اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
اين هم يه عکس ديگه از تنبل خانوم ما!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/۳۱
زمان :
 ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

خداییش بچه ام از عکسش کلی خوشگل تره!!! My new Bling

کلمات کلیدی :


لاريسا جونم...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/۳۱
زمان :
 ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ
نظرات ()

این هم فرشته کوچولوی ما... My new Bling

کلمات کلیدی :


واقعيت شيرين زندگی ما!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/۳٠
زمان :
 ۸:٢٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

قرار بود از شب قبل از اومدن لاریسا براتون بگم...

روز جمعه رو با حواس پرتی و کمی تا قسمتی اضطراب گذروندم٬ از یه طرف میترسیدم فردا بشه و بخوام برم بیمارستان از یه طرف دیگه دلم میخواست این چند ساعت هم زودتر بگذره و همه چی تموم شه...

خلاصه شب شد و ما مثلا رفتیم که بخوابیم! میگم مثلا چون نه تنها من و بابایی تا صبح خوابمون نبرد بلکه مامان بزرگ های نی نی گولو هم تا صبح بیدار بودن!!!

خلاصه صبح بعد از اینکه سایرین یه صبحانه دلچسب با نون سنگک تازه خوردن و من هم نگاهشون کردم!!رفتیم بیمارستان.پذیرش شدم و رفتم بالا تو بخش زایمان...

وای که اون دو ساعت چقدر دیر گذشت ٬ اما اولین چیز جالب این بود که من دیگه اضطراب نداشتم و کاملا آروم بودم٬ دومیش هم دیدن مامانم بود تو اتاق زایمان!!! مامان با اصرار تونسته بود بیاد پیشم تا تنها نباشم...وای که چقدر خوشحال شدم وقتی دیدمش!

من که تا زمانی که روی تخت اتاق عمل خوابیدم هم هنوز باورم نمیشد من قراره عمل بشم!!!

وقتی هم که به هوش اومدم یادمه مامان و رضا بالای سرم بودن ٬ مامان مدام میگفت: الان میری دخترت رو میبینی حالت خوب میشه! یه دختر خوشگل و سالم...

و این دقیقا احساسیه که شب قبل از اومدن گلم داشتم:

تا اون موقع همه چی برام مثل یه خواب بود ٬از اون خواب هایی که آدم بعدش فکر میکنه چقدر واقعی بود٬ واقعی بودن نی نی گولو هم برای من اینطوری بود. مثل یه خواب به نظر خیلی واقعی . مثل یه رویای شبرین و طولانی٬ رویای یه کوچولوی دوست داشتنی و عزیز...که فکر میکردم تا همیشه این رویا ادامه داره٬

اما وقتی دیدمش احساس کردم واقعی ترین چیز زندگیمه... یه واقعیت کاملا آشنا٬ احساس کردم سال هاست که میشناسمش ٬ صورتش برام اشنا بود ٬خلاصه هیچ نوع غریبگی در بین نبود...

یادمه وقتی دیدمش لبخند زدم و گفتم:

چقدر خوشگله!



کلمات کلیدی :


ما اومديم!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/٢٦
زمان :
 ۱:۱۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلامی دوباره به همه دوستان خوبم٬

ما اومدیم...

یه سلام گرم و مشتاقانه به همه از طرف من و نی نی گولویی که دیگه نی نی گولو نیست٬ حالا دیگه شده لاریسا خانوم ما.دیگه بچه ام شده قاطی باقالی ها !!!

تو این چند روز که وقت نشد چیزی بنویسم٬ الانم خانوم خواب تشریف دارن که من یه لحظه بیکار شدم و دویدم پای کامپیوتر!!

ممنون از همه دوستای خوبم که به فکر من و طلا خانومم بودن و حال ما رو پرسیدن. راستش شب قبل از زایمان خیلی دلم میخواست بیام و بنویسم ولی نشد٬ هم اینکه فکرم مشغول بود ٬ هم حالم خیلی خوب نبود. ولی دیر نشده ٬ منم کامل یادمه که چی میخواستم بنویسم٬ تو یادداشت بعدی حتما حال و هوای  یه مادر رو شب قبل از به دنیا اومدن کوچولوش٬مینویسم.



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/۱٢
زمان :
 ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ
نظرات ()

اینم عکس چند تا از اسباب بازی های نی نی گولوی عجول ما!!
Cool Slideshows!


کلمات کلیدی :


نی نی گولو وارد ميشود!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/٩
زمان :
 ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام به نی نی گولوی عجول!

سلام به همگی٬

من الان یه روزه که  شوکه تشریف دارم !!

بذارین از اولش براتون بگم...

دیروز من و بابای نی نی گولو  رفتیم دکتر ٬ بعد از اینکه دکتر سونوگرافی و پرتره زیبای صورت نی نی گولو رو  دید و کلی هم خندید! نوبت رسید به معاینه. و  تو معاینه دید که نی نی گولوی ما حسابی اومده پایین و همین وقت بود که دکتر کاملا بی مقدمه به مامانی گفت:

ـ خوب... حاضری شنبه درش بیاریم ؟!!!!!!!

مامانی هم اصلا بدون یه لحظه مکث گفت:

ـ وای نه دکتر...مگه شما نگفته بودین پنجشنبه؟! من میترسم...

ـ از چی میترسی؟ اصلا نگران نباش.

آخه زوده٬ اگه تا آخر هفته بمونه چاقتر میشه...ریه اش کامل تره٬ اینجوری شاید مشکل پیدا کنه.( البته خودمونیم ... ۹۰٪ بهانه بود)

ـ نه.نمیشه حالا دوشنبه....

دکتر هم گفت: نه نگران وزن و ریه و این ها نباش٬ بچه از ۳۷ هفتگی کامله. الانم وزن بچه خوبه٬ رشدش هم که یک هفته جلوتر از سنش هست٬ پس دیگه مشکلی نیست....

خلاصه چونه زدن مامانی با دکتر همچنان ادامه داشت که بابایی وارد عمل شد ...و طی یک عملیات انتحاری  گفت:

ـ بذار هر جور خود دکتر صلاح میدونه...اگه میگن شنبه حتما خوبه دیگه!

و مامانی این شکلی شد:

البته اگه به بابایی بود که میگفت فردا درش بیارین.

خلاصه که جوجوی عجول من...رشد سریع  و قد بلند جناب عالی که تو سونوگرافی مشخص شده٬ کار دست مامانی داد!!

البته نه این که فکر کنی من دوست ندارم که دخملم زود تر بیاد٬ نه... من که دلم پر میزنه زودتر ببینمت اما راستش فکر میکردم تا آخر هفته دیگه تو کلی توپول تر میشی. من هم سر فرصت کار هامو میکنم٬ مامان مینا هم اثاث کشی اش کاملا تموم میشه٬ ولی اینطوری همه چی یه خورده هول هولکی میشه.

حالا مامانی قراره فردا دوباره بره پیش دکتر تا ببینیم نظرش چیه. جالب اینجاست که تو ظاهرا از وقتی شنیدی قراره زود تر بیای دیگه حسابی آمادهای که هر لحظه بدویی بیرون!!

امروز به بابایی میگفتم: نیگا این دختره تا شنید میخوان درش بیارن ٬ انگار دیگه یه لحظه هم نمیخواد صبر کنه!!

اونم میخندید و میگفت؛مگه چی کارمیکنه؟! پشتک میزنه؟

مامانی :

البته جوجو جونم همه اش هم تقصیر تو نیست که... از اونجایی که مامانی یه خورده زیادی گامبو شده!

 و فشارش هم همچنان روی ۹ مونده٬ به قول دکتر کمال فر ؛تنبل هم تشریف داره و از زیر ورزش هایی که دکتر داده در میره ٬ یه مقدار خطرناکه که تو توی دل مامانی بمونی.

البته تو نترسی ها٬ ما زود زود درت میاریم.

خلاصه جوجو قندی ٬ حسابی ما رو غافلگیر کردی !



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/۸
زمان :
 ٤:۳٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

اینم چند تا از اسباب بازی های نی نی گولوی ما...

Cool Slideshows!

از خاله آرزو هم ممنون بخاطر راهنماییش



کلمات کلیدی :


گپ های مادرانه!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/٧
زمان :
 ۸:۳۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام نی نی نازم.

  امیدوارم خوب باشی و دماغت هم به قول معروف چاق باشه!!!
نی نی گلم دیگه معلومه که حسابی بزرگ شدی و تو دل مامانی جا نمیشی !!!
دیگه هر چی باشه٬ ۱۱ روز دیگه تشریف میاری! البته من که هنوزم باورم نمیشه یه نفر به خونواده کوچیکمون اضافه میشه و من هم مامان میشم٬ البته فکر میکنم این یکی یه کم برای همه مامانی هایی که دارن برای اولین بار مامان میشن٬طبیعیه.
 امروز شما وارد هفته دوم ۹ ماهگی شدی.
اگه میخواستی طبیعی به دنیا بیای ما باید حدود ۳ هفته دیگه منتظر میموندیم. اما خوب از اونجا که شما از اون مدل بچه های به اصطلاح ؛ به شرط چاقو هستی !! یه هفته زود تر  میای پیش ما.
بابایی عجول و نی نی گولو !!!
البته بابایی که همه اش انتظار داره تو زود تر بیای!! همین دیشب هم به مامان بزرگ میگفت؛ میگم... نمیشه زود تر درش بیاریم؟!!! دیگه بسه دیگه ٬ مگه چقدر باید اون تو ( منظورش دل مامانی بود) ٬بمونه؟
یا همه اش میگه: میگم آیدا چرا تو نمیری خونه مامانت اینا؟! شاید یه وقت من که سر کارم چیزی بشه و طفل بخواد بیاد!!! اونوقت تا من خودمو میرسونم خونه کی میخواد به داد تو برسه!؟؟همیشه که نصف شب یه اتفاقی نمی افته؟!
خلاصه که امیدوارم تو به بابایی نری و اینقدر عجول نشی!! فعلا هم جای جناب عالی خوبه تا هفته دیگه...
مامانی و ترس!!!
جوجوی نازم٬ راستش رو بخوای مامانی یه کم... یه کم که چه عرض کنم؛ یه خورده بیشتر از یه کم! از زایمان میترسه...
اما چی کار میشه کرد؟ به قول دکتر نمیشه که تو همیشه همون جا بمونی؟!
به هر حال فکر میکنم همه مامانی ها  کم و بیش از وضع حمل میترسن٬ اما نباید بهش محل گذاشت٬ نه نی نی گولو!
ما دو تایی میریم به جنگ ترس!!!
مامانی هم فقط به امید دیدن تو و اینکه سالم و سرحال به دنیا بیای نیرو میگیره و از هیچ چی نمیترسه. پس تو هم قول بده تو زندگی دختر شجاعی باشی و از هیچ چی جز خدا نترسی.


کلمات کلیدی :


نظر خواهی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/٧
زمان :
 ٥:٢٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام دوستان

اگه امکان داره نظرتون رو راجع به اسم : لاریسا

برام بنویسید.

ممنون از همتون.



کلمات کلیدی :


روز پدر مبارک
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/٧
زمان :
 ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

                                      روز بابایی های گل مبارک

سلام و صد سلام به همه بابایی های دنیا٬

سلام به بابایی گل نی نی گولو

روز همه بابا های گل دنیا مبارک. روز بابایی نی نی گولو هم که امسال میخواد بابا بشه مبارک٬Fathers Day Boy

البته نی نی گولوی ما که هنوز نیومده٬ ولی عیبی نداره٬ اینجوری عدالت هم رعایت میشه. چون روز مادر هم جو جو هنوز نیومده بود و مامانی هنوز یه مامان نصفه و نیمه بود!!



کلمات کلیدی :


نی نی گولوی بی نام!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/۳
زمان :
 ٦:٥٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام نی نی گمنام!
سلام به همه دوستان
والله...چی بگم؟! ما یعنی من و بابایی هنوز اندر خم یک کوچه ایم!!!
آخه اسم انتخاب کردن هم واقعا سخته.آخرشم میترسم تو بیای و من و بابایی همینطور هاج و واج نگاهت کنیم!!! 
بابایی که فعلا بهت میگه؛ طفل  !!!!  مثلا میگه: آیدا ٬طفل چطوره؟!
باباییه دیگه٬ خودت که میدونی! کاریش نمیشه کرد!!!
بهر حال ما درسته که هنوز شک داریم٬ ولی اون قدرها هم بی کار ننشسته ایم٬ بعد از کلی با لا و پایین کردن٬ به این نتیجه رسیدیم که احتمالا اسم تو ملوسک رو بذاریم:
لاریسا
حالا٬ اسمت رو دوست داری؟! البته هنوزم دیر نشده٬ بازم راجع بهش فکر میکنیم.
از دوستای نی نی گولو هم میخوام نظرشون رو راجع به اسم نی نی گولو بگن.
ممنون


کلمات کلیدی :


نی نی گولوی کوپولی دماغ گنده!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٥/٢
زمان :
 ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام به قندک مامان!SmileyCentral.com

سلام به همگی.

وای نی نی جونم نمیدونی مامانی چقدر بی تاب بود که قراره ببیندت!SmileyCentral.com

دلم برات یه ذره شده بود.صبح زود زود مامانی به مقصد سونوگرافی ٬شال و کلاه کرد و ماشین بابایی رو کش رفت! تا بیاد تو رو ببینه!

وای که چه کیفی داشت وقتی خانوم دکتر اسممو صدا کرد. اصلا دیگه طاقت نداشتم ٬وقتی خانوم دکتر ازم پرسید: میخوای اول ببینیش؟! فقط خندیدم٬ میدونی نی نی؟! خیلی دکتر مهربونیه٬ اول تو رو سه بعدی نشون مامانی داد!Smiley

میگم ! تو اینهمه دماغ و لب رو از کجا آوردی ؟!!!

   آهان !!! فهمیدم!... کار٬ کار باباییه!!

ای بابایی بد جنس! قرار نبود شما دو تا وروجک دست به یکی کنید و سر مامانی این وسط بی کلاه بمونه ها!!  به هر حال ...چه میشه کرد؟! فعلا دماغ و لب های سرکار علیه به اضافه اون دست و پاهای کوچیک توپولی ات ٬ به بابایی رفته!  بازم حداقل جای شکرش باقیه که قد و قوارهات به مامانی رفته٬ خانوم دکتر میگفت استخوان ران پات بلنده٬گفت مثل خودت بلند قده! 

ولی خودمونیم٬ کلی قربون صدقه لب های قلوه ای و دست و پای توپولی ات رفت!

من هم که حسابی از اینکه میدیدم تو کپی بابایی خان شدی٬متعجب بودم٬ با خنده گفتم؛ این برای چی این همه لب داره؟!!
خانوم دکتر هم گفت؛ مگه بده؟ آنجلینا جولی میره تزریق میکنه٬ دختر تو خودش لباش قلوه ایه!!
راستی وقتی ازش پرسیدم؛ وزنش چه طوره؟ رشدش خوبه؟ گفت؛ آره بابا دخترت یه هفته جلو تر از سنش هست!! مگه دست و پای توپولش رو ندیدی؟!
بعدش کلی هم از مامانی تعریف کرد که زیاد چاق نشده و پوستش هم ترک نخورده٬ ورم هم نکرده!
قربون دخترم برم. آفرین که اینقدر زبل خان شده ای و زودی توپولی شدی٬قول بده تا دو هفته دیگه هم حسابی به خودت برسی تا وقتی اومدی مامانی درسته بخوردت!خوب؟!!Smiley


کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ