اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/٢٩
زمان :
 ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

     

                                 

     اینم چند تا عکس یلدایی برای خاله های گل

     یلدا مبارک

پاییز آخرین رمقش می دهد زدست

امشب، شب تولد فصلی دگر بُوَد

نوروز دیگری است

یلدا رسد ز راه

آغاز فصل سرد زمستان و باد و برف

دراین هوای سرد،گرم است خانه ها

جمعند دورهم،دلها قرین مهر

درپیش روی ما، ظرفی پر از انار

آن سوی، هندوانه و آجیل و توت خشك

دیوان خواجه باز، دلها پر از نیاز

فالی و شعروشور، یلدا پراز غرور

پاییز سفر به خیر

زمستان خوش آمدی

«جاوید» باد سُنّت نیكوی این دیار

نوروز ِفصل سرد

یلدای مهر و عشق



کلمات کلیدی :


غر غر !!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/٢٧
زمان :
 ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ
نظرات ()

حتما تا به حال تجربه کردید که یکی هنوز از گرد راه نرسیده میشه دایه مهربون تر از مادر.امروز پدر شوهر بنده از جنوب اومدن تهران .از وقتی اومده مدام میگه:نمیدونم این بچه چرا اینقدر ضعیفه؟!   چرا اصلا بزرگ نشده؟ای بابا اعصاب برام نذاشته!! به خدا افسردگی گرفتم! 


 دومین غر هم اینه که احتمال زیاد ما باید اسباب کشی کنیم.من که اصلا حوصله شو ندارم. رضا میگه کارگر بگیریم همه اسباب اثاث ها رو کارتن بگیره. درسته که اگه جابجا شیم میریم یه خونه بزرگتر (احتمالا چیزی حدود ۲۰۰ متر!! دیگه میتونیم قرار وبلاگی بذاریم خونه ما  و همگی یه دست گل کوچیک بازی کنیم!! )ولی کی حوصله اثاث کشی داره؟!

و اما سومی: این یکی هم خوبه هم بد!!! عروسی عمه کوچیکه لاریسا است و ما باید بریم جنوب برای عروسی!! تا اینجاش خوبه اما سه ب عروسی و شلوغی و احتمالا سرما...اصلا نمیدونم چی پیش میاد.تنها کاری که تونستم بکنم اینه که مامان بیچاره ام رو دنبال خودم راه بندازم ٬ ببرم تا اونجا مراقب لاریسا باشهامیدوارم جوجو خانوم مریض نشه...



کلمات کلیدی :


فرو مانده در لطف و صنع خدای....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/٢٥
زمان :
 ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

تو این پست میخوام از چند تا از کارهایی که لاریسا کاملا با انجامشون ما رو غافلگیر کرد بگم:

جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۶ :نشونده بودمش گوشه مبل و خاله ام داشت باهاش بازی میکرد. یکی از اسباب بازی هاشو گذاشت روی سینه اش...یه هو لاریسا اونو گرفت و برد سمت دهنش که بخوردش!!! تا حالا سعی میگرد اجسام رو بگیره اما نمیتونست. از اون روز به بعد اگه چیزی دم دستش باشه یا بالای سرش باشه اونو با هر دو دست میگیره و دهنش رو هم باز میکنه که بخوردش.(عکس هاش پایین تو پست قبلی هست)

شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۶: صبح من و بابایی با صدای آواز لاریسا از خواب پا شدیم. خیلی با نمک بود اخه من یه بار بیدار شدم و گذاشتمش کنار خودم و دوباره خوابم برد.شیطون خانوم هم یه کم صبر کرده و دیده نخیر...مثل اینکه این دو تا قصد بیدار شدن ندارن و ناگهان ...جییییغ !!! خیلی جیغ  با نمکی بود کاملا از روی خوشی جیغ زد.من و بابایی هم کلی خندیدیم. اما قضیه به همین جا ختم نشد!! چون آواز خوندن ها و غغغغغغ و آآآآآ گفتن های لاریسا از اون لحظه تا حالا ادامه داره .طوری که گاهی که من دارم با تلفن حرف میزنم٬ طرف ضعف میکنه واسه اش.مخصوصا اگه مامانم یا عمه های لاریسا یا خاله های خودم باشن که دیگه نگو...(از این دیگه نمیشد عکس گرفت وگرنه گرفته بودم!!)

دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶: رفته بودم خونه مامان اینا . ظهر ما مشغول ناهار خوردن بودیم که متجه شدیم لاریسا خانوم بعععله !! حسابی مشغول غلط زدنه.طوری که یه هو وارونه شد روی  دستش !!! از اون به بعد هر وقت روی زمینه یا تو کریر یا بغل ما نشسته خودشو رو به جلو خم میکنه و نیم خیز میشه و این کار رو اونقدر ادامه میده که خسته میشه و  غر غرش در میاد !! میبینید تو رو خدا؟! عوض اینکه من تنبل ورزش شکم برم٬ ایشون شکم آب میکنن!!( عکس های این رو هم بعدا میذارم٬ عجب حکایتیه این شکار لحظه های ما ها !!نه؟! )

رلستی اونروز دایی مهربون من یه موش برای لاریسا خریده که لاریسا علاقه عجیبی بهش پیدا کرده .خصوصا به دماغ اون بیچاره!!!تا موش بیچاره رو یه لحظه با این بلا خانوم تنها میذاریم٬ ترتیب دماغ اون طفلکی رو میده!!میترسم عقبتش بشه مثل دکتر هانیبال تو فیلم سکوت بره ها!!!

 میبینید؟ بچه ام در عرض چند روز یه هو کولاک کرد!! کلی کار جدید انجام داد. چقدر با نمک ان این بچه ها... و چقدر بیکرانه لطف و قدرت خدای مهربون . ادم واقعا میمونه تو این همه تغییر و تحولی که سر موعد اتفاق می افته . هیچ چیز از نظم و اراده اش خارج نیست.

خدا جون ممنونتیم که به ما بچه هایی سالم دادی تا ما هر روز با دیدن بالندگی و شادیشون لبریز شادی و شعف بشیم. خیلی مخلصیم اوس کریم !!



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/۱٩
زمان :
 ٢:٠٥ ‎ق.ظ
نظرات ()

یه سوال فنی:

میگما...آپدیت شدن من از طریق مسنجر (پینگر) به اطلاع شما خاله های گل میرسه یا نه؟



کلمات کلیدی :


يه مطلب جالب...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/۱٩
زمان :
 ۱:٥۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

 پل سارتر : از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

 وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند

ناپلئون : من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام

مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

کانت : چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن

 چارلی چاپلین : خوشبختی فاصله این بدبختي است تا بدبختي ديگر



کلمات کلیدی :


شکار لحظه ها!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/۱٩
زمان :
 ۱:٤۱ ‎ق.ظ
نظرات ()

 لاریسا گلی در حال انجام اعمال آکروباتیک!

   

لاریسا جمعه بطور کاملا ناگهانی (!!!) همه چی رو میگرفت و میبرد سمت دهنش.البته من هر چیزی نمیدادم دستش!! فقط وسایل خودشو میدادمش

خلاصه که غافلگیرمون کرد و ما هم که بچه ندیده...ندید بدید...کلی ذوقیدیم!!

فورا هم از شاخ فیل شکوندنش شکار لحظه ها کردیم!!

   این قبل از قطره خوردن موشی خانومه.

  اینم بعد از خوردن قطره...البته هنوز درست قورتش نداده



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/۱٩
زمان :
 ۱:۱٥ ‎ق.ظ
نظرات ()

                                       اینم جای واکسن لاریسا !!!



کلمات کلیدی :


چکاپ ۴ ماهگی لاريسا
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/۱٦
زمان :
 ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

لاریسای من در ۴ ماهگی...

لاریسا رو یکشنبه بردم دکتر تا هم چکاپ ماهانه اش رو انجام بده هم واکسن بزنه.جریان واکسنش رو بعدا میگم الان میخوام قد و وزنش رو بنویسم:

-قد :۶۴ سانت. ۴ سانت رشد کرده.

-وزن: ۶.۵۰۰ . نیم کیلو اضافه کرده بود.

-دور سرش هم یک سانت زیاد شده فکر میکنم ۳۹ بود.

وقتی لاریسا رو گذاشتم روی ترازو تا وزنش کنه خیلی بامزه بود٬آخه پاهاش از ترازو زد بیرون!!و آویزون موند! خانوم دکترش خنده اش گرفته بود ٬ گفت: ماشالاه... قد رو ببین! عجب قدی داره.معلومه به مامانش رفته ها!!!( منو میگفت ها!) مامان به این قد بلندی و خوش هیکلی معلومه دخترش هم اینطوری در میاد دیگه!( به خدا اینارو دکتر گفت٬ من از خودم تعریف نمیکنم)

من:دیگه نگین خانوم دکتر٬خیلی هم من خوش هیکلم...

خانوم دکتر: چرا ؟! مامانی که بعد از یه زایمان اینقدر لاغر و خوب بمونه...(بازم میگم به خدا اینارو حمل بر خود ستایی ندونین٬ چون اصولا و اتفاقا من اصلا خودمو خوش هیکل نمیدونم...)

خلاصه تمام اینارو گفتم که بگم لاریسا بلند قده و دکتر گفت قدش ۹۰٪ منحنی رشده٬ وزنش هم ۷۵٪ از منحنی رشد.دور سرش هم بالای میانگینه . اما هنوزم به نظر من لاریسا بچه کپل مپلی به حساب نمیاد. یعنی خیلی چاق و تپل نشون نمیده. البته دکتر میگفت مال اینه که رشد قدش زیاد بوده.

 دیگه چه میشه کرد؟! مادر نردبون داشتن اینا رو هم داره دیگه!!!

خلاصه بعد از همه اینا نوبت واکسن شد.طفلکی چه گریه ای کرد .البته یه کم بعدش آروم شد چون من به قول خودم مثلا نیم ساعت قبلش بهش قطره استامینوفن داده بودم...

میگم مثلا ...چون ماجرا از این قرار بود:

وقتی رسیدیم مطب دکتر من به لاریسا قطره دادم تا راحت واکسن رو تحمل کنه٬ ساعت حدود ۵ که رسیدیم خونه٬ لاریسا که تو ماشین خوابش برده بود بیدار شد.

من اولش جرأت نمیکردم بهش دست بزنم ولی بعد دیدم نه...بچه ام کلی شاده و میخنده!!ان چنان پاهاشو جوع میکرد و میبرد بالا که انگار نه انگار! خلاصه کلی دست و پا زد و خندید و بازی کرد و منم خوشحال که آخ جون درد نداره و چقدر همه چی به خیر گذشت که ناگهان:

لاریسا : ... جیییییییییییییییییییغ

وای که ۲ ساعت و نیم چه به من گذشت ! از طرفی دلم براش کباب شده بود از طرف دیگه هم از زور کمر درد و خستگی داشتم از حال میرفتم. اصلا آروم نمیشد دیگه آخراش اینقدر گریه کرده بود که دیگه حال نداشت٬ ناله میزد

خلاصه...بالاخرا بابایی رسید و بغلش کرد یه کم بعدش هم مامان مینا رسید. من تو این فاصله بازم بهش قطره داده بودم

خلاصه بگذریم که تو بغل اونا چغدر گریه کرد...بالاخره مامانم خوابوندش٬ به عبارتی بهتره بگم از زور خستگی از حال رفت و خوابید.

حدود ساعت ۱۱ شب بود که بیدار شد .بهش شیر دادم و دیدم بازم بیقراره ٬ پیچیدمش تو یه پتو سفری و قنداق پیچش کردم تا پاش تکون نخوره٬  اما شروع کرد به گریه ٬گفتم وااای دوباره دردش گرفت  اومدم قطره بهش بده٬ نمیدونم چی شد که چشمم افتاد روش و خوندم که نوشته یک ماه بعد از باز کردن در قطره٬ دیگه قابل استفاده نیست قطره مال موقعی بود که واکسن دو ماهگیش رو زدیم .

واییی که چقدر ترسیدم گفتم حتما مسموم میشه! فوری زنگ زدم به عمه لاریسا و پرسیدم تو وقتی واکسن ۴ ماهگی امیر حسین رو زدی همون قطره ۲ ماه پیشش رو بهش دادی؟ گفت آره گفتم اما روی شیشه نوشته تا یه ماه بعد قابل استفاده است! گفت والا امیر هم اصلا با اون قطره آروم نشد همه اش گریه میکرد تا فرداش هم درد داشت و تب هم کرد.

قطع کردم و زنگ زدم به بیمارستان لاله و جریان رو گفتم٬ دکتر کشک گفت : قطره ۲ ماه پیش رو بهش دادی؟ مشکلی براش پیش نمیاد فقط اثری نداشته. بندازش دور یکی دیگه بهش بده.

وای ...خیالم راحت شد

خلاصه بابایی ۱۱ و نیم شب رفت داروخانه و یه قطره دیگه براش گرفت و بهش دادیم تا آروم شد و خوابید و خدا رو شکر دیگه هم مشکلی پیدا نکرد.

اینم از ماجراهای واکسن ۴ ماهگی لاریسا .قصه ما به سر رسید مامانی خرابکار لاریسا به خونه اش نرسید!!!

جالب اینجا بود که بابایی این دفعه از ترسش۲ تا قطره گرفت تا برای ۲ ماه دیگه دوباره مشکلی پیدا نشه!!



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/۳
زمان :
 ٤:٥٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

خوب٬لاریسا خدا رو شکر حالش خیلی بهتره. از همین جا به همه توصیه میکنم اگه کوچولوهاتون سرما خوردن٬حتما بخور یادتون نره! خیلی خیلی موثره

لاریسا چند روزیه گوش شیطون کر!!!بهتر شیر میخوره و فاصله شیر خوردناش کمتر شده.حالا ببینیم تا بعد... اگه دوباره تغییر نکنه!من هم بهش هر روز آب ویه تیکه کوچولو قند میدم تا دوباره مشکلی پیش نیاد.خدا رو شکر تو ادرارش هم دیگه اوره دفع نمیشه .فعلا که طبیعیه

راستی نگفتم٬لاریسا تازگی ها گاهی دوست داره در طول روز طاق باز بخوابه!! گاهی اصلا دمر نمیخوابه.واسه ام خیلی جالب بود !آخه قبلا فقط دمر میخوابید. میگم که...این فسقلی ها هر روز یه جوری میشن. اصلا آدم گیج میشه٬تکلیفمون معلوم نیست!


 یکی از محسنات بچه داری واسه من این بود که یه کم صحر خیز شدم! البته هنوزم صبح ها تا وقت پیدا میکنم اگه هنوز خیلی دیر نشه باشه ٬یه چرتی میزنم!

آخه این فسقل خانوم ما صبح ها چون شب رو حسابی میخوابن٬ کلی شارژ و سر حاله .برای همین هر روز دیگه حد اکثر ساعت ۸ بیدار میشه.وقتی هم که پا میشه سر کیفه و کلی آواز میخونه و حرف میزنه. آخ که چقدر من و بابایی این صدا ها رو دوست داریم و با اینکه گاهی باعث میشه از خواب بیدار شیم ٬ اما اصلا برامون اهمیت نداره .

وای که چقدر ناز و شیرینه این صداهایی که از خودت در میاری مامانی جونم. مخصوصا وقتی از سر خوشی جیغ میزنی٬قند تو دل همه آب میشه

عاشق شنیدن این صداهاتم. راستی میگم وقتی بزرگ شدی چی؟ اونوقت حتما حسابی دلم برای این جیغ ها و آقون قا قو کردن هات حسابی تنگ میشه. اما تصمیم دارم حتما صداتو ضبط کنم.حتما خودت هم بعد ها از شنیدنشون ٬مثل ما لبریز از خوشی میشی و کلی میخندی.


 عزیزکم امیدوارم همیشه خوش باشی و همیشه صدای خنده هات فضای خونمون رو پر کنه



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ