اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
عکس های لاریسا...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
زمان :
 ۱:٥٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

عسل مامانش

عسل خانوم و عاشورا




عزیز مامان و شاسخین!!

زمستان ...برف ... ملوسم

 

 



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
زمان :
 ٦:٥٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

لاریسا از ۶ ماهگی کمی میتونه بشینه و تو این وضعیت دولا میشه و شست پاشو میخوره.البته اینجا چون هواسش رفت به دوربین٬شما از قسمت دوم ماجرا بی نصیب موندین!!

                                     



کلمات کلیدی :


سالگرد ازدواجمونه...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
زمان :
 ۳:۳٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

             &

                    

                              our third anniversary






کلمات کلیدی :


ما اومديم..
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
زمان :
 ۱:٠۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام

این سلام رو کسی میگه که بیشتر شکل یه سنگواره یا همون فسیله تا آدمیزاد!!!

اول اینو بگم که یه دنیا دلم برای همه تون تنگ شده بود .این چند وقت بیشتر از همه چی دوری از دوستای گلم اذیتم کرد.حالا عوضش جبران میکنم ...میام و به همه تون سر میزنم .

خوب بریم سر اصل مطلب. نبودن بنده این چند وقت بخاطر خرابی ویندوز نبود ...چون اونو که همون اول طی یک عملیات مهندسانه ردیفش کردم ...نبودنم بدلیل اثاث کشی بود

وای که حتی از اسمشم تنم میلرزه .نمیدونین چه عذابی کشیدم این چند هفته.ظاهرا مدام کارگر داشتم تا کارامو بکنه اما چه فایده ؟! ریخت و پاش و شلوغی و کثیفی و حرص و جوشش که اول و آخر مال خودم بود.واییی که چه اعصابی ازم خورد شد .همه چی قاطی شده بود.اولین مشکلم هم با سرکار لاریسا خانوم بود که تازگی به اندازه کره الاغ کدخدا ازم سواری میگیره  اصلا نمیذاشت من به کارام برسم تا از جلوی چشمش رد میشدیم جیغ و دادش بلند میشد.

خلاصه که اثاث ها رو جمع کردم٬ فرش ها رو هم دادم بشورن٬پرده ها رو هم در اوردم شستم به چه خیالی؟...به خیال این که قراره پولمون رو صاحب خونه بده تا بلند شیم اما ای دل غافل که ایشون پول نداشتن !!!باورتون میشه؟! وضع ما دقیقا  مثل رابینسون کروزوبود ...زندگی تو یه برزخ . با کلی اثاث بسته بندی  گوشه خونه٬ کف پذیرایی هم که پتو پهن کرده بودیم .خونه مونه مون هم حسابی سرد بود اونوقت کاشف به عمل اومد که باید صبر کنیم تا اقا مستاجر جدید پیدا کنه  و بعد پول ما رو بده!!! و اینجا تازه جای قشنگ ماجرا بود! چون من حتی نمیتونستم از خونه بیام بیرون و چند روزی  پیش مامان اینا بمونم چون هر روز چند نفر میومدن و میرفتن و هیچ خبری هم نمیشد . تا حالا تو زندگیمون اینقدر بد نگذشته بود.

بالاخره بعد از کلی اعصاب خوردی و کل انجار یکی خونه رو پسندید و  قرار شد پول ما رو بده . روز اثاث کشی هم شانسی که آوردم لاریسا رو گذاشتم خونه همسایه مون .اخه تو این مدت خیلی با اونا جور شده.و دیگه نگرانش نبودم.تا چند روز بعدشم که الان باشه..بنده درگیر جابجا کردن اثاث ها بودم و هنوزم هستم .البته مامانم و داداشم و خاله ام طبق معمول خیلی کمکم کردن. دستشون درد نکنه.

فعلا تا اطلاع ثانوی ما اینجا هستیم .من که با رضا شرط کردم از اینجا پا نمیشم تا خونه بخره.دیگه توانشو ندارم .اثاث کشی با یه بچه یعنی فاجعه. امیدوارم آقا رضا حالا حالا ها دیگه هوس مغازه خریدن به سرشون نزنه تا ما بتونیم خونه بخریم.البته اینجورایی که بوش میاد تصمیم دارن لطف کنن یه لنج (کشتی ) دیگه بخرن و خلاصه این که من بیچاره این وسط گیر افتادم.

فکر کنم با خوندن این پست  افسردگی گرفتین نه؟ ببخشید .اگه نمیگفتم غم باد میگرفتم!!!

حالا برای این که کامتون شیرین شه میرم سراغ لاریسا ...

نمیدونین چه وروجکی شده. یه دقیقه رو زمین نمیمونه...تو بغل هم کنترل کردنش سخته! مدام خم میشه تا همه چی و بگیره. خیلی با نمکه ..فوری هم هر چی دستش بیاد میکنه دهنش. عاشق کنترل و تلفن و موبایله.البته این آخری رو از بس شنیدیم چقدر آلوده اس بهش نمیدیم .

اطرافیان رو حسابی میشناسه . کلی هم با سیاست شده. چند شب پیش رضا نشته بود رو ی صندلی و درس میخوند منم تو آشپز خونه مشغول بودم .لاریسا هم جلوی رضا رو زمین دراز کشیده بود .یه دفعه دیدیم چنان لبی ور چید و بغض کرد که دلمون کباب شد .رضا فوری بغلش کرد و قربون صدقه اش رفت و شروع کرد به بوسیدنش.جالب اینجا بود که تا از رو زمین برش داشت و بوسش کرد چنان لبخدی زد و کیفی کرد که نگو .ما دو تا همینطور مبهوط بودیم .کلی  هم خندیدیم از دست این کلک زدنش.

واییی تا یادمه از چنگ انداختنش بگم...تازگی باهاش بازی که میکنم شروع میکنه به جیغ و سر و صدا و حسابی که ذوق زده میشه چه چنگولایی می اندازه که نگو . صورتشو میچسبونه به صورتم و با دستاش صورتمو میگیره و این جریا منجر میشه به جراحات متعدد که جای دو تاش هنوز رو صورتمه !!!

لاریسا حسابی زبل شده ...من که اسمشو گذاشته ام اصغر ترقه !! مدام وول میزنه .راستی غلت هم میزنه.خیلی وقته البته.کامل بر میگرده رو سینه اش ولی تنبل خانوم هنوز نمیتونه خودشو بکشه جلو.

راستی ۱۶ بهمن قراره بریم تاتر بیضایی. کلی ذوق زده ام .خیلی وقته تاتر نرفته ام  اونم کار بیضایی .بد نیست یه حال و هوایی هم عوض میکنم بعد از این همه کار و اثاث کشی و این حرفا ...البته اونم یه جورایی بهم نمیچسبه چون فرداش لاریسا رو باید ببرم برای چکاپ ۶ ماهگی اش و واکسن هم داره. خدا کنه این دفعه هم راحت بگذره.

ببخشید دیگه...خیلی سرتون رو درد اوردم .راستی میخواستم پینگ کنم اما هر کاری کردم نتونستم وارد سایت بلاگرد بشم .تو این مدت مشکلی پیدا کرده؟

زود زود میام و عکس میذارم .دوستون دارم...

گلکم٬نازکم٬ملوسکم٬

                              مامانی عاشقته...لاریسا ترقه!!!



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ