اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
نظر خواهی .
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱/٢٧
زمان :
 ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام
من خیلی جدی ام ها....شوخی پوخی هم ندارم ! یا به زبون خوش همه
تون تو این ( نظر خواهی ) شرکت میکنین یا میگم دخترم با همین نیمچه دندونش همه تون رو گاز بگیره .

حالا از ما گفتن بود .و اما موضوع  نظرخواهی :

میخواهیم یه قرار وبلاگی بذاریم ٬ خیلی هم مصمم و جدی هستیم .خواهشا از طریق کامنت نطرتون رو راجع بهش بیان کنید . اینکه کجا باشه ؟ کی باشه ؟ چه ساعتی باشه ؟ مکان سر پوشیده باشه یا سر باز؟ ظهر باشه یا بعد از ظهر ؟ چه روزی از هفته باشه؟

خلاصه من که دلم لک زده تک تکتون رو ببینم ٬ پس لطفا همکاری کنید و نظرتون رو بگید تا قرارمون جور بشه . راستی تا نظر ندین از پست جدید خبری نیست !!! 
ممنون .به امید دیدار همه تون .



کلمات کلیدی :


دندونی....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱/٢٤
زمان :
 ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام سلام ! یه سلام شاد شاد !
۲۳ فروردین من ۲۴ ساله شدم ! بعله...جمعه تولد من بود .اما امسال تولدم سرشار از شادی و ذوق شد .میگین چرا؟! چون دخملکم قشنگترین کادوی تولد رو امسال بهم داد ٬ میدونین کادوش چی بود؟

یه مروارید ناز و خوشگل روی لثه پایینی اش !!!!

بببببببببععععععععععععللللللللهههه....
لاریسا دندون در آورد !!! اونم در روز تولد مامانش.
نمیدونین چه ذوقی کردیم ! اونقدر جیغ جیغ کردم و بوسش کردم و بالا و پائین پریدم که طفلکی به سلامت روحی و روانی ام شک کرد !!!

حالا قراره واسش دندونی بپزیم و یه مهمونی جمع و جور هم بگیریم .میگما...راستی شماها بلدبن چطوری میشه دندونی پخت؟ فعلا که در حال تحقیقم !

اگه کسی بلده لطفا راهنماییم کنه .ممنون

              

    موش موشک مامان ! قربون اون مروارید کوچولوت برم من .

                                             دندون درآوردنت مبارک  قندکم...

 

 



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱/٢٠
زمان :
 ٦:٥٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام ٬یه سلام کاملا بهاری ٬یه سلام سبز...اولین سلام در سال جدید !

ما برگشتیم...دلم برای همگی تون به شدت تنگ شده بود و لحظه شماری میکردم که برسم و یه دل سیر حرف بزنم ! به همه سر بزنم ٬ از حالتون باخبر بشم. اما دیدم شما هم کمابیش در تعطیلات به سر میبرین و خیلی هاتون پست جدید نذاشتین .البته این رسمشه! همیشه بعد از عید یه کم طول میکشه تا همه چی عادی بشه و ما به زندگی روتینی که داشتیم برگردیم ! من که همیشه تا یه ماه بعد در رخوت نوروزی به سر میبرم !!! به هر حال نوروز امسالم گذشت...از حالا به بعد سال هر روز کهنه تر میشه ! و من از ته دل امیدوارم سالی سراسر از خوبی و سلامت ٬ پر از رزق و روزی ٬ مملو از شادی و اتفاقات خوب ٬ در انتظار همه باشه .

 و اما سفر نامه ما و لاریسا ! در واقع این اولین نوروز و سفر نوروزی خانواده ۳ نفری ما بود. و دلم میخواد اینجا ثبتش کنم تا یادمون نره چه اتفاقاتی افتاد ...

صبح روز عید بیدار شدیم و تند تند آماده شدیم و تا اومدیم به خودمون بجنبیم سال تحویل شد و عمو نوروز پاشو به خونه دلهامون گذاشت ! بعدشم روبوسی و تبریک عید و عیدی !!! من هنوز اندر احوالات ذوق زدگی به سر میبردم و داشتم لاریسا رو ماچ میکردم که رضا دست به نقد یه چک ۲۰۰ هزار تومنی در وجه بنده کشید و من از حال ذوق زدگی به حال ذوق مرگی انتقال پیدا کردم !!! البته با تاکیدات فراوان که ۵۰ هزار تومنش مال لاریسا است ! و بدین صورت لاریسا اولین عیدی عمرش رو دریافت کرد .ووووش ....به من که حسابی چسبید آخه روز قبلش تندیس بودیم من ۱۸۸ تومن یه ساعت Guess خریدم و فکر میکردم همون عیدیمه ٬ اما شوشو خان کلی شرمنده فرمودند و اسباب خوشحالی رو مجددا فراهم کردند !! نزدیک ظهر رفتیم خونه ماما ابنا و بعد از ظهرشم رفتیم دیدن خاله بزرگم که خونواده خاله منیرم و دایی ام هم اومدن و روز خوبی رو گذروندیم . فرداصبحش رضا بعد از اینکه چند بار گفت: بابایی ٬ تو هم فردا با مامانی میای ...من میام فرودگاه دنبالتون..٬میریم دیلم و از این حرفا... و لاریسا رو مطمئن کرد به زودی دوباره هم رو میبینیم !! راه افتاد و با دوستش رفتند. منم هر چی داشتم و نداشتم دادم برد تا راحت باشم و جالب اینجا بود که بازم یه ساک تا لحظات آخر جمع کردم ! و رفتم خونه مامان اینا و تا شب رفتیم خونه دو تا از دایی هام برای عید دیدنی. روز سوم پروازم بود .راه افتادیم و با شایان رفتیم فرودگاه و اون بیچاره به خاطر من ۷ تومن جریمه شد !!! خلاصه ...در طول پرواز لاریسا خواب بود البته به جز ۱۰ دقیقه اولش که منو کشت ! یه دختری کنار من نشسته بود که لاریسا هر ۳ ثانیه یه بار همونطور که رو دست من داشت شیر میخورد سرشو بر میگردوند عقب و یه دل سیر نگاهش میکرد !!! دوباره ۳ ثانیه شیر میخورد باز بر میگشت نگاهش میکرد !!! انگاری میترسید دختره فرار کنه ! خلاصه اونقدر از سر و کول من بالا رفت تا بالاخره خوابوندمش .البته تو فرودگاه تا رضا برسه یه حال اساسی به من داد و حسابی کولی بازی در آورد.


چند روز اول سفرمون به دید و بازدید و رفت و آمد گذشت. یه روزش رو هم به اتفاق دوستان خوبمون رفتیم یکی از شهرسستان های اطراف و ناهار رو در دل طبیعت خوردیم. البته لاریسا در کل زیاد راحت نبود و نق نق میکرد ٬ اما یه کم که خوابید سرحال شد. از اون جا که اومدبم رفتیم یه جایی که تمامش مزرعه گندم بود .وای نمیدونین چه منظره عالی بود .گندم ها همه یکدست سبز و بلند ...یاد کارتون آن شرلی افتاده بودم !!! چند تا عکس خیلی خوشگلم از لاریسا گرفتیم که حتما براتون میذارم.


تو این فواصل هر وقت که لاریسا خواب بود من یه سر به بازار میزدم و خرید پرید میکردم. یکی دوباری هم با خودم بردمش ٬ البته همه اش بقل بابا جونش بود !
در کل با اینکه امسال بیشتر از سالهای پیش گشتیم وبیرون رفتیم٬ با این حال سفر سختی بود اونم به خاطر لاریسا .واقعا راست میگن آدم بچه دارنباید جایی بره ها !!!!
برگشتمون هم واسه خودس ماجرایی بود ! اون آقایی که واسه ما بلیط گرفته بود به ما گفت پرواز ساعت ۹ صبحه و ما هم ساعت ۸ و ربع ماهشهر بودیم و تا رسیدیم فرودگاه از دور دیدیم همه دارن سوار هواپیما میشن !!!! و کاشف به عمل اومد که ایشون ساعت پروازو اشتباه به ما گفته ان !!! خلاصه تا ما رفتیم تو سالن همه تو هواپیما بودن! تنها شانسی که آوردیم این بود که کارکنان گیت آدمای خیلی خوبی بودن و چند بار با بیسیم با خلبان صحبت کردن و اجازه گرفتن که ما سوار شیم.خلاصه با  کلی گانگستر بازی و کلی خواهش سوار شدیم .تا حالا همچین بلایی سرم نیومده بود .که اومد ! و جزوی از خاطرات سفرمون شد !


و الان هم چند روزیه من درگیر مراقبت از لاریسا خانومم ! آخه سرما خورده! دیروزم بردمش دکتر و یکسری دارو و قطره بینی داد و گفت حمام و بخور هم بادت نره. خلاصه که فعلا حسابی بد اخلاق و نق نقو شده و مخ منو خورده . امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه...و امیدوارم هیچ کدوم از بچه ها مریض نشن.مخصوصا اینکه تو فصل خیلی بدی هستیم...


خوب...اینم بگم لاریسا در اولین نوروزی که داشت٬ ۱۵۰ هزار تومن عیدی گرفت و یه قورباغه سبز و بامزه که قور قور میکنه ٬ یه آلبوم صورتی ناز از طرف دوست فسقلی اش ماهان و یه شلوار و یه لباس آبی بانمک .
خوب دوستای نازنین ببخشین که سرتونو درد آوردم و پستم طولانی شد.تو پست بعدی حتما بیشتر از لاریسا مینویسم و کارهایی که میکنه و نمیکنه !!!


                                دماغوی مامان ٬ عاشقتیم...
                                     فین فینوی فسقل مامان٬ زودتر خوب شو عزیزم.



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ