اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
لاريسا خانوم پستونکی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٧/٢۸
زمان :
 ۳:٤۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام به همگی

اول از همه میخوام یه کم غر بزنم. آخه حرصم در اومده٬ ماجرا از این قراره که:

اوایل تولد لاریسا همه به من توصیه کردن بهش پستونک بدم تا گاهی اوقات بتونم جایی بذارمش یا اینکه اون وقت هایی که اونقدر میخورد تا خوابش ببره٬ از انفجارش جلوگیری کنم.

خلاصه اینکه لاریسا اوایل اصلا پستونک رو نمیگرفت٬ اما یه روز صبح که پا شد ٬نمیدونم آفتاب از مغرب در اومده بود یا خواب نما شده بود که با مختصر تلاشی پستونک رو گرفت و من هم خوشحال که : آخ جون ٬ بالاخره پستونک خورد.

اما حالا بعد از یه ماه پشیمون شدم که بهش دادم!!! به قول بابایی که به لاریسا میگه:

ـ بابایی این مامان تو یه چیزیش میشه٬ تو غصه نخور٬ اون زمان که من هی زدم تو سر خودم که بابا پستونک نده بهش٬ گوش نداد ٬ حالا که بالاخره تو پستونک رو گرفتی ٬پشیمونه!!!!

خلاصه....لاریسا حسابی عادت کرده که موقع خواب حتما دمر بخوابه و ترجیح میده وقتی دمر گذاشتمش پستونک بخوره البته داستان پستونک خوردنش به همین جا ختم میشه و من اصلا مواقع دیگه بهش پستونک نمیدم٬ اما همین موقع خواب هم آزارم میده. البته بگذریم از اینکه خیلی راحت با چند دقیقه مک زدن میخوابه و اصلا احتیاجی به تکون دادن و آواز خوندن و راه بردنش نیست.

ولی در کل الان فکر میکنم لاریسا چون بچه آرومیه اصلا احتیاجی بهش نداشت .

امروز که تصمیم گرفتم بهش ندم و به شکل های دیگه بخوابونمش٬ کلی غر زد و ناراحت بود.

دمر خوابیدنش هم حکایتی داره.در طول روز دوست داره حتما دمر بخوابه و ۲-۳ساعت  اگه تکونش ندم همونطور میخوابه. اما شب ها ٬نه. راحت طاق باز میخوابه. البته با دکترش که صحبت کردم گفت زیاد مسئله ای نیست٬  فقط باید مواظب تنفسش باشی.

راستی زمان شیر خوردنش هم کوتاه تر شده . نمیدونم طبیعیه یا نه؟! اما فکر میکنم که سیر میشه چون هر دفعه سینه من رگ میکنه و حسابی شیر ازش سرازیر میشه و اونم تند تند میخوره . و تایم شیر خوردنش نهایت ۱۰ دقیقه میشه.

خلاصه که اینم از خوردن و خوابیدن فینگیل ما!!



کلمات کلیدی :


چکاپ ۲ ماهگی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٧/٢۸
زمان :
 ۳:۳۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

چکاپ ۲ ماهگی لاریسا( با ۲ هفته تاخیر!!)

وزن ۷۰۰/۵   ٬ قد ۵۹ یا ۶۰ ٬ د.ر سرش هم ۳۹ سانت

کلا دکتر تا حالا که از رشدش خیلی راضیه٬ تا ببینیم بعد چی میشه. ولی ازش معلومه که قدش به مامانیش رفته و حسابی بلنده

واکسنش هم زیاد اذیتش نکرد البته موقعی که بهش واکسن زد ٬ مطب رو گذاشت رو سرش٬ البته طفلی حق هم داشت٬ واسه خودش قشنگ دراز کشیده بود و داشت به من و خانوم دکتر میخندید که یه هو احساس کرد یه چیزی فرو کردن تو تنش ٬هنوز از بهت این یکی در نیومده بود که دومی رو هم به اون یکی پاش زدن. الهی مامانی فدات شه.

خوب آخه شما بگین این انصافه؟! آدم خوش اخلاق برخورد میکنه این دکتر ها سوءاستفاده میکنن!!



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٧/٢٥
زمان :
 ۳:٢٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام سلام

امروز میخوام عکس یکی از دوستای لاریسا رو براتون بذارم٬ آخه مامان و بابای این نی نی تازه وارد یه کم تنبل تشریف دارن و برای این گل پسر وبلاگ نساختن٬

اما از اونجایی که ما کشته مرام و معرفتیم ٬تصمیم گرفتیم خودمون شخصا وارد عمل بشیم و این اقا کوچولو رو به دوستامون معرفی کنیم.

این شما و این هم آقا ماهان ٬
My new Bling

کلمات کلیدی :


دسته گلی که به آب دادم!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٧/۱٧
زمان :
 ٤:٥۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

اصلا دلم نمیخواست این پست رو بنویسم... چون خیلی سوزناکه! ولی اصل وبلاگ نویسی باید بر اساس صداقت باشه.. پس من هم مجبورم اعتراف کنم!!

داستان از این قراره که چند روز پیش٬اگه اشتباه نکنم روزی که لاریسا ۲ ماهه شده بود٬بنده یه دسته گل به اب دادم!

اون روز لاریسا درست از ساعت ۶ صبح نذاشت من بخوابم٬مدام بیدار میشد و من بارها خوابوندمش و فایده ای نداشت

تا اینکه به فکرم رسید شاید جاش کثیفه که نمیخوابه و پتو رو زدم کنار و دیدم بعععععله... چه خبره!!

در حالی که از زور گیجی به در و دیوار میخوردم ٬بردمش تو حموم و آب گرم رو باز کردم و تو این فاصله تو فکر این بودم که ؛ اول لباسش رو در بیارم بعد بشورمش ٬ سرما نمیخوره؟! اگرم اینطوری بشورمش که دوباره کثیف میشه؟! اخه بچه تو این نیم ساعت مگه چی خورده بودی که اینجور خراب کاری کردی که به همه جا پس داده؟!

و در همین لحظه بود که بدون این که آب رو سرد کنم لاریسا رو گرفتم زیر شیر... البته فقط برای یه ثانیه چون فورا یادم اومد که آب گرمه!!!

وای چنان جیغی زد که مادر شوهرم که خونمون بود سکته کرد .جالب اینجا بود که مامانم پای تلفن داشت باهاش حرف میزد ٬ اون طفلک هم بهش گفته؛ افتاد... از تختش افتاد  و میدود طرف اتاق خواب ... اما نمو تو حموم مبیبنه . قابل به عرضه که مامانم  فورا خودشو رسوند و هر چی من گفتم ؛ بابا به خدا چیزیش نشده فایده ای نداشت.

خلاصه که مامانی جونم٬فدات بشم. منو ببخش ...دیگه تکرار نمیشه.الهی مامانی برات بمیره

ولی بازم برای اینکه از نگرانی در بیاین میگم که فقط ۵ دقیقه ای بی قرار بود و پاش قرمز شد . بعدش خوب شد

       الهی مامان دورت بگرده٬

                                      فدای مهربونیت که مامانو بخشیدی.

              

 اینم برای منت کشی!!!!


کلمات کلیدی :


از هر دری سخنی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٧/٩
زمان :
 ۸:۱۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام  به همگی

سلام به یه نی نی کوچولوی تازه وارد٬ آئین جون ٬ تولدت مبارک.

من بالاخره بعد از قرنی وقت کردم بیام و پست بنویسم!  آخه کار خودمون کم بود که مهمون داری هم بهش اضافه شده. مامان بزرگ و عمه لاریسا چند روزیه مهمون ما هستن ٬ عمه لاریسا یک ماه قبل از من زایمان کرد و یه دو قلو اورد که هر دو پسرن اما یکیشون مریضه و همش میره بیمارستان. خیلی گناه داره...خدا کنه زود تر خوب شه.

خلاصه... من ٬  بهتر بگم ما و لاریسا هم عالمی داریم. کلی کیف میده بچه داری. حال آدمو جا میاره! 

اول اینو بگم که از اول مهر من دلم لک زده که برم بیرون و یه دل سیر گردش کنم.بوی مهر همه جا رو  پر کرده ٬ما هم یاد ایام کرده ایم!!! وای ...یادش به خیر ..مدرسه٬مانتو و شلوار سرمه ای! کتاب هایی که بوی نویی میداد و من یه هفته اونا رو بو میکردم تا یه کم کهنه میشد و عشق این که زود تر به تهش برسیم. وای ماه مهر مدرسه یه حال عجیبی میداد!! انگار همه چی تازگی داشت. مهر رو همیشه با ذوق میرفتم سر کلاس.

خلاصه که از هر فرصتی بخصوص وقتایی که لاریسا خوابه استفاده میکنم و میرم یه دوری میزنم.

یه کم هم از این فسقلی خانوم بنویسم ٬ اخه نا سلامتی وبلاگ مال ایشونه .ما همه اش از خودمون مینویسیم!!

لاریسا گل ما دیگه حسابی هوشیار شده. آجه هفته دیگه ۲ ماهش تموم میشه. خنده هاش دل آدمو میبره.دخترم هر وقت سر کیف باشه حسابی خوش اخلاقه و میخنده و من هم در این حین خودکشی میکنم!! اخه خیلی کیف میده بعد از اون همه فاقد احساس بودن ٬ این فسقلی ها آدمو تحویل میگیرن!!!

ولی از این ناراحتم که هفته دیگه باید ببریمش واکسن بزنه!!دلم خیلی براش میسوزه٬ولی هر وقت اینو میگم٬ بابایی میگه میخوای نزنیم بهش؟!! دیگه چی کار کنیم؟!

مامانی فدای خنده هات

همیشه خندون باشی.

جیگر تو تا بعد...



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ