حیاتیه ...نیشخند

اینم از خبر خوش....

راستی یادتون نره ها...همچنان برام دعا کنین که قبول شم ماچ

اینم چند تا عکس دیگه ....


 
comment () یادگاری از خاله های گلم

 
ارشد...ارشد ...و باز هم ارشد !!!
نویسنده : آیدا مسروری - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

سلام...

تقریبا یه ماه مونده تا امتحان ارشد (سراسری ) و من اونقدر هول کردم که نمیدونم چی بخونم...!

روزا میان و میرن و من حس میکنم خیلی عقبم...البته انصافا همه رو خوندم ...دوره آخر مونده...فقط تو آمار و تاریخ ضعیفم...از هیچکدومشم خوشم نمیاد سبز

برای آزمون دانشگاه آزاد هنوز ٣ ماه دیگه وقت دارم...خیالم از بابت اون راحته...حالا دیگه فرقی هم نداره...

چند روز پیش رضا گفت بابا اینقدر نخون حالا علامه قبول نشی من بهت قول میدم آزاد حتما قبولی..زبان

بعد بد جنس یکی دو روز بعدش میگه : آیدا اگه سراسری قبول نشی چی ؟!!!(نیشخند قیافه اش این شکلی بود !!!)

تعجب...منتظر...گفتم چی ؟! یعنی تو میخوای به من بگی آزاد برم یا سراسری بد جنس ؟!

من یه سال با لاریسا پدرم در اومد تا خوندم..هر کدومش قبول شم میرماز خود راضی

البته رضا زیاد منو این مدلی سر کار میذاره...ولی انصافا اگه نمیشناختمش اونروز از ترس اینکه نذاره آزاد رو برم سکته میکردمچشمک

خلاصه اش اینکه بدجوری نیازمند دعاهاتون هستم...یادتون نره ها...

 


 
comment () یادگاری از خاله های گلم