درباره نویسنده
آیدا مسروری
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آیدا مسروری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوشنبه....
  • سال 91 ...28 ساله شدم
  • این مدت و اتفاقاتش !
  • باز هم مهر مهربان آمد
  • فرشته نجات....
  • گل قشنگم چهار سالگیت مبارک
  • دخترک و دندانهایش
  • ?!
  • دخترک....
  • دوباره سلام !!!!
  • گزارش تصویری از تعطیلات ....
  • وقتی مردی شما را بخواهد !!
  • درانتظار بهار !
  • مهر ...دردانه ام در اولین روزهای مهر ماه !
  • زندگی زیباست !!!
  • سومین بهار زندگیت سبز عشقکم...
  • فارق التحصیلی !!!
  • ۱۳۸٩/٤/۱٠
  • شیطونک با ادب !
  • امتحان ...
  • روز شمار ارشد !
  • بوی عیدی ...بوی دود .. بوی کاغذ رنگی !
  • اینروزها ...روزها پر شده از حادثه...انرژی منفی
  • ما هنوز تو ترکیمممم !!
  • روزهای خوبی نیست...اصلا !!!
  • خوشحالم این روزها ....!!!
  • ارشد...ارشد ...و باز هم ارشد !!!
  • ماجراهای دیلم...
  • یلداتون مبارک
  • اینجا تهران...من هنوز زنده ام !!!
کلمات کلیدی مطالب
  • یاداوری خاطرات (٢٧)
  • دخملکم و شیرین کاری هاش (۱۸)
  • اندر احوالات مامان آیدا (۱٧)
  • سفر های ما و دخملک (۱۳)
  • اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی) (٦)
  • مکالمات ما و دخملک (٤)
  • مصاعب مادری (٤)
  • ما و مردان ! (۱)
  • خرابکاری های لاریسا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
دوستان من
  • آرين کپل و خاله مريم
  • غزال جون
  • سپهر ناز نازی و ريحانه جون
  • طاها عسل و مريم جونم
  • نيما شير پسر
  • يونای گلم
  • نورا جيگر و منصوره جونم
  • ديبا نمکدون و پرند گلی
  • امير رضای قندی و گلی خانومی
  • ناديای ناز
  • آئین کوچولو ی نازم
  • هاله جونم
  • ايليا عسلم و هديه جون
  • دلارام جيگر
  • ايليا جون و مامان خانومی
  • حس قشنگ مادری
  • آرش و آرزو جون
  • ايليا و سوده جونم
  • Free Smiles
  • ایلیا بلا و سمیه جون
  • آرتا مو طلائی!
  • مزدا جون و پیشی
  • خانوم شین عزیز
  • آندیا جون ناز
  • لذت با ایلیا بودن!!
  • تارا جیگر و نیلوفر عزیز
  • فاطمه زهرای گل
  • باران جیگر و مهسا جونم
  • خانوم هنا و سارا جیگر
  • نوشا جون
  • نوشین جون و هستی خوشگل
  • مانی قندی و فرناز جون
  • زنونه دات کام
  • تزیینات منزل و کارهای هنری
  • نون خامه ای
  • کلبه عشق سارا و سالار
  • دایره المعارف آشپزی
  • کدبانوی دیجیتالی
  • آشپزخانه خاله توران
  • رد پای مهسای عزیزم
  • کوروش جونم و مهسای گل
  • مریم عزیزم و مانی گلی
  • سایت کودک
  • زن و زیبایی_ماندانا
  • سارا مامان تارا جون
  • هاله جون و ارشیای گلم
  • وندا و هانای عزیزم
  • کتابخانه والدین
  • دلتنگی های من...
  • میز غذا
  • زهرا جون و باران نازم
  • ماهان گلی و محبوبه عزیز
  • آنیتای عروسک
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



لاریسا و مامان آیدا
اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...
دوشنبه....
نویسنده: آیدا مسروری - ۱۳٩۱/٢/٤

دوشنبه هم اومد....

از یه طرف دلم میخواست زودتر همه چیز معلوم بشه ، از طرف دیگه هم جرات مواجه شدن با نتیجه رو نداشتم...

به هر حال جواب آزمایش آماده نشد... یه مملکت داریم ارواح بابای بهشتتتتتتتتتتت عصبانی

ناسلامتی اون روز که نمونه رو گرفتن دکتر جلوی خودمون زنگ زد تاکید کرد مهر فوری بزنین روی آزمایش تا جوابش سریع آماده بشه.... امروز میگن اصلا چنین مهری روش نخورده ...اصلا دکتر به ما زنگ نزده !!!!!!!!!!!!!!!

آدم بره به کی بگه؟ بابا من با دو متر قد خودم جلو دکتر وایساده بودم که باهاشون حرف زداااا منتظر

به هر حال که امروز کلیییییییییییی شاکی بودم.... یکی بگه این روزایی که گذشت کدوم روزش شاکی نبودی مثلا ؟!!! متفکر

ما عادت کردیم دیگه...اینجور وقتا همه چی رو میندازیم گردن تقدیر و قسمت !

حتما یه خیریتی در کار بوده...اشکال نداره....اینم نگیم که میپکیممممممدل شکسته

نظرات ()



سال 91 ...28 ساله شدم
نویسنده: آیدا مسروری - ۱۳٩۱/٢/٢

 

 

ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی..

این رو زندگی  بهم ثابت کرد ..... این یکی از تجربیات بسیار جدی سال 91 بود....

تجربه خیلی جدی دیگه هم این بود که درست توی روزهای شور و شوق تولدم متوجه شدم پدر بیمار شده.....

این دیگه بیشتر از ظرفیتم بود ... بدجور به هم ریختم ...هیچوقت تحمل دیدن ناراحتی بابا و مامان رو نداشتم....شاید من کم ظرفیت هستم...نه؟َََ

واقعا چطوری میشه با اینجور چیزا کنار اومد؟ کسی راه حلی داره ؟ آخرین چیزی که از پروپوزالم یادم میاد اینه که تصویب شده و من هنوز کارای پایان نامه رو شروع نکردم.... این هم یه دغدغه شده واسه بیشتر کردن پریشونی این روزام ....

فعلا فقط و فقط دعا میکنم...... تا حالا که خدا تو همه مراحل زندگی هوامو داشته و هیچوقت دعامو بدون جواب نذاشته...امیدوارم این بار هم دعامو جواب بده

از لاریسا نگفتم....کلی بزرگ شده...کلی شیرین زبون  عاقل شده.... تو همه تب و تاب این روزها گاه گاهی چند کلمه ای که کودکانه و شیرین به زبون میاره لبخند رو مهمون خونه لب هام میکنه.....

چند روز پیش داشتم میبردمش مهد....  چراغ راهنما سبز شد و من از تقاطع رد شدم...لاریسا که چشمش به چراغ طرف مقابل بود با عصبانیت رو کرد به من و گفت :

" چراغ قرمزه هاااااااااااااا !!! رانندگی هم که بلد نیستی !!!!!! ابرو

سبزیولدلقک هورا<----- این شکلک ها رو هم الان خودش انتخاب کرده و گذاشته !!!لبخند

شب ها قبل از خواب با صدای بلند دعا میکنه ...چند شب قبل دیدم از تختش اومده بیرون و رفته به رضا میگه : رضا ، بگو : خدایا ، بابا بهروز حالش خوب بشه .... :) رضا هم با صدای بلند همه اش رو تکرار کرد...دوبار گفت : نه ! نه! بگو : خدایا بابا بهروز حالش زوده زود خوب بشه ! فرشته

شبها وقتی میره توی تختش شاید 6 یا 7 بار به بهونه های مختلف از تخت میاد بیرون  ... یه بار واسه آب خوردن ...یه بار میره دستشویی...یه بار میاد یه چراغی چیزی روشن میکنه...یه بار یادش می افته گوش رضا رو بوس نکرده ...و هزار جور قر و قمیش دیگه....مژه

دلم خیلی هوای اینجا رو کرده بود.... شاید توی فی س بو ک  و ... آدم بیشتر کانکت باشه ولی اینجا انگار خونه آدمه.... یه دلبستگی عجیب دارم و پست گذاشتن یه  آرامشی بهم میده ...

سال 91 و تعطیلاتش برامون متفاوت و خیلی خیلی شیرین شروع شد و گذشت...هم یه سر به جنوب زدیم و هم چند روزی رفتیم شمال و هر دو قسمتش هم به یاد موندنی و شیرین بود....

همه سختی ها و مسایلی که پیش اومد باعث نمیشه شادی ها رو و روزهای خوش با هم بودنمون رو ثبت نکنم....

و عا میکنم از این به بعد روزهای شاد و رها از فکر و خیالات مون بیشتر و بیشتر بشه...

 

91 - picture 8

لاریسا . اول فروردین 91. اریکه ایرانیان

91 - picture 9

مژه پاسیوی خونه مامان جون

91 - picture 7

اینم ژست خانوم  ....( توی همه عکس هاش ژست میگیره در حد تیم ملی )نیشخند

91 - picture 11

 

بچه ها یادتون نره برام دعا کنید .... خدا کنه دوشنبه با خبر خوش بیام و با خوشحالی پست بذارم....

نظرات ()



این مدت و اتفاقاتش !
نویسنده: آیدا مسروری - ۱۳٩٠/٩/٢٩

سلام.

الهی دور همه تون بگردم.... منو ببخشین که اینهمه بی وفا شدم .

حق دارین ازم دلگیر باشین ....

این مدت خیلی اتفاقات افتاد و کلی تغییر و تحول رخ داد که من از ثبتشون عقب موندم....

 

اول و مهم تر از همه اینکه مشکلاتی که در مورد خونه مون داشتیم و اونهمه دغدغه ها بالاخره تموم شد و ما اول آذر ماه اثاث کشی کردیم به خونه خودمون....

شاید شنیده باشین که بعضی ها میگن فلان چیز یا فلان جا انرژی منفی داره . نه؟

والا واسه من خونه ای که توش بودیم سراسر انرژی منفی بود ! نمیدونم چرا؟ همسایه های خوبی داشتیم و خونه بزرگ و دلبازی هم بود اما شاید من چون میدونستم خودم خونه دارمو نمیتونم برم توش اونهمه از اونجا بدم میومد.....

رضا خیلی سعی کرد اوضاع رو کنترل کنه و مدام بهم میگفت ما که جامون بد نیست...بهش فکر نکن...پیش میاد ...توی مساله ملک همیشه این درگیری ها وجود داره و خلاصه هر روز اینا رو بهم میگفت...

اما من نمیتونستم آروم باشم..... خدا میدونه چه روزای گندی بود...حتی دلم نمیخواست خونه رو تمیز کنم....نمیتونستم با رغبت کار کنم و حتی از آشپزی هم بدم میومد....

حالا که فکر میکنم میبینم رضا خیلی چیزا رو تحمل کرد ...با همه این شرایط به خاطر من کنار اومد و شکایتی نمیکرد....

خلاصه بالاخره یه روز همسر مهندسی که ازش خونه رو خریده بودیم بهم زنگ زد و پیشنهاد داد یه جلسه بذاریم و با هم مشکلات رو حل کنیم....

خدا رو شکر ...از اون به بعد همه چیز بهتر شد و یکی دو جلسه دور هم نشستیم و بالاخره بعد از ماه ها مسایل کم و بیش حل و فصل شد و ما اول آذر اومدیم خونه خودمون.....

خدا رو شکر ...... الان حالم کاملا خوبه.... و اعصابم خیلی آروم تر شده.

تو این مدت یکی دو تا سفر هم رفتیم که سعی میکنم یکی دو تا عکس آپلود کنم....

جای همه تون خالی ....خوش گذشت.

لاریسا - picture 4

این روزها هم روزهای پر اتفاقی بود که تلخ ترینش از دست دادن شوهر خاله مهربونم بود.... خیلی به خاطرش ناراحتیم.... مرگ حقه ...اما همیشه درد دلتنگی بازماندگان رو اذیت میکنه.

امیدوارم روحش در آرامش باشه.

از لاریسا هم بگم.....

 

لاریسا - picture 5

روز اول مهد

مهد میره .... و براش کلا موسیقی رو شروع کردم.... نت ها رو کامل بلده.فعلا با بلز کار میکنه. ظاهرا که مربی اش ازش راضیه ...هر روزم بهمون میگه : برای من یه گرگ میخرین ؟؟؟؟؟ بهش میگیم : گرگ؟ میگه : اره دیگه....از همونایی که عمو محمود داره و میزنه ! .... ما : آهان ارگ رو میگی ؟ و اینگونه است که احتمالا تا چند وقت دیگه بنده باید یه ارگ هم بذارم روی سرم و راه برم ! آخه کجا بذارمشششش؟؟؟

اگه رضا به همون ارگ رضایت بده و اینجور که میگه نخواد پیانو بگیره میشه چپوندش تو اتاق مطالعه....  حالا که فعلا به نظرم زوده... تا بعد ببینیم چی میشه ؟!

لاریسا - picture 6

نقاشی هنرمند کوچولو

واییییییییی... راستی رسیدم به مرحله دشوار پایان نامه !

فعلا این هفته میخوام موضوعش رو قطعی کنم و برم واسه پروپوزال نوشتن.... میخواستم روی موضوع سواد رسانه ای کار کنم ...اما ظاهرا زیاد روی این موضوع کار شده.... فعلا عوضش کردم...ببینم این یکی چی میشه ...

دعا کنید موضوعم به سر انجامَ درستی برسه.... میدونم انجام پایان نامه سخته ...اما به نظرم تدوین و تعیین موضوع خیلی مهم و اساسیه.

میام زود مینویسم..... قول میدم. این بار نمیذارم اینهمه فاصله بینمون بیفته....

الهی دورتون بگردم که بهم سر زدین. روی ماه همه تون رو میبوسم.

 

لاریسا - picture 1

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »