اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢٩
زمان :
 ۱:٠٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

امان از این فسقلی ها!! هر روز یه مدل هستن!!  لاریسا بعضی روزا اینقدر میخوابه که میشه شکل ترب باد کرده!! بعضی وقت ها هم صبح که بیدار میشه نمیخوابه تا غروب!!!

مثلا دیروز . از صبح زود بیدار شد .( البته تازگی ایشون سحر خیزی از صفات حسنه شون شده!) منم که متنفرم از کله سحر پا شدن.خلاصه دیگه نخوابید تا ظهر که به زور خوابوندمش.اما شاید در کل یه ساعت بیشتر نخوابید! و دوباره بیدار شد. من پای کامپیوتر بودم اونم واسه خودش صفا میکرد!! و کلی هنجره اش رو تمرین داد و آواز خوند!

من که دیگه از زور گیجی میخوردم به در و دیوار و تا دلم خوش میشد که آخ جوووون خوابید...سرش رو از زیر پتو بلند میکرد و اینور اونور رو نگاه میکرد!!

این کار رو چند وقتی هست که یاد گرفته . آخه دیگه تو این سن بچه ها میتونن سرشون رو بیارن بالا. این بچه ما هم که بی جنبه...هی موقع خواب تمرین گردن میکنه ..اینجوری:

خلاصه تا بعد از ظهر یه خواب سیر نکرد و غروب هم که وقت دکتر داشتیم بردمش دکتر. اونجا هم یه دهن خانوم دکتر رو مهمون کرد ! نمیذاشت اون صدای قلبش رو گوش کنه!!همه اش آواز میخوند! هر چی اون بیچاره میگفت: هییسس ایشون اصلا اهمیت نمیداد و اغو پغون میکرد!! من و بابایی هم حسابی خنده مون گرفته بود!!  

دکتر گفت مشکلی نداره و قلبش هم راحت کار میکنه .برای کیپ بودن بینی اش هم همون قطره کلرو سدیم رو توصیه کرد و گفت بخور رو ادامه بده.

من برای ادرارش نگران بودم چون دفع اوره داره و گاهی ادرارش رنگیه. وقتی دکتر پمپرزش رو دید گفت اینا کریستال های اوره است که وقتی مایعات بدن بچه ها کم میشه٬ادرارشون غلیظ میشه و اوره همراهش دفع میشه. یا درست شیر نمیخوره یا اتاقش گرمه و عرق زیاد میکنه. ولی من فکر کنم مال دمای اتاق نیست .من هم که معمولا زیاد تو خونه نمیپوشونمش...نمیدونم . خدا کنه خوب شه و کار به آزمایش نرسه .

از امروز یه مقدار اب جوشیده هم بهش میدم .شاید بهتر شه.



کلمات کلیدی :


لاريسا و همچنان سرما خوردگی...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢٤
زمان :
 ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

لاریسا که هنوز خوب نشده هیچی٬ منم به دسته سرما خورده ها اضافه شدم!!

خلاصه که فین فین هر دومون به راهه و ناودون ها تا اطلاع ثانوی چکه میکنه!!

برای لاریسا دستگاه بخور خریدم تا یه کم راه تنفسش باز شه . انگار بهتره... گاه گداری بغلش میکنم و سرش رو میگیرو بالای بخار تا جی جی های بینی اش در بیاد!!

آنتی بیوتیکش رو هم میدم.

دیروز که زنگ زدم مطب دکتر تا باهاش مشورت کنم کلی حرصم در اومد. راستش ماجرا از این قراره:

(ساعت ۶ بعد از ظهر٬ تماس با مطب دکتر:)

من: سلام ٬ خسته نباشین ٬ من مامان لاریسا هستم٬ میخواستم اگه امکان داره با دکتر صحبت کنم ٬ یه سئوالی داشتم...

خانوم منشی: دکتر الان جواب تلفن نمیدن ٬۸ به بعد تماس بگیرین...

(ساعت '۸:۵  دوباره تماس با مطب:)

من: سلام میتونم از خانوم دکتر یه سئوالی کنم؟

 منشی: نه! الان ۱۰ تا مریض دارن وقت ندارن

من: پس کی زنگ بزنم؟ شما خودتون فرمودید  ۸ ؟!

منشی: ۹ الی ۹ ۹:۳۰ !!

من: اون موقع خانوم دکتر هستن؟

منشی :بله.

(ساعت ۹ شب!!)

من: سلام میخواستم از دکتر یه سئوالی بکنم.

منشی: بخشید . دکتر گفته ان  دیگه تلفنی جواب  بیمار ها رو نمیدن!!! گفتن تلفن وصل نکن!!!!!!!!!!

من: ولی دختر من مریض خودشونه. الانم ۹ شبه من دخترم کوچیکه و مریض شده ٬فقط یه سئوال داشتم...

منشی:....

من( زیر لبی و با عصبانیت) مرسی...

قطع تماس.

چرا؟ واقعا چرا بعضی ها اینطورین؟ نمیگم همه دکتر ها مثل هم هستن. نه...دکتر خود من در هر شرایطی برای من که مدت هاست مرض خودشم وقط میذاره و همیشه تلفنی باهام مشوت میکنه. اما این چه فکری کرد؟ حتما فکر کرده من میخوام به جای دادن پول ویزیت ٬ مشگلم رو تلفنی حل کنم!!

در صورتی که من فقط میخواستم بدونم تو شرایط لاریسا بخور مفیده یا نه ٬ همین...

  خلاصه که خیلی حرص خوردم. و به این فکر کردم چقدر آدما با هم فرق میکنن و تصمیم گرفتم وقتی رفتم مطبش حتما بهش بگم؛ آخه شما که فقط ۲ روز در هفته میشینین ٬چطور میشه؟ شاید یکی بچه اش آخر هفته مریض شد٬ باید تا هفته دیگه صبر کنه؟ آخه آدم تلفن رو بر میداره ٬ اگه به فرض دید طرف میخواد یه مشکل اساسی رو پای تلفن حل کنه ٬ اونوقت بهش بگو ؛نمیشه باید بیای مطب.

 دیگه چی بگم؟!.....خلاصه من به دستور همون دکتر دم خونمون که برده بودمش دارم عمل میکنم تا ببینم بعد چی پیش میاد.



کلمات کلیدی :


بازم عکس.
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢٤
زمان :
 ٢:٥٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

                          اینم چند تا عکس دیگه واسه خاله های مهربونم!                                   

                                    اینجا شکل خنگ ها شده ام!!نه؟؟!!

               اشتباه نکنین!! این من نیستم٬ این آقا ماهان٬دوست منه که حدود ۴۰ روزشه!!



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢۳
زمان :
 ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

                                     قربون این اجغ وجغ خوابیدنت برم من!!



کلمات کلیدی :



 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢۳
زمان :
 ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢٢
زمان :
 ٥:٠٢ ‎ب.ظ


و اما لاريسا...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢٢
زمان :
 ٤:۱۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

نمیدونم اول خبرهای خوب رو در مورد لاریسا بدم یا خبر بد رو؟!....  چون خبر بد کم تره اول اونو میگم:

                                     

لاریسا دو روزه که میشه گفت سرما خورده! میگم میشه گفت٬چون خدا رو شکر خیلی حاد نیست و خوشبختانه فعلا تب نداره. اما دماغش کیپ میشه و خرخر میکنه ٬سرفه و عطسه هم گاه گداری میکنه. اما از اونجایی که بچه ام خیلی مظلومه زیاد منو اذیت نمیکنه و فقط مدام بهانه خواب رو میگیره و یه کم بیحاله.

دیشب گذاشتمش تو گهواره اش که پائین تختمونه ولی دیدم اصلا راحت نیست طاق باز بخوابه و بینیش مدام اذیتش میکنه . برای همین خوابوندمش پیش خودم تا بتونه چند ساعتی دمر بخوابه.

صبح هم بردمش پیش دکتر٬چیز خاصی نگفت٬یه آنتی بیوتیک بهش داد که من هنوز مطمئن نیستم بهش بدم یا نه؟! و یه قطره برای بینی اش و گفت تو اتاق بخور بذار که راحت نفس بکشه.اگرم تب کرد قطره استامینوفن بهش بده.

وای...الهی من واسه ات بمیرم مامانی ...

خدا کنه هر چی زود تر خوب خوب بشی  و مامان و بابا رو خوشحال کنی

                       

   خبر بد بعدی اینه که من حسابی ریزش مو گرفته ام!!  البته تقصیر خودمه چون اصلا یاد خودم نیستم و گاهی روز میاد و میره و من یه لیوان شیر هم نمیخورم . امروز که لاریسا رو بردم دکتر بهم گفت حتما روزی ۵-۴ لیوان لبنیات بخور همینطور میوه  و سبزیجات. کباب هم خیلی مفیده .البته خودم دقیقا متجه شده ام که ضعیف شدم و تصمیم گرفته ام از امروز حتما به خورد و خوراکم اهمیت بدم. آخه به جز خودم باید به فکر لاریسا هم باشم که میخواد شیر منو بخوره.

حالا خبر های خوب از کار ها و پیشرفت های لاریسا:

خوشحال کننده تر از همه اش اینه که من رو کاملا میشناسه و هر جا برم با چشماش منو دنبال میکنه. هر وقت هم که داره با گریه دنیا رو میذاره رو سرش تا میاد بغل من آروم میشه...

وای چه حالی میده!!!

                               

 یه چیز جالب و هیجان انگیز دیگه اینکه موقع شیر خوردن بهم میخنده و من حسابی قند تو دلم آب میشه. خیلی کیف میده ... راستی بیچاره بابا ها که از این قسمت از جریان کاملا بی بهره اند!!

هر وقت که داره بیقراری میکنه و جاش کثیفه٬به محض اینکه شلوارش رو از پاش در میارم و دکمه های زیر پوشش رو باز میکنم کاملا ساکت میشه و فوری میفهمه که دیگه چیزی به تمیز شدن نمونده!!!!

                                

کارگاه حباب سازیش رو هم یه دو هفته ای هست افتتاح کرده و کلی حباب در ابعاد و سایز های مختلف درست میکنه و من در این عجبم که یعنی میخواد دندون در آره؟!!!

                                 

راستی از لباس پوشیدن هم اصلا خوشش نمیاد مخصوصا از مرحله  آستین!!چه کنیم دیگه بچه اروپائیه!! فقط با لباس های لختی حال میکنه!! اما در عوض تلوزیون رو تا دلت بخواد دوست داره و هر جای حال که باشه سعی میکنه برگرده و تلوزیون رو ببینه ! مخصوصا اگه کانال شو باشه که دهن هم مهمونمون میکنه!!

                                

خلاصه که این موشی خانوم ما داره هر روز بزرگتر میشه و کارای تازه یاد میگیره و  با بزرگ شدنش این ترس هم در من بزرگ میشه که نکنه تو تربیتش اشتباه کنم. اخه دیگه کم کم وقتیه که بچه کاملا به محیط اطرافش توجه میکنه و همه چی براش زیر ذره بینه.



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/٢٠
زمان :
 ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام

اینم چند تا عکس از اتاق و وسایل لاریسا



کلمات کلیدی :


گزارش کار های لاريسا موشی!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/۱٥
زمان :
 ۳:٢۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

دخترم حسابی هوشیار شده! من رو که کامل میشناسه . البته وقتی خوش اخلاقه به هر کسی که باهاش حرف بزنه میخنده!! میبینید تو رو خدا٬ دختر های این دوره و زمونه رو؟؟!!

صبح ها هم که دل آدمو میبره .گاهی بیدار میشم و میبینم واسه خودش داره حرف میزنه و دست و پا میزنه!تا منو میبینه یه خنده ای میکنه که بیا و ببین!!

به آویز بالاسر تختش هم خیلی علاقه داره چون عروسک هاش رنگ وارنگه ٬وقتی میچرخه و اهنگ میزنه حسابی ذوق میکنه! هر وقتم که بابایی براش سوت بزنه یا براش خغخغه تکون بدیم اول چشماشو گرد میکنه ٬ بعدش هم کلی ذوق!!

دخترم فعلا که زیاد پر حرف نیست ٬حالا تا بعد ببینیم چی میشه!فعلا اقو و آ و چند تا حرف دیگه رو میگه .گاهی هم که سر کیف باشه با جیغ میگه که خیلی با نمک میشه!!

راستی دلم نیومد این عکسش رو با بقیه بذارم . آخه این یکی خیلی باحاله!! موشی خانوم اینجا درست شکل جوجه اردک زشت افتاده!!!

My new Bling



کلمات کلیدی :


چکاپ سه ماهگی لاريسا.
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/۱٥
زمان :
 ۱:٥٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

یکشنبه لاریسا رو بردیم دکتر. البته تو مطب دکتر هم معضل دمر خوابیدن موش خانوم رو داشتم!!

ولی هر چه بود گذشت : وزنش ۵۰۰ گرم اضافه شده بود :۶.۱۰۰

قدش ۳ سانت:۶۰  و دور سرش هم ۱.۵ سانت. دکترش که از رشدش راضی بود و گفت رشدش خیلی خوبه . اما من تعجب کردم و گفتم آخه این ماه همه اش نیم کیلو  اضافه کرده  اما دکتر گفت نگران نباش بچه ها هر چی سنشون زیاد میشه اون رشد تصاعدی بدو تولد رو دیگه ندارن و ممکنه گاهی کمتر اضافه کنن.

البته دو هفته پیش لاریسا ب سرش زده بود و اصلا درست شیر نمیخورد همه اش دلش میخواست بخوابه و بعد از ساعت ها که بیدار میشد هم فقط ۵ دقیقه شیر میخورد و اگه بهش اصرار میکردم هم حسابی لج میکرد و دنیا رو میذاشت رو سرش!!

فکر میکنم به خاطر همین بود که ایندفعه کمتر اضافه کرد؟! به هر حال خدا رو شکر الان بهتر شیر میخوره و امیدوارم ماه پیش جبران بشه.



کلمات کلیدی :


لاريسا و عروسی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۸/۱٥
زمان :
 ۱:٤٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام سلام ٬ صد تا سلام...

اول از همه پوزش از این همه تاخیر! چه کنیم؟! بچه داریه دیگه!!

هفته پیش ما عروسی دعوت بودیم .روز حنا بندون من لاریسا رو کلی آلاگارسون کردم و جوراب شلواری و پیرهن و دستبند و گردنبند و خلاصه کلی تشکیلات و خودم هم بدو بدو حاضر شدم و رفتیم...

برعکس بقیه مهمونی ها که من از اول تا اخر اون وسط بودم ٬ اون شب مثل خانوم ها نشستم و بچه داری کردم!!

و از اونجایی هم که لیدی موش بنده عادت داره دمر بخوابه٬ کریر کاملا یا بهتر بگم:تقریبا بدون استفاده موند و فقط یه بار همونطور دمر گذاشتمش تو کریر و بالشت گذاشتم زیر شکمش تا یه کم خوابید ولی اینقدر این و اون به حال سکته افتادن که : وای الان خفه میشه٬ وای دماغش گرفت و از این حرفا که خودش رضایت داد و بیدار شد و خوابید رو پای من.

خلاصه اون شب اینطوری گذشت و البته باید بگم دیگه آخراش

عصبانی شده بود و حسابی خوابش میومد...بنا بر این بنده تصمیم گرفتم شب عروسی نبرمش تا اذیت نشه!البته مامانم شب حنا بندون هم کلی غر زد که این بچه رو نبر اما کو گوش شنوا؟!

خلاصه روز عروسی مامان و شایان (برادرم) اومدن خونه و من لاریسا رو گذاشتم پیششون و رفتم. ناگفته نماند که شایان تو نگهداری لاریسا مامانم رو هم قبول نداره ! و خودش خیلی راحت لاریسا رو اروم میکنه تا جایی که گاهی من و مامانم لاریسا رو میذاریم پیش اون و دو تایی میریم بیرون!

ولی خودمونیم! خیلی حال داد . البته بگذریم از اینکه من تو عروسی هر بچه ای رو میدیدم یاد لاریسا میفتادم و حسابی هم دلم براش تنگ شده بود ولی برای هر دومون بهتر بود خودش هم دیگه خسته نشد و مهم تر از همه اینکه: نگرانی مامانم هم در مورد چشم خوردنش برطرف شد!



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ