درباره نویسنده
آیدا مسروری
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • آیدا مسروری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • این مدت و اتفاقاتش !
  • باز هم مهر مهربان آمد
  • فرشته نجات....
  • گل قشنگم چهار سالگیت مبارک
  • دخترک و دندانهایش
  • ?!
  • دخترک....
  • دوباره سلام !!!!
  • گزارش تصویری از تعطیلات ....
  • وقتی مردی شما را بخواهد !!
  • درانتظار بهار !
  • مهر ...دردانه ام در اولین روزهای مهر ماه !
  • زندگی زیباست !!!
  • سومین بهار زندگیت سبز عشقکم...
  • فارق التحصیلی !!!
  • ۱۳۸٩/٤/۱٠
  • شیطونک با ادب !
  • امتحان ...
  • روز شمار ارشد !
  • بوی عیدی ...بوی دود .. بوی کاغذ رنگی !
  • اینروزها ...روزها پر شده از حادثه...انرژی منفی
  • ما هنوز تو ترکیمممم !!
  • روزهای خوبی نیست...اصلا !!!
  • خوشحالم این روزها ....!!!
  • ارشد...ارشد ...و باز هم ارشد !!!
  • ماجراهای دیلم...
  • یلداتون مبارک
  • اینجا تهران...من هنوز زنده ام !!!
  • گزارش تصویری تکان دهنده از خراب کاری های لاریسا خانوم...قسمت اول
  • ۱۳۸۸/٧/۱٥
کلمات کلیدی مطالب
  • یاداوری خاطرات (٢٦)
  • دخملکم و شیرین کاری هاش (۱۸)
  • اندر احوالات مامان آیدا (۱٤)
  • سفر های ما و دخملک (۱۳)
  • اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی) (٦)
  • مکالمات ما و دخملک (٤)
  • مصاعب مادری (٤)
  • ما و مردان ! (۱)
  • خرابکاری های لاریسا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
دوستان من
  • آرين کپل و خاله مريم
  • غزال جون
  • سپهر ناز نازی و ريحانه جون
  • طاها عسل و مريم جونم
  • نيما شير پسر
  • يونای گلم
  • نورا جيگر و منصوره جونم
  • ديبا نمکدون و پرند گلی
  • امير رضای قندی و گلی خانومی
  • ناديای ناز
  • آئین کوچولو ی نازم
  • هاله جونم
  • ايليا عسلم و هديه جون
  • دلارام جيگر
  • ايليا جون و مامان خانومی
  • حس قشنگ مادری
  • آرش و آرزو جون
  • ايليا و سوده جونم
  • Free Smiles
  • ایلیا بلا و سمیه جون
  • آرتا مو طلائی!
  • مزدا جون و پیشی
  • خانوم شین عزیز
  • آندیا جون ناز
  • لذت با ایلیا بودن!!
  • تارا جیگر و نیلوفر عزیز
  • فاطمه زهرای گل
  • باران جیگر و مهسا جونم
  • خانوم هنا و سارا جیگر
  • نوشا جون
  • نوشین جون و هستی خوشگل
  • مانی قندی و فرناز جون
  • زنونه دات کام
  • تزیینات منزل و کارهای هنری
  • نون خامه ای
  • کلبه عشق سارا و سالار
  • دایره المعارف آشپزی
  • کدبانوی دیجیتالی
  • آشپزخانه خاله توران
  • رد پای مهسای عزیزم
  • کوروش جونم و مهسای گل
  • مریم عزیزم و مانی گلی
  • سایت کودک
  • زن و زیبایی_ماندانا
  • سارا مامان تارا جون
  • هاله جون و ارشیای گلم
  • وندا و هانای عزیزم
  • کتابخانه والدین
  • دلتنگی های من...
  • میز غذا
  • زهرا جون و باران نازم
  • ماهان گلی و محبوبه عزیز
  • آنیتای عروسک
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



لاریسا و مامان آیدا
اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...
این مدت و اتفاقاتش !
نویسنده: آیدا مسروری - ۱۳٩٠/٩/٢٩

سلام.

الهی دور همه تون بگردم.... منو ببخشین که اینهمه بی وفا شدم .

حق دارین ازم دلگیر باشین ....

این مدت خیلی اتفاقات افتاد و کلی تغییر و تحول رخ داد که من از ثبتشون عقب موندم....

 

اول و مهم تر از همه اینکه مشکلاتی که در مورد خونه مون داشتیم و اونهمه دغدغه ها بالاخره تموم شد و ما اول آذر ماه اثاث کشی کردیم به خونه خودمون....

شاید شنیده باشین که بعضی ها میگن فلان چیز یا فلان جا انرژی منفی داره . نه؟

والا واسه من خونه ای که توش بودیم سراسر انرژی منفی بود ! نمیدونم چرا؟ همسایه های خوبی داشتیم و خونه بزرگ و دلبازی هم بود اما شاید من چون میدونستم خودم خونه دارمو نمیتونم برم توش اونهمه از اونجا بدم میومد.....

رضا خیلی سعی کرد اوضاع رو کنترل کنه و مدام بهم میگفت ما که جامون بد نیست...بهش فکر نکن...پیش میاد ...توی مساله ملک همیشه این درگیری ها وجود داره و خلاصه هر روز اینا رو بهم میگفت...

اما من نمیتونستم آروم باشم..... خدا میدونه چه روزای گندی بود...حتی دلم نمیخواست خونه رو تمیز کنم....نمیتونستم با رغبت کار کنم و حتی از آشپزی هم بدم میومد....

حالا که فکر میکنم میبینم رضا خیلی چیزا رو تحمل کرد ...با همه این شرایط به خاطر من کنار اومد و شکایتی نمیکرد....

خلاصه بالاخره یه روز همسر مهندسی که ازش خونه رو خریده بودیم بهم زنگ زد و پیشنهاد داد یه جلسه بذاریم و با هم مشکلات رو حل کنیم....

خدا رو شکر ...از اون به بعد همه چیز بهتر شد و یکی دو جلسه دور هم نشستیم و بالاخره بعد از ماه ها مسایل کم و بیش حل و فصل شد و ما اول آذر اومدیم خونه خودمون.....

خدا رو شکر ...... الان حالم کاملا خوبه.... و اعصابم خیلی آروم تر شده.

تو این مدت یکی دو تا سفر هم رفتیم که سعی میکنم یکی دو تا عکس آپلود کنم....

جای همه تون خالی ....خوش گذشت.

لاریسا - picture 4

این روزها هم روزهای پر اتفاقی بود که تلخ ترینش از دست دادن شوهر خاله مهربونم بود.... خیلی به خاطرش ناراحتیم.... مرگ حقه ...اما همیشه درد دلتنگی بازماندگان رو اذیت میکنه.

امیدوارم روحش در آرامش باشه.

از لاریسا هم بگم.....

 

لاریسا - picture 5

روز اول مهد

مهد میره .... و براش کلا موسیقی رو شروع کردم.... نت ها رو کامل بلده.فعلا با بلز کار میکنه. ظاهرا که مربی اش ازش راضیه ...هر روزم بهمون میگه : برای من یه گرگ میخرین ؟؟؟؟؟ بهش میگیم : گرگ؟ میگه : اره دیگه....از همونایی که عمو محمود داره و میزنه ! .... ما : آهان ارگ رو میگی ؟ و اینگونه است که احتمالا تا چند وقت دیگه بنده باید یه ارگ هم بذارم روی سرم و راه برم ! آخه کجا بذارمشششش؟؟؟

اگه رضا به همون ارگ رضایت بده و اینجور که میگه نخواد پیانو بگیره میشه چپوندش تو اتاق مطالعه....  حالا که فعلا به نظرم زوده... تا بعد ببینیم چی میشه ؟!

لاریسا - picture 6

نقاشی هنرمند کوچولو

واییییییییی... راستی رسیدم به مرحله دشوار پایان نامه !

فعلا این هفته میخوام موضوعش رو قطعی کنم و برم واسه پروپوزال نوشتن.... میخواستم روی موضوع سواد رسانه ای کار کنم ...اما ظاهرا زیاد روی این موضوع کار شده.... فعلا عوضش کردم...ببینم این یکی چی میشه ...

دعا کنید موضوعم به سر انجامَ درستی برسه.... میدونم انجام پایان نامه سخته ...اما به نظرم تدوین و تعیین موضوع خیلی مهم و اساسیه.

میام زود مینویسم..... قول میدم. این بار نمیذارم اینهمه فاصله بینمون بیفته....

الهی دورتون بگردم که بهم سر زدین. روی ماه همه تون رو میبوسم.

 

لاریسا - picture 1

نظرات ()



باز هم مهر مهربان آمد
نویسنده: آیدا مسروری - ۱۳٩٠/٧/٧

یه مهر دیگه و یه سال تحصیلی دیگه و یه عالمه شور و نشاط و هیاهو....

لاریسای من که همیشه مثل بچه تنبل ها ساعت 10 و 11 تازه میرفت مهد ، اینقدر منظم و زرنگ شده که نگووووو.

یکشنبه سوم  مهر صبح زود بیدار شد و با روحیه عالی و خیلی خوش اخلاق روونه مهد شد....دم در منتظر من بود که رضا بهش گفت : بابایی میای یه بوس بدی بعد بری؟

لاریسا هم خیلی جدی گفت : ای بابا ! آخه ممیشه ! بچه ها همه رفته ان ...ببین همه رفته ان مهد کودک ...باید برم..الان مهد کودک تعطیل میشه ها !!

بگذریم که رضا بالاخره ماچه رو گرفت ،   اما لاریسا هم زبر و زرنگ رفت مهد...

خیلی خوشحالم ...خودشم همه اش میگه: من دیگه بزرگ شدم ! باید برم مهد کودکقلب

در کل گوش شیطون کر ! احساس میکنم اخلاق و رفتارش یه هو بهتر شده !! دیگه خیلی لج بازی نمیکنه و واسه اغلب کارا اجازه میگیره. حرف گوش کن تر شده...

لاریسا جون اینا رو مینویسم که تو هم بدونی فرشته کوچیکت در آینده ممکنه یه مرتبه بزرگ و عاقل بشه و حسابی غافلگیرت کنه عزیزم!!!

 

یه چیز با نمک دیگه...هر وقت چیزی ازش میپرسیم که بلد نیست یا یادش رفته ، نمیگه نمیدونم ، خیلی بامزه میگه : " اگه گفتیییی " !!!!!نیشخند

مثلا اون روز داشت رنگ ها رو برام میگفت ...بهش گفتم سبز چی میشه ؟

یه کم فکر کرد و گفت : اگه گفتی ؟! اگه گفتی سبز چی میشه !!! گفتم green ... گفت : آفرین ! green !!!!!


 

نظرات ()



فرشته نجات....
نویسنده: آیدا مسروری - ۱۳٩٠/٥/٢۳

معمولا وقتی با لاریسا مرکز خرید میریم اشکمون رو در میاره و از در و دیوار بالا میره !!!

نمیدونم این بچه بعد از اینهمه پاساژ گردی هنوز آدابشو یاد نگرفته ؟!

معمولا اکثر جاها کم و بیش قابل تحمله اما یه مواردی ثابت و مشخصه...

مثلا هر بار تو پاساژ گلستان باید بره بالای حوض وایسه و هر چی اصرار کنیم که بیاد پایین فایده نداره...همه اش میگه : وایسا من نیگا کنم...وایسا اینجا رو ببینم ....

یا فروشگاه آدی.داس یکی از اون جاهاییه که حسابیییی آبروی من بدبخت رو میبره... همه اش در حال ورجه وورجه و جابجا کردن کفشها از روی جاشون و قایم شدن لای رگال لباسهاس.....

خلاصه که منم با پوست کلفتی به پاساژ رفتن ادامه میدمممم...

اون روز رفتیم ها.یپر ..طبق معمول تو آدی.داس و جیو.کس حال منو جا آورد و دیگه حسابی کلافه بودم که یه هو جلو یه مغازه شوهر مربی مهدشون ( خاله مصی ) و دخترشون آنارز رو دیدم.....با هم سلام و احوالپرسی کردم و سراغ دختر بزرگشون اناهید رو گرفتم..اونم رفت و آناهید رو صدا کرد ...آناهید هم که از دیدن لاریسا ذوق کرده بود صد بار مانتوی مامانشو چلوند و کشید که : مامان..مامان ...لاریسااا...

منم تو این فاصله داشتم لاری رو فشار قبر میدادم که : میخوای به خاله مصی بگم چقدر اذیت میکنی؟ دست منو نمیگیری ؟ حرفمو گوش نمیدی ؟

اونم هی میگفت : نه...نه...نگو...مامان نگو

خلاصه خاله اومد و لاریسا رو بوسید و به من گفت : چرا بغلش کردی ؟ مگه راه نمیاد ؟ بذارش زمین.... و من هم که دیدم بیچاره داره بد ملتفت میشه گفتم :

نه بابا ...من از خدامه بغلم بمونه که مجبور نشم اینهمه دنبالش بدوم و اینور و اونور بدوه و همه اش حرص بخورم....

خدایا...خودت شاهدی که بعد 2000 سال معجزه رخ داد !

 باهاش صحبت کرد و بهش گفت : لاریسا جونم...حرف مامان رو گوش بده و دختر خوبی باش...باشه عزیزم ؟ دستشو ول نکنی ها ...مامانش اگه لاریسا دختر خوبی بود برام توی دفترچه رابط بنویس تا من بهش جایزه بدم.... باشه لاریسا؟ جایزه میخوای؟

لاریسا: آره

خاله: چی میخوای بهت بدم ؟

لاریسا : اسب !!!

خاله مصی هم بعد قربون صدقه رفتناش خداحافظی کرد و رفت و من موندم با یه لاریسای کاملاااا آروم که دست در دست من بود و البته دو تا شاخ گنده روی سرم...

نتیجه اخلاقی : چی میشه خاله مصی با ما دوست بشه...همه جا با ما بیاد خوبببببب؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نمیدونین چقدر دعاش کردم ...تا فرداش که یادم میومد هزار تا دعای خیر در حقش میکردم !!!!از خود راضی

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »