اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
آخرین پست 86 !
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
زمان :
 ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام.
الان که دارم مینویسم نه غذای ظهر رو آماده کردم نه سوپ لاریسا رو گذاشتم و نه حتی دو تا استکانی رو که از صبحانه کثیف شدن شستم....اصلا مهم نیست.چون این چند روز همه اش به کارای خونه رسیدم و نتونستم بیام آپ کنم . الان که لاری خوابید گفتم بهترین فرصته تا آخرین پست امسال رو بنویسم.
آخی....یه لحظه دلم گرفت...آخرین پست امسال. بازم یه سال مثل برق و باد گذشت ٬ ما بزرگتر میشیم ٬ بچه ها هم...با اومدن بهار همه چی نو میشه جز یه چیز ٬ میدونین چیه؟ دوستی هامون...که به نظر من این قشنگ ترین کهنگی دنیاست ! نه؟ امسال به دو دلیل یکی از بهترین سالهای عمرم بود :


۱- بهترین ٬ زیبا ترین٬ پاک ترین ٬ بی شائبه ترین ٬ خالص ترین و با ارزش ترین حس دنیا رو تجربه کردم. خدا جونم ممنون که منو لایق مادر شدن دونستی ٬ ممنون که این تجربه شیرین رو با عطا کردن یه کوچولوی سالم و تندرست شیرین تر کردی. ممنون...ممنون ...هزار بار ممنون و شکر
۲- بخاطر شماها !  امسال دوستایی پیدا کردم که گرچه ندیدمشون اما اونقدر برام عزیزن و بهم نزدیک که این ندیدن کاملا نادیده گرفته شده ! دوستتون دارم و به داشتن دوستای گلی مثل شما افتخار میکنم.


و اما از هر چه بگذریم سخن لاریسا خوش تر است !!!
لاریسا در ۷ ماهگی:
                                وزن : ۵۰۰/۸
                                قد: ۷۰ سانت


تنبل خانوم ما کماکان هیچ تمایلی به چهار دست و پا رفتن نشون نمیده ! اما تا دلتون بخواد از روروک خوشش میاد٬ چون میتونه راحت تر به فضولی هاش برسه.
غذا رو هنوزم با کلی عشوه و ناز میخوره.  بعضی روزا غذا خوردنش میشه سریال اوشین ! ۹۰ قسمتی ! آخرشم درست نمیخوره .اما بعضی روزا اشتهاش خوبه و خوب میخوره .
راستی براتون بگم یه بلایی شده که نگو .دیگه حسابی ما رو میذاره سر کار ! وقتی بخواد بغلش کنیم نفس نفس میزنه و یه سرفه های کوچولو موچولویی میکنه که...وووششش دل من آب میشه. مثلا میخواد بگه من دارم سرفه میکنما ...منو بلند کنین ...میدونه چجوری توجه آدمو جلب کنه.سر همین بلا بازی هاش یه بار دختر خاله رضا میگفت : بابا اینقدر این لاریسا عاقل و با سیاسته شما همین الان میتونین شوهرش بدین !!
اینم بگم که لاریسا خانوم ما خیلی دختر خوش اخلاقیه . اصولا نق نقو و بد عنق نیست .خدا رو شکر.
یه چیز جالب دیگه اینکه کاملا معنی دعوا کردنو میفهمه.اگه من باهاش جدی  حرف بزنم یا وقتی داره جیغ میزنه با لحن قاطع و خشک ازش بخوام که بس کنه ٬ زل میزنه بهم و ساکت میشه ! البته بگذریم که طولانی مدت نیست و بعد از مدتی دوباره شروع میکنه اما اونم دلیل داره مثلا خوابش که بیاد باباشم نمیشناسه ! اما عکس العملش برام جالبه . اینم بگم که اصلا طاقت اینو نداره که دعواش کنیم و سریع بهش بر میخوره . یه گریه ای میکنه که بیا و ببین !
 اینم از لاریسا...


خوب دوستای گلم اگه نتونستم بیام و براتون تک تک کامنت بذارم منو ببخشین. اما همین جا رسما اعلام میکنم که مخلص همه تون هسنیم...دربست!! دوستتون دارم ...یه عالمه !!


آرین کپلم ٬مریم جون! سپهر جون٬ریحانه گل ٬ طاها عسل ٬ مریم عزیزم٬ نیما شیر پسر ٬ مامانی گلش یونا جیگر و مامانی ! نورای نازم ٬ منصوره عزیزم٬ امیر رضای قندی ٬ گلی خانومی و دنیا جان٬ دیبا نمکدون و پرند گلی و مامان خانومیشون٬ نادیای عزیزم و ٬ آئین جونم ٬ صابره گل ٬ ایلیا جیگر هدیه جون و ایلیا گلی٬ نگین جون و ایلیا بلای سمیه جون ٬ دلارام نازم ٬ ایلیا و سوده جون ٬ آرتا بلا ! مزدا پیشی و مامانی گلش ٬ آندیای ناز و مژگان جونم ٬ تارا عسل و نیلوفر جان ٬ سارا جیگر و خانوم هنا ٬ هستی ناز و نوشین جون ٬ نوشای گلم ٬ هاله عزیزم ٬ فاطمه زهرای گل و طاهره جون ٬ باران جیگر و مهسا....


همه تون برام عزیز و دوست داشتنی هستین . خوشحالم که دوستای گلی مثل شما دارم و همه شما کوچولوهای ووروجک رو مثل لاریسای خودم میپرستم.
عید همه گی مبارک . سالی سراسر شادی و تندرستی و موفقیت برای همه تون آرزو میکنم.
 

ما امسال از سوم میریم بندر دیلم . ولایت شوشو جان !!! در جوار مردم خونگرم جنوب و خلیج همیشه فارس اونجا بازار های خوبی داره ٬ کلی شوشو خانو پیاده میکنیم . برای گردش هم که احتمالا میریم دشت و جنگل و کنار ساحل. !!! جای همه گی تون رو هم خالی میکنیم .

فقط بدی اش اینه که رضا با ماشین میره من و لاریسا با هواپیما...خدا به خیر بگذرونه....نمیدونم لاریسا این یه ساعت و نیم رو وسط زمین و هوا چه حالی به من بده ؟!

راستی اگه میخواین با هواپیما سفر کنین حتما به کوچولو هاتون پستونک بدین تا گوش درد نگیرن.


 دخترکم ٬ به داشتنت افتخار میکنم....
قربون اون قیافه بامزه ات برم که وقتی لباس عیدت رو میپوشی اینقدر ماه میشی....
عید امسال برام شیرین تر از هر ساله .اونم به خاطر تو :
 
نون خامه ای من !!!!



کلمات کلیدی :


7 ماه گذشت...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
زمان :
 ٥:٥٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

لاریسا ی عزیزم ۷ ماهگی ات مبارک

 

 

Image and video hosting by TinyPic

کلمات کلیدی :


یادم هست...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
زمان :
 ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

یادم هست عید آن سالها...اسفند که میشد همه چیز رنگ و بو عوض میکرد٬ میز و نیمکت های کلاس از بی تابی دلهامون بیتاب و از شور و نشاط عید پر شور...
یادم هست...اسفند که میشد هر روز با اشتیاق ریه هامو پر میکردم از هوای تازه ای که بوی عید میداد و یادم هست لذتی رو که تا اعماغ وجودم سرک میکشید.
یادم هست...که دیگر نه خبری از ننه سرما بود نه از برف٬ هر چه بود طراوت بود و شکفتن که رگبار های گاه و بی گاه اواخر اسفند باعثش بود و یادم هست که چقدر دوست داشتمش .

یادم هست...پیک نوروز رو٬ از لحظه ای که میدادند دستمون هزار بار از اول تا آخرش رو نگاه میکردیم و بوی نوئیی  که میداد با بوی نوئی عیدی که بیقرار منتظر رسیدنش بودیم٬ آشنائی نزدیکی داشت.

یادم هست...معلم بارها میگفت : بچه ها٬ ایام  عید فقط مال خوردن و خوابیدن و گشت و گذار نیست. درس یادتون نره ها....حتما تو ایام عید درس ها رو دوره کنید ٬ و ما کودکانه و بی خیال در دل به او میختدیدیم : چه خوش خیال است او...ایام عید و درس ؟! همین پیک شادی هم زیادی است...و یادم هست به یکباره غمی در دل احساس میکردیم : وای...پیک نوروز را بگو ...و یادم هست... پیک شایان (برادرم) همیشه با یاری اهل فامیل حل میشد و چه شیرین بود لذتی که از استقلال خود میبردم...بخاطر یاری نگرفتن از کسی !!!
 

یادم هست...آن سالی را که پدر بزرگ دم دمای عید برای همیشه از کنارمان رفت و من با مادر به مدرسه رفتم تا پیک آن سال را زودتر بگیرم...یادم هست که با وجود ناراحتی ام  یک جور خوشحالی یواشکی همراه با نوعی احساس گناه ٬  جایی در دلم  پر پر میزد! آخر آن سال زودتر تعطیل شده بودم !!!
نوروز پشت نوروز و عید پشت عید...آمدند و رفتند...و من هر سال درست ۲۳ روز بعد از  جوان شدن طبیعت یک سال بزرگتر میشدم.

یادم هست...دبیرستان را با همه خاطراتش...یادم هست مبصر بودم ٬ ناخن ها همیشه بلند ! موها همیشه بیرون! شیطنت ها همیشه به راه...
یادم هست...یکی از بچه های کلاس را مامور میکردم تا کشیک بدهد٬ آنوقت روی میز معلم چه ضربی میگرفتم با انگشت و چند تا از بچه ها چه رقصی میکردند! و چه شیرین بود کارهای قایمکی آن روزها...آینه٬ عکس های خانوادگی٬ نوارهای ابی و گوگوش و سیاوش! دفتر خاطرات...همه اش قایمکی یه مزه دیگری داشت!

یادم هست...عکس های یادگاری با معلمان کلاس ... و در آخر سال چه مهربان بودند همگی به نظرم! 

یادم هست...امتحانات نهایی ٬ و حوزه ای که از خانه دور بود و چه شوقی بود که با تاکسی برویم. بزرگ شده بودیم...دیگر اجازه داشتیم بعد از جلسه کمی معطل کنیم و دیرتر به خانه برویم! پرسه های شاد شاد...خنده های شاد شاد...با سحر٬ مریم٬ میترا٬ مونا...همگی در راه برگشت چقدر خوش بودیم...چقدر سبکبال... تنها خیالمان امتحان فردا بود...بزرگ شده بودیم...

یادم هست... کم کم بزرگ میشدیم...دیگر از سر تا پا نو پوشیدن های عید کمی خجالت میکشیدیم...دیگر عیدی هامان هم بزرگونه شده بود...روسری...بلیز...کتاب...
تفریحاتمان هم بزرگونه شده بود...میرفتیم کتابخانه...کتابها را نوبتی میخواندیم و بعد ار هر کتاب چقدر حرف مشترک داشتیم با هم ...چقدر لذت بخش بود همدلی هایم با مونا در مورد *بر باد رفته...*اسکارلت...*غرش طوفان  ژوزف بالسامو...*بلندی های بادگیر...کتاب های امیلی برونته٬ پائولو کوئیلو..

.یادم هست...بهاری که امد و من ۱۸ ساله شدم...همه چیز در حال تغییر بود٬ ما به کنکور نزدیک میشدیم و درونمان اما پر بود از هیاهو و غوغای رقابت. کتاب ها را یکی یکی میخواندیم و تست میزدیم  جزوه ٬ تست ٬ کلاس کنکور ٬ کنکور های امتحانی...
یادم هست...صبح های جمعه ٬ کنکنور آزمایشی در دانشکده پرستاری و مامائی روبروی خاتم الانبیا...بالای ونک...یادم هست ظهر های جمعه بعد از کنکور ٬ قدم زدنهایم با سحر ...یار دیرینم...و چه نقشه ها که نمیکشیدیم و چه هدف ها که نداشتبم... چقدر امیدوار و هدفمند بودم ان روزها...

یادم هست...پسر جوانی که عاشقم شد! محمد نامی بود گویا...و یادم هست چقدر تلاش کرد تا مرا راضی کند !  و چقدر در دل به عشق بچه گانه و خام او خندیدم...و چقدر محکم و قاطع هر بار رو در رویش ایستادم و با همه وجودم گفتم : نه ! و چقدر سعی کرد تا من باور کنم او مرا برای زندگی میخواهد و چقدر وتعجب شدم از حماقتش !  من قرار بود درس بخوانم. و بار دیگر رو در رویش ایستادم و گفتم : نه! من باید درس بخوانم...برای این چیزها وقت خیلی هست....و ان روز او گریست ! و یاسمن مرا متهم کرد به سنگدلی ! اما من هدف خودم را داشتم و او و وعده هایش هدف من نبود...
یادم هست...روزی که کنکور دادم ٬ چه سبکبال شدم آن روز...بار سنگینی از دوشم بر داشته شد...و من منتظر بودم...منتظر نتیجه
 یادم هست...روزی که سحر شادمانه خبر قبولی خودش و مرا پای تلفن گفت...چقدر ذوق کردیم...چقدر ذوق کردم...۱- حقوق دانشگاه سراسری ( قم)  ۲- علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد(تهران مرکز)

یادم هست... روز ثبت نام ٬ شروع کلاس ها ٬ شروع دوستی ها ٬ شروع شیطنت ها٬ شروع تحقیق ها و کارهای گروهی ٬ شروع تاتر رفتن ها و فیلم دیدن ها و جشنواره رفتن ها ٬  شیوا پر شور بود و شیطون ٬ اهل فیلم و هنر٬ بذله گو و با نمک.  نیلوفر ٬ مرتب بود و منظم. همیشه با برنامه ریزی. مژده بیخیال بود و رک و راست. شیرین اما حساس بود و احساساتی ٬ مهربان و خودمانی.  مهرک با وقار و آرام امامنظم و هدفمند. زینب مومن و ساده ٬ مودب و اهل دل. سعیده  کم حرف و آرام ٬کاملا خونسرد !  شیرین با هوش و صاحب رای ٬فهمیده و با معلومات. هلیا عاشق روزنامه نگاری و فعالیت و محیط های هنری ٬امروزی و آزاد.
چه اکیپ شاد و پر شور و حالی ...از پر صر و صدا ترین گروه های دانشگاه و جزو معدود گروه هایی که تا آخر با هم همصدا بودیم و یار...

یادم هست...بار دومی که تجربه کردم چگونه است که دوستت داشته باشند ٬ اما تو روحت از ماجرا بی خبر باشد...و ماجرا را وقتی بفهمی که تمام روح ان طرف از آن تو شده و من مبهوط بودم که آیا گناه من چیست جز اینکه خودم بودم و می آمدم ومیرفتم و به هیچ کدام از پسر های دانشگاه حتی فکر هم نمیکردم ؟!  و این شد که برای بار دوم تلخی شکستن غرور یک انسان  کامم را تلخ کرد . اما اینبار جدی تر و بیشتر ...چرا که یک احساس خام بچه گانه که نبود هیچ٬ بسیار هم جدی بود و عمیق ...یادم هست آنروز چقدر معذب شدم از دیدن احساسی که چقدر رقیق و زلال بود و چقدر غصه دار از دیدن اشک هایش...

یادم هست...بار اولی را که رضا رو دیدم و بار های بعد رو نیز...و احساسی رو که کم کم و آرام آرام در وجودمون شکل میگرفت ٬  اصلا شباهتی به موارد قبل نداشت...رفتیم و اومدیم ٬ گفتیم و شنیدیم ٬ آزمودیم و آزموده شدیم ٬ دیدیم و فهمیدیم...نه یک طرفه بود و نه عجولانه٬ نه آتشین بود و نه هوس آلود ٬ نه بچه گانه بود و نه خام . همانی بود که به دنبالش بودم و به دنبالش بود... ماجرای ما بدون عشق و شیفتگی اغاز شد ٬ با درک و همدلی و تعقل همراه شد و با تفاهم و همراهی به بار نشست...در این میون دونه ای از اول راه در دلمون کاشته شد که با مرور زمان رشد کرد و بالنده شد و بنومند شد ...و حتما شنیدین هر آنچه به سالیان در دل رود ٬ از دل مرود الا به سالیان...
یادم هست...جشن فارق التحصیلی مان...همه با هم راهی را پیموده بودیم که اینجا اخرش بود...همه از ته دل دعا کردیم که سال بعد دوباره همدیگر را ببینیم ٬ در مقطع کارشناسی ارشد...

یادم هست....حتما همه شما هم امثال این ها  را یادتان هست.
این روزها هوای بهار  و بوی عید عجیب مرا پرت میکند به ان روز ها و تمام این خاطرات و تمام آنهایی که گفتنشان از حوصله همه خارج است...نمیدانم شاید خاصیت بهار این است ٬ شاید...همیشه برایم خاطره انگیز است.



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٢/٥
زمان :
 ۳:٥٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

بالاخره سلام !!!
تو رو خدا نبودنم رو به حساب تنبلی نذارین...همه چی غر و قاطی بود...حالا یکی یکی برانون میگم...

     
۱- لاریسا حسابی حال منو جا آورده!!! دیگه وقتی بیداره من به هیچ کاری نمیرسم...اصلا حاضر نیست حتی یه لحظه تنها بمونه...اگر هم کار کنم باید خانوم منو ببینه ٬ میذارمش تو روروک یا کالسکه و با خودم میبرمش تو آشپز خونه...تازه فکر نکنین اینطوری قضیه حل میشه ها..نخیر بازم غر غر میکنه. اینقدر راخع به این مسئله فکر کردم که صاحب نظر شدم!!!
من فکر میکنم بچه ها تو این سن چون نمیتونن آزادانه به اطراف حرکت کنن و از طرفی هم کنحکاون و  دنیای اطراف براشون جذابه دچار این وضع میشن ...یعنی احتیاج دارن که کسی کمکشون کنه تا بتونن بوسیله اون به این کنجکاوی شون برسن.نه؟
دیدین؟ بچه داری مخ آدمو باز میکنه!!!!
glitter-graphics.com
 

۲-بیماری لاریسا هم مزید بر علت بود...چند روز قبل من متوجه شدم روی کمر لاریسا چند تا لکه قرمز هست که دونه های ریز ریز روشه! مثل حساسیت بود.بردمش یه دکتری نزدیکمون(که اصلا هم قبولش ندارم) گقت:خانوم این گاله !!!!!! منو میگی ؟! سکته کردم...آخه خدایا این بچه از کی گال گرفته؟ خلاصه یه پماد داد و گفت هر روز حمومش کن و یه بار این پماد رو بزن اگه خوب نشد هفته دیگه تکرارش کن.منم زدم. اما قیافه رضا دیدنی بود وقتی اسم گال اومد!!! آخه گال کاملا واگیر داره و ما مونده بودیم لاریسا از کی گرفته؟! خلاصه ٬ فردای اون روز یادمون افتاد که لاری رو به همسایه پائینی مون که متخصص پوسته نشون بدیم...من باهاشون تماس گرفتم و شب که اومد خونه٬ لاریسا رو بردم پیشش..وقتی دیدش٬گفت : نه این به هیچ وجه گال نیست! احتمال زیاد گزیدگی حشره است. و محلول آبدالیبور و کرم بتامتازون داد.که خیلی هم موثر بود.
 
۳روز قبل هم لاریسا از صبح دچار اسهال شد و ظهر هم تب کرد!! ظهر که از حموم آوردمش دیدیم یه کم داغه.تبش رو اندازه گرفتم ۳۷ بود.زیاد نگران نشدم.با اینکه یه کم داغ بود.شیر دادمش و خوابید.یه ساعت بعد بیدار شد ٬اومدم دوباره بخوابونمش دیدم انقدر داغه که منم گرمم شد!!!دوباره درجه گذاشتم...دیدم ۳۹
درجه تب داره!!!داغ داغ بود.فوری استامینوفن دادم بهش و لباساشو کم کردم ...یه کم گذشت تبش اومد پائین. طفلک بچه ام٬ اصلا حال نداشت. لاریسا به این وروجکی...تو بغل من کوچکترین حرکتی نمیکرد! خلاصه زیاد وقتتون رو نگیرم ...
بردیمش دکتر و شربت و قطره و ...پاهاشم سوخته بود (بخاطر اسهالش )که با هیدروکورتیزون و کلوتریمازول وزینک اکسید ٬بهتر شد.

     
۳- من ۳ روزی مهمون داشتم و اصلا نشد بیام نت.

.....خوب ٬ حالا که دلایل نبودنم رو گفتم٬میرسیم به وقایع اتفاقیه!!!!  البته این وقایع چند وقتی هست که اتفاق می افته اما من فرصت نداشتم بیام ثبتشون  کنم

 

***لاریسا خانوم ما حسابی هوشیار و بازیگوش شده.و خیلی هم با نمک...
***ما رو حسابی میشناسه و با خنده هایی که تحویلمون میده حسابی گوش مخملی مون میکنه!! بخصوص لم باباشو خوب بلده ...یه عشوه هایی میریزه که بیا و ببین .من باید یه دوره فشرده برم پیشش کلاس!
***وقتی از خواب پا میشه اصلا گریه نمیکنه تا من خودم از صدای بازی کردنش میفهمم بیداره.و میره سراغش و چه خنده هایی اونموقع تحویلم میده و چه دلی ازم میبره٬ بماند...

***حسابی معنی گریه رو میفهمه.و کاملا هوشیارانه از اون به عنوان یه وسیله برای جلب توجه استفاده میکنه!!
***هر نوع صدایی توجهش رو جلب میکنه و به سمتش بر میگرده٬ البته هنوزم زیاد به
tv
علاقه نشون نمیده مگر اینکه صداش رو بلند کنم.
***هنوزم کنترل و تلفن بی سبم و موبایل رو که میبینه به کلی هوش از سرش میپره!!
***عاشق خوردن هر چیزی هست جز اونی که باید بخوره!!! البته فرنی و اینا رو میخوره اما با چاشنی انگشت و پیشبند و غیره!! در کل همه چی رو میخواد از طریق حس چشایی بشناسه.
*** راستی یه خبر مهم : دیگه موقع خواب پستونک نمیخوره.و زیر سینه میخوابه و دیگه نیازی نیست که پستونک مک بزنه. البته یه ماهی هست که بچه ام خانوم شده و کم پستونک میخوره و من خیلی خوشحالم...
***دیگه اینکه خانوم خانوما کماکان پشمالو تشریف دارن !!! و من دارم پولامو از حالا جمع میکنم واسه لیزر !!
***هنوز تنبل خانوم سینه خیز نمیره .البته من احساس میکنم از تنبلیشه .چون چند باری به خودش زحمت داده و یه کم جلو رفته اما نه زیاد . نمیدونم ...شایدم من زیادی هولم ؟!
 
و اما من...


*** از صبح تا شب تقریبا نمیفهمم چطور میگذره...
***حسابی لاغر شدم و این موضوع حسابی رو نرو منه (
nerve) نگین خوش یه حالت و از این حرفا که کفرم در میاد ها...آخه یه گرم هم از دوران بارداری برام نمونده. دلم میخواست یه کم تپلی بمونم ...
ریزش موهامم بهتر شده اما موهام حسابی کم پشته. البته وقتی تو آیده نگاه میکنم موهای ریز ریزی رو میبینم که بهم این امیدو میده که تا چند ماه دیگه شاید یه کم بشم شکل آدمیزاد ...
حرف گفتنی زیاده اما نمیخوام سرتونو درد بیارم پس باقی اش بمونه تا بعد....
        دخترکم تو روز به روز تپل تر و ناز تر میشی و 
                                       من روز به روز لاغر و کم مو !!!
     قول میدم زود زود مثل قبلا ها  یه مامانی قشنگ بشم....

                                         تو هم دعا کن که بشم !!!



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ