اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
زمان :
 ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

نمیدونین چه بلایی سرم اومد که....

جمعه اومدم مثلا یه حال اساسی به کامپیوترم بدم و ویندوزشو عوض کنم٬ اما حسابی پشیمونم کرد...ویندوز جدید نصب نشد که هیچ٬ همون ویندوز قبلی هم به هم ریخت و نتیجه اینکه بنده تا اطلاع ثانوی اینترنت ندارم.

و الان هم با کامپیوتر داداشی جونم در خدمتتون هستم .خیلی حالم گرفته است . باید صبرکنم تا یکی بیاد ویندوز جدید برام بریزه.

از همه بد تر این بود که من یه چیز خیلی بزرگ رو از دست دادم و اونم سر زدن به شما دوستای گلم بود. مخصوصا اینکه فاطمه زهرای گلم تولدش بود و من نتونستم به موقع بهش تبریک بگم. وای عزیزم ببخشید .امیدوارم جشن فارغ التحصیلی ات رو جشن بگیری گل قشنگم .خیلی دوستت دارم .بازم ببخشید که دیر شد.

همینطور از نورا جیگر و بقیه گلدونه های عزیزم که اپ کردن و من نتونستم بهشون سر بزنم معذرت میخوام .

امیدوارم این مشکل کامپیوتر من هم زودتر درست شه تا بتونم تند تند مثل قبلا ها بهتون سر بزنم .

لاریسا هم کما بیش شیطون شده و حسابی چلوندنی!!! وای نمیدونین چه فضولیه ! به همه چی کار داره و دستشو دراز میکنه تا همه چی رو ببره تو دهنش.  از انگشت ما گرفته تا سیب و اجزای صورت بابایی و خلاصه همه چی حتی کیبورد کامپیوتر!

خیلی هوشیار شده .کمتر میخوابه و اکثر ساعات روز بیداره. وقتی باهاش حرف میزنیم یا بازی میکنیم یه کیفی میکنه که بیا و ببین .کلی هم آواز از خودش ول میکنه .

با غر غر هاشم مجبورمون میکنه بریم سراغش. عاشق اون موقعی شم که میرم بالای سرش و دست و پاشو تکون تکون میده و ذوق میکنه که بلندش کنم .واییی دلم ضعف میره براش .



کلمات کلیدی :


چکاپ ۵ ماهگی در سرمای منفی ۶ّ!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/٢۱
زمان :
 ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ
نظرات ()

هوا منفی ۶ درجه است .شیشه های ماشین بخار گرفته و به سختی میشه بیرون رو دید. مرد راننده با بی حوصلگی یکی بعد از دیگری ترک های سی دی رو که در حال خوندنه عوض میکنه .هنوز یک دقیقه نگذشته ...آهنگ بعدی...دوباره بعد از چند ثانیه آهنگ بعدی...بازم بعدی... نمیدونم دنبال چی میگرده .بالاخره آخرای راه دست از سر کنترل ضبط برمیداره . البته اونم به این دلیله که سر مسیری که انتخاب کرده بود ازمون سئوال کرد و حواسش دیگه به ضبط نبود .نمیدونم راهی رو که میتونست بدون دردسر از اتوبان کردستان بره٬ دور شمسی قمری زد و از همت و ملاصدرا و شیراز جنوبی رفت .تازه کلی هم تفسیر و توضیح داد که چطور میتونین دفعه دیگه از این راه بیاین !!!

بگذریم که آخرشم اگه خودم نبودم احتمالا اونقدر دور میزدیم که وقت دکتر از دست میرفت و باید بعد از اونهمه زحمت برای وقت گرفتن ٬ دست از پا دراز تر برمیگشتیم خونه.

خلاصه...رسیدیم و بعد از پرداخت کرایه آژانس که تو این روزها تا دو برابر هم رسیده٬ پیاده شدیم. و این قسمت تقریبا سخت ماجرا بود...عبور از پیاده رویی که برف هاش دیگه برف نیست بلکه یخه و خیلی هم لیز. ولی خدا رو شکر به خیر گذشت .

تو مطب دکتر اوضاع چندان تفاوتی با بیرون نداشت...کما بیش سرد... تا جایی که حتی لازم نشد کاپشن لاریسا رو در بیارم .

بعد از حدود نیم ساعت انتظار رفتیم داخل .کاپشن لاریسا رو در آوردم و دکتر وزنش کرد : ۷ کیلو و ۴۵۰ گرم...و من خوشحال از اینکه موفق شدم  این ماه یک کیلو چاقش کنم !!! قدش هم ۶۷ و نیم.دور سرش هم ۴۱ و نیم. نوبت به معاینه رسید و من شلوار لاریسا رو که لی پیش سینه دار بود باز کردم .

خانوم دکتر: حالا که شلوارش رو باز کردی یه بارم بدون شلوار وزنش میکنیم...

گذاشتیمش رو ترازو ...۷ کیلو و ۱۵۰ گرم !!! و من دوباره حالم اساسی گرفته شد!!

اما خانوم دکتر خوشحال بود : خیلی عالیه .خوب جلو اومده .ماهی نیم کیلو خیلی خوبه ...خوب شد دوباره کشیدیمش چون ماه دیگه با این حساب کم وزن میگرفت اونوقت نگران میشدی.

خلاصه بعد از اینا کلی سئوال هایی رو هم که یادداشت کرده بودم تا مثل دفعه پیش یادم نره ٬ پرسیدم. مثل مشکل ریز موهام.جدا خوابوندن لاریسا .خر خر کردن دماغش. خشک شدن و ترک خوردن لبهاش .کتاب تغذیه کمکی رو هم از منشی دکتر گرفتم تا از ماه دیگه شروع کنم همینطور یه وقت برای هفدهم ماه بعد ساعت ۳ ...که باید سعی کنم مثل ایندفعه از دستش ندم ...تا مجبور شم هفت خان رستم رو طی کنم برای گرفتن یه وقت معاینه.

بعد از اینکه از مطب در اومدیم حدود یه ربع بیست دقیقه ای منتظر آژانس بودیم ...بالاخره اومد و ما برگشتیم .

تو راه به این فکر میکردم که چقدر خوب شد به لاریسا سرلاک و غذای ۴ ماهگی ندادم .اخه میگن ممکنه برای بچه ایجاد الرژی کنه.یه خانومی خیلی ناراحت بود و میگفت :از بس که این و اون گفتن این بچه چقدر لاغره ...تصمیم گرفتم از ۴ ماهگی بهش کمکی بدم .اما به شدت آلرژی نشون داد و از اون به بعد هم به خیلی چیزا حساسیت پیدا کرده....

خلاصه اینم از ماجرای دکتر رفتن لاریسا تو یه روز برفی و سرد. خیلی خیلی سرد ...

الان هم با فشار دادن دستهام دور لیوان داغ چای حس سرمای دیروز رو از خاطرم دور میکنم و با دیدن فرشته کوچکی که با فاصله چند قدمی از من خوابیده و با شنیدن صدای نفس هاش که برام زیبا ترین ملودی دنیاست  ٬  جانی دوباره میگیرم و برای همگی تون شب ها و روزهایی برفی اما گرم آرزو میکنم . گرم گرم از حرم و حرارت با هم بودن و در کنار هم بودنتون.

گل قشنگم...عزیز دلم

  ۵ ماهگی ات مبارک

                                               

کلمات کلیدی :


يه سئوال فنی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
زمان :
 ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام

خاله های مهندس لطفأ توجه کنن...

من بالاخره موفق شدم پینگ کنم .وقتی پینگ میکنم اسم وبلاگم میاد تو ستون وبلاگ های به روز شده بلاگرد . همینطور اون خاله جون هایی هم که پسوند و پیشوند برای وبلاگهای به روز شده ساختن ٬ به روز شدن منو میتونن ببینن ...

اما سئوال اینجاست که من هم پسوند و پیشوند برای لینکهام گذاشتم (یه ستاره) و کدش رو وارد کردم تو قالب درست زیر قسمتی که نوشته بود <links>  ,قالب رو هم باز سازی کردم .اما فعال نمیشه .جلوی لینکهای به روز شده هیچی نمیاد .

راستی تو بلاگرد نوشته هنوز کسی منو لینک نکرده .یعنی ۰ لینک تائید نشده .میتونه از این باشه؟

از طریق یاهو مسنجر هم پینگ میکنم .نمیدونم به شما اطلاع میده آپم یا نه؟! راستی کسی میدونه از طریق مسنجر به کسایی که تو مسنجر اضافه کردم خبر میده یا به دوستام که تو وبلاگم لینک کردم؟

راستی لطفا این آدرس رو توصیه نکنین http://elija.blogfa.com/post-136.aspx.سر زده ام .جواب این سئوال های من توش نبود.

خلاصه که نیازمند اری سبزتان هستم.

خیلی خیلی ممنون از توجه جامعه مهندس های وبلاگ نویس!



کلمات کلیدی :


چند تا پی نوشت ...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
زمان :
 ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

پ.ن ۱ : میخواستم همه دوستان گلم رو به بازی {خودتون رو معرفی کنید} دعوت کنم .همه تون شرکت کنید تا بتونیم بیشتر همدیگه رو بشناسیم.

منصوره گلم٬مامان نورا جیگر. هدیه عزیزم مامان ایلیا . مهسا جونم مامان باران گلی.مریم جون مامان نی نی عسل .مامان های مهربون پرند جون ٬ آرین ٬ نادیا ٬ فاطمه زهرا ٬ اندیا و تمام دوستای گل لاریسا .باشه؟ تنبلی نکنین ها .حتما شرکت کنین.

پ.ن ۲: میخوام یه خواهش از همه تون بکنم . بیاین از این به بعد بی بهونه برای هم دعا کنیم .رسم قشنگیه ٬ نه؟ راستش دلم گرفته...از گوشه ای از تیرگی های دنیای بعضی دوستای گلم که خبر دار شدم٬دلم شکست.

ازتون خواهش میکنم نپرسیم کی؟ چرا؟ چطور؟ فقط دعا کنیم .دعا کنیم خدا مشکلات همه رو رفع کنه .یه دعای مهم هم بکنیم : خدا همه پدر و مادر ها رو برای این فرشته کوچولو ها حفظ کنه .مرسی.

پ.ن ۳:  بخش نظر خواهی این پست رو تائیدی میذارم .چون بعضی دوستای گلم قراره یه چیزایی برام بنویسن .اینطوری شاید راحت تر باشن .مطمئن باشین من هیچکدوم از نظرات این پست رو فعال نمیکنم.



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
زمان :
 ۱:۳٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

  خودتون رو معرفی کنید؟آیدا مسروری. ۲۳ سالمه . لیسانس روزنامه نگاری . الان شاغل نیستم ٬اما قبلا تو خیلی از روزنامه ها کار کردم .همسرم رضا یه پسر جنوبیه! (البته اصلا سبزه نیست ها٬ نه خودش نه خونواده اش!)با هم دقیقا ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۳ آشنا شدیم .از طریق دو تا دوست مشترک. جالب اینجا بود که من اول زیاد از رضا خوشم نیومد!! و تا ۳-۲ ماه شک داشتم بخوامش.اما در طول چند مدت بعدش دیدم واقعا پسر خوبیه .با اجازه خونواده هامون مدتی با هم دوست بودیم تا همدیگه رو شناختیم ( اخه بابا جون من خیلی دمکراته!)

خلاصه بعد از کلی رفت  آمد  به این نتیجه رسیدیم که بععله... بادا بادا مبارک بادا !!! , و در نهایت :!!!

خدا رو شکر تو زندگی هنوز به جایی نرسیده ام که افسوس گذشته ام رو بخورم .زندگی مشترک چیزی بود که تو سن تقریبا کمی انتخابش کردم اما هرگز از این انتخاب پشیمون نشدم.رضا پسر فهمیده ایه و با هم در ۹۰ درصد موارد تفاهم داریم ٬ خدا رو شکر از لحاظ مالی هم در رفاهیم و من تا حالا خیلی راحت زندگی کردم.

پسر های جنوبی شاید اهل قربون صدقه رفتن نباشن ٬ اما محبتشون رو با تامین رفاه برای خانواده و پول خرج کردن نشون میدن.این مال شیوه تربیتیشونه.(فکر کنم بیشتر معرفی رضا شد تا خودم!!)

از خودم هم اگه بخوام بگم... یه فروردینی تمام عیار!!! کاملا مستقل ٬ از هر نوع وابستگی بدم میاد .دلم میخواد بتونم همه کارم رو خودم بکنم .کاملا متعهدم به خوانواده٬ اگر کسی رو دوست داشته باشم همه کار براش میکنم. کلا تو روابطم زیاد انرژی میذارم٬شایدم برای همینه که گاهی از رفتار اطرافیان میرنجم.یک فروردینی عاشق تعریف و تمجید

از پز دادن خیلی بدم میاد و اصلا حوصله آدم هایی رو که خودشونو میگیرن ندارم!

اگه بخواب بگم ه گفتنی زیاده .میرم سراغ بقیه سئوالها...

فصل و ماه مورد علاقه تون؟عاشق بهارم. وقتی میبینم درخت ها دوباره سبز میشن٬ شکوفه میدن و هوا اینقدر لطیفه کیف میکنم . مخصوصا اگه یه نم بارون هم بزنه یا یه رگبار بهاری بگیره که حسابی حال میکنم.

رنگ تو؟ از رنگ های شاد مثل قرمز و نارنجی و ... خوشم میاد .در کل زیا میونه خوبی با سیاه ندارم.

غذای مورد علاقه تو؟از اکثر غذا ها خوشم میا به جز سیرابی و کله پاچه و این جور چیزا... عاشق کباب و شیشلیکم .مخصوصا شیشلیک های شاندیز. وایییییی!!

موسیقی مورد علاقه تو؟ میشه گفت دل همه رو بدست میارم !! از کنسرت شجریان و شهرام ناظری گرفته تا بلک کتز و لیلا فروهر و منصور و داریوش رو رفته ام!!! البته تو همه ساز ها عاشق پیانو هستم.

بزرگترین قولی که تا به حال دادین؟ فکر کنم این بوده که به خودم قول دادم که دروغ نگم . البته جالب اینجاست که اصلا بلد هم نیستم !! اگه دروغ بگم اونقدر فاجعه اس که طرف میفهمه !!

ناشیانه ترین کار ؟تو اینجور چیزا که استادم .اما فکر کنم آخریش این بود که لاریسا رو موقع شستن سوزوندم  یکی دیگه اش هم این بود کههفته پیش که رفتیم جنوب  یادم رفته بود واسه رضاشلوار اضافه بذارم تو چمدون ٬ خدا رحم کرد کت و شلوارشو یادم نرفت!!!

بدترین خاطره زندگی تون؟ اونی که الان یادمه انتخاب رشته دانشگاه سراسریه. اون سالی که قبول شدم٬یادمه تا روز آخر داشتم با مشاورم انتخاب رشته میکردیم و من ظهر رسیدم خونه. فکرشو بکنین اون همه رشته رو وارد کردن٬ اون همه خونه رو پر کردن... وای که چه بد بود .بدترین دلشوره زندگیمو داشتم . باید ۲ ساعت بعدش برگه رو میبردم و تحویل مرکز میدادم . یادم نمیره با چه عجله و استرسی پرش کردم و داداشم اومد که با ماشین منو برسونه. تقریبا مطمئن بودم که نمیرسم. تو خیلبون وقتی مردم رو میدیدم که راحت ان و میخندن٬پیش خودم میگفتم:چطور اینا اینقدر بیخیالن؟! فکر میکردم همه باید مثل من نگران باشن .خلاصه دقیقه ۹۰ رسیدیم و من برگه ام رو تحویل دادم. جالب اینجا بود که تو راه برگشت همه چی برعکس بود و من چقدر خوشحال!!!( یادش به خیر ...)

شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی؟اگر میشد اموات رو دید٬ آرزو داشتم برای یه بار هم که شده باز مامانی ام رو ببینم( مادر مامانم) ..عاشقش بودم.

به کی نفرین میکنی؟معمولا کسی رو نفرین نمیکنم .چون مامانم همیشه میگه: نفرین تو آسمون ها بر میگرده به خود آدم .اما یه بار اونی رو که ضبط ماشینمون رو زد نفرین کردم.گفتم الهی پولش از گلوت پائین نره!

وضعیت در ۱۰ سال آینده؟دلم میخواد لاریسا یه خواهر یا برادر کوچولو داشته باشه. شایدم بریم دبی زندگی کنیم.البته بستگی به کار رضا داره.

بهترین سفرت؟اکثر سفر هام با خاطرات خوشی توأم هستن. اما سفر دبی ٬ عید پارسال رو خیلی دوست دارم.خصوصا بخاطرفروشگاه  مادر کیر و کنسرت !!

چه تیپی هستی؟قد بلند و تقریبا لاغر.چشم و ابرو مشکی.ساده پوشم اما سعی میکنم در عین سادگی شیک باشم.

بهترین خاطره؟خاطره خوب زیاد دارم...مثل شب عقدمون.سفره خونه رفتن هامون٬کوه رفتن ها٬ کنسرت و تاتر و سینما رفتن ها.کلا دوران دوستی ام با رضا خیلی خوب بود.

حرف دلت؟اینم حرف دلم از کتابی که خیلی دوسش دارم:

شازده کوچولو پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:این چیزی است که امروزه دارد فراموش میشود. یعنی پیوند بستن...

ـ پیوند بستن؟

روباه گفت:البته.مثلا تو برای من هنوز پسر بچه ای بیشتر نیستی٬مثل صد هزار پسر بچه دیگر. نه من به تو احتیاج دارم نه تو به من. من هم برای تو روباهی بیش نیستم٬مثل صد هزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد...

شازده کوچولو گفت:کم کم دارم میفهمم...

اما روباه دنباله سخن پیشین خود را گرفت:

زندگی من یکنواخت است...خواهش میکنم...بیا مرا اهلی کن

شازده کوچولو گفت: دلم میخواهد اما وقت ندارم.باید دوستانی پیدا کنمو بسیار چیز ها هست که باید بشناسم.

روباه گفت:

{{ فقط چیزهایی را که اهلی کنی میتوانی بشناسی.آدم ها دیگر وقت شناختن چیزی را ندارند.همه چیز را ساخته و آماده از فروشنده ها میخرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد٬ آدمها مانده اند بدون دوست. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن...}}

                                              کتاب شازده کوچولو.اثر آنتوان اگزوپری



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
زمان :
 ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

اینم از سوغاتی...قابلی نداره!!!

                    لاریسا خانوم فضول الدوله!!!

            لاریسا خانوم خلبان!!!

                   عسلک مامانش!!

   



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
زمان :
 ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام به همگی.

نمیدونین چقدر دلم واسه همهتون تنگ شده بود. داشتم پر پر میزدم که زودتر بیام و به همه تون سر بزنم و کامنت ها رو بخونم .

ما امروز ظهر برگشتیم . مسافرت خوبی بود .جای همه خالی. عروسی هم به خوبی و خوشی برگزار شد .و خدا رو شکر از مریضی و سرما خوردگی هم خبری نیست.گوش شیطون کر!!!

البته من و مامان سیستمی داشتیم اونجا !! به خاطر اینکه مجلس زنونه خونه پدر شوهرم بود و حسابی برو و بیا و سر و صدا بود. بنا بر این تصمیم گرفتیم بریم خونه برادر شوهرم که تقریبا با هم دیوار به دیوار هستن . اینطوری هم به اونجا نزدیک بودیم میتونستیم راحت بریم و بیایم و هم اینکه لاریسا راحت طبق برنامه اش میخورد و میخوابید و اصلا نظمش به هم نخورد . شب ها هم سر ساعت میخوابید و ما میرفتیم عروسی .پدر شوهرم هم اونجا هواشو داشت و من و مامان هم میومدیم مرتب بهش سر میزدیم و من بهش شیر میدادم و دوباره میخوابید و من میرفتم . خلاصه خیلی اینطوری خوب شد نه اون اذیت شد و نه ما.

خلاصه اینکه کل فامیل رضا تا روز آخر منتظر بودن لاریسا خانومو ببینن و از فسقلی خبری نبود و هر دفعه من در جوابشون میگفتم ؛ والا خونه محمد رضا اینا خوابه... مامانم هم پیششه .

تو هواپیما هم بهش پستونک دادم که گوشش نگیره . بهش یه هواپیما هم دادن .برش داشتم یادگاری از اولین سفر هواییش.

چند تا عکس هم از موش خانوم  براتون میذارم .بلاخره سفر بدون سوغاتی که نمیشه....



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/٩
زمان :
 ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

                        
عمه مرضیه گل..
        پیوندتون مبارک
         


کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ