اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
دخملک ما یک سال و نیمه شد...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
زمان :
 ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

  عسلم یک سال و نیمه گی ات مبارکماچ

     فرشته کوچولوی من دوست دارمقلب

با تاخیر, بخاطر مسخره بازی های پرشین بلاگ !!!منتظر



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


دی دی ...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
زمان :
 ۳:٤۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

صبح که بیدار میشیم : بعد از درخواست آبه , لاریسا ازمون دی دی میخواد...

کنترل تلوزیون رو میاره و پشت  یسر هم میگه : آیدا , دی دی ...دی دی ...دی دی !!!

صبح چرا...ظهر چرا...عصر چرا...صبحانه چرا...ناهار چرا...تا شب چرا...از حموم که در میاد با حوله میدوه پای تلوزیون و میگه دی دی !

از صبح تا شب اونقدر سی دی چرا رو نگاه میکنیم که گاهی احساس میکنم یه گوشم مثل چرا دراز شده !!!نیشخند

میگم چه خوب میشد "چرا "نظریه های جامعه شناسی و روزنامه نگاری نوین و مقاله نویسی و هزار تا مطالب کارشناسی ارشد رو تو سی دی هاش میخوند...چون در اون صورت دیگه مطمعن بودم که تو کنکور کارشناسی ارشد من نفر اول میشم...یول

به محض اینکه میرسه به تبلیغات , کنترل رو میگیره دستش , منو صدا میکنه و میگه : ماما دی دی ...آیدا دی دی !!! یعنی بزن جلو ...اصلا حوصله تبلیغاتشو نداره ...

اگه بدونین چه بانمک ذوق میکنه و با بچه ها دست میزنه و هر بار با دیدن شعر آبتنی اش چه کیفی میکنه ...

البته این که تمام روز رو دوست داره چرا تماشا کنه منو نگران کرده...نه به اون وقتا که یه ثانیه هم جلو تلوزیون بند نمیشد نه به حالا....اینم آنجلینای مو فرفری من !!!

                         

                             

اینم از لاریسا خانوم در حال میل نمودن شیشلیک به مناسبت سالگرد ازدواج مامان و باباش !!

البته اگه میخواین سالگرد ازدواجمون رو تبریک بگین لطفا تشریف ببرین به وبلاگ خودم...یه پست اختصاصی واسه اش گذاشتم...به امید روزهای خوش و البته برفی و بارونی در آینده نزدیک ... 



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش، یاداوری خاطرات


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱۱/۸
زمان :
 ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام...

اول از همه دلم میخواد بگم : خوبیم...پدر حالش بهتره و گرچه هنوز درگیر اثرات بیماری هست ولی شکر که وضع عمومی اش بهتر شده و همه ما رو خوشحال کرده.اما متاسفانه بخاطر فشردگی کار آقای هنرمند (فیلم  برداری سریال آشپز باشی) نمیتونه یه مدت استراحت کنه...البته تا جایی که یادمه ...همیشه اگه کسالتی هم داشت سر کار پر انرژی و سرحال ظاهر میشد...معمولا کارش که عشقش هم هست...روحیه اش رو بهبود میبخشه...

دوم هم اینکه : بینهایت ممنون از توجه و محبت همه شما دوستای گلم...خیلی روحیه بخش و خوشحال کننده بود.

 



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


پدر ...من بدون تو هیچم
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۱۱/۱
زمان :
 ٥:۳٤ ‎ب.ظ
نظرات ()

به مامان میگم , شاید فردا بیام یه سر بهتون بزنم...

جوابی که بهم میده یه کم عجیبه....فردا ؟ نه فردا نیا...بذار برای پس فردا...

یه کم تعجب میکنم و میگم...حتما میخوای بازم با زن داداش جونت بری ددر ...آره ؟

مامان میگه نه...نه بابا جایی نمیخوام برم...میگم : مامان فردا نمیام ولی بگو چه خبره...

میگه هیچی به خدا...چی میخواد باشه ؟ و این انکار و اصرارها چند دقیقه ای طول میکشه...و آخر کار هم تسلیم میشه و برام میگه...

میگه ...اما من نمیشنوم....میشنوم ...اما دوست ندارم باور کنم...و....باور میکنم اما....اشک که گاهی تنها مرحم دلمونه ...رفیق چشمام میشه و آروم گوش میدم...این صداییه که همیشه صبوره...همیشه مهربونه...همیشه برام خوش بوده...همیشه دوست داشتم این صدا از چیزای خوب برام بگه...این  صدای مامانه که محکم و صبور...مهربون و پر امید...بهم خبر میده بابا ...بابای خوب من ...سه روزه که بیمارستانه.

باورم نمیشه...صدای فریاد خودم رو میشنوم : چرا بهم نگفتی‌؟ چرا منو بیخبر گذاشتی؟

چرا مامان ؟ پس بگو چرا دو روزه هیچ خبری ازت نیست ...

و این صدا ...همون صدای مهربون آرومم میکنه...آیدا بابا نخواست چیزی بهت بگیم...آخه چیز مهمی نیست ...خدا رو شکر حالش خوبه...الانم اگه بدونه بهت گفتم ناراحت میشه...

هیچی نمیگم...هیچی...

میگه : بابا گفت چیزی به آیدا نگین...اون که کاری از دستش بر نمیاد ...فقط باید ناراحت بشه و غصه بخوره...دوست ندارم بخواد بیاد اینجا...با بچه براش سخته...

و من گوش میدم...چرا اینقدر خوبی ؟ ...چرا ؟ تو همه کس منی...چرا ندونم...چرا اینقدر دلت دریاست ؟ چرا...چرا ...و نمیذارم مامان بفهمه که دارم اشک میریزم...

برام از حالش میگه...از آزمایش هاش ...از تجویز دکتر و هزار تا حیز دیگه...و من گوش میدم...گوش میدم...این صدا اگه خبر بدی رو هم برام بگه...باز آرومم میکنه...باز حس زندگی و اطمینان توشه...و خوشحالم...

خدایا شکرت ...خدایا ازت میخوام عزیزانمون رو برامون حفظ کنی...خدایا ازت میخوام به همهمون این آگاهی رو بدی که براشون همه چیز باشیم و از هیچی براشون کم نذاریم...

پدر...این یه کلمه نیست ...یه حسه...یه عمر زندگی ...یه دریا مهربونی...یه آسمون عشق...

پدر ...تو همیشه برام کامل بودی...محکم...صبور...مهربون...آروم ...تو برام همه چیز هستی...هیچ وقت فکر نکردم هیچ مردی به خوبی و مهربونی و کمال تو باشه...

شنیدی که میگن دخترا عاشق پدراشون هستن و پدر ها عاشق دخترها ؟ آره...من عاشقتم...تمام عمر عاشقت بودم...همیشه برام مظهر همه چیز بودی...همیشه برای سنحیدن هر کس , اونو با تو مقایسه میکردم و میکنم...اما کی مثل تو ؟ هیچ کس

پدر سلامت باش...پدر من بدون تو هیچم...

برقرا باشی و سبز , گل من تازه بمون

                                  نفسم پیشکش تو , جای من زنده بمون

باغ دل بی تو خزون , موندنی باش مهربون

                                 تو که از خود منی ,منو از خودت بدون

غزل و قافیه بی تو همه رنگ انتظاره

                              اینهمه شعر و ترانه همه بی عطر و بهاره

موندنی باشی همیشه , لب پاییزو نبوسی

                               نشه پرپر شی عزیزم مهربون گلم نپوسی



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ