اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
گزارش سفر : لاریسا قرتی میشود !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٢/۳۱
زمان :
 ٢:٠٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

• اول از همه راجع به قرارامون باید بگم که : پنج شنبه دوم خرداد ٬ ساعت ۱۱ صبح ٬ در پارک ملت روبروی مجسمه شهریار ‌(‌روبروی ورودی اصلی پارک ملت) منتظر همه شما دوستای گلم هستیم ٬ هز کی این پست رو میخونه و دوست داره تا از نزدیک با هم آشنا شیم پنج شنبه رو فراموش نکنه !! من که باورم نمیشه میخوام همه شما رو ببینم . احساسم یه جور دلهره خیلی شیرینه . پس منتظرتونیم ها ...

• و حالا بخش شیرین پست !!! لاریسا خانوم ما :

شمال به شدت به لاریسا خوش گذشت و کلی واسه خودش حال کرد .اولا که خواهون زیاد داشت و مسئله بغل و ددر و گردش و سیاحت رله بود !! روزا تو حیات باصفای مامان بزرگ عشق میکرد گاهی هم میبردمش زیر سایه درختای تو حیات تکون تکونش میدادم تا بحوابه و قشنگ احساس میکردم چه کیفی میکنه از اینکه تو هوای آزاده ...

حسابی هم بلا و شیطون شده ٬ مخصوصا که همه بهش توجه میکردن و میخندیدن ٬ اونم مدام هنر نمایی میکرد!!! و اما هنر نمایی های دخترم :  

اول اینکه تا کوچکترین صدایی که یه نموره ریتمیک بود به گوشش میخورد ٬ چنان رقصی میکرد که بیا و ببین !!! دست میزد و مثل فنر میپرید بالا و پایین . اونم در هر وضعیتی !!! حتی و قتی ایستاده بود یا دولا بود !!!

همه جمیعا دست .... لاریسا خانوم رقص !!!!! .....حالا٬ لاریسا بلا دست ....دوباره رقص ....حالا برعکس !!!! واین پروسه از زمانی که رفتیم شمال تا زمانی نشستیم تو هواپیما و برگشتیم ادامه داشت .بچه ام کلی سنگ تموم گذاشت واسه پسر عمه ام !!! همه رو شرمنده کرد . کار به جایی رسید که مامانم اینا از ترس چشم خوردن  لاریسا ٬ ایشون رو از مجلس به بیرون انتقال دادن !!!!

دومیش هم این بود که کف دست ها و پاها و سرش رو میذاشت زمین و کونش رو هوا میکرد !!! ببخشید که مجبور شدم اینقدر رک بنویسم آخه طور دیگه منظور نمیرسید !!! روز اول که لاری این کار رو کرد مامان بزرگم کلی بهش خندید و باهاش دالی کرد و گفت دختری٬ دروازه باز میکنی که مهمون بیاد؟! و لاریسا هم در اثر این توجه مدام این حرکت رو تکرار میکرد و تا چشمش به مامان بزرک بیچاره من می افتاد آقا فیله هوا میشد !!! ( حتما عکسی رو که تو این وضعیت ازش گرفتم میذارم )

خلاصه که این بچه ما کلی همه رو سر گرم کرد و  آتیش سوزوند.

دیشب تا صبح لاریسا بارها با گریه از خواب بیدار شد و من و رضا مونده بودیم آخه چی شده که اینجور با گریه از خواب بیدار میشه و بی قراره .دست اخر اوردمش پیش خودمون تا یه کم آروم خوابید .صبح هم کسل بود و بعد از صبحانه دوباره خوابش برد .وقتی از خواب بیدار شد دیدم سرش داغه و انگار تب داره اما هیچ جای بدنش جز سرش داغ نبود ٬همینطور که داشت شیر میخورد به این فکر میکردن که چشه؟ یعنی سرما خورده؟ که یه لجظه دهنش رو باز کرد و دیدم که لثه بالاش طرف راست تاول داره و سفیدی دندونش پیداست !!! فوری زنگ زدم و به رضا گفتم ...بیچاره خیلی دلم براش سوخت آخه لاریسا دندون در اوردنش هیچ علائمی نداره ٬ نه آبریزشی نه بی قراری...وقتی من متوجه اش میشم که یا در بیاد با تاولش رو ببینم .طفلک بچه ام بس که مظلومه ...همه اش میگفتم اگر دیشب فهمیده بودم حد اقل بهش یه کم استامینوفن میدادم که اذیت نشه ... 

لاریسا حدود ۱۰ روزه که دستشو به اطراف میگیره و بلند میشه .اوایل براش یه کم سخت بود اما الان به راحتی دستشو به مبل و میز و.... میگیره و بلند میشه می ایسته و گاهی تو همون وضعیت چند قدمی هم بر میداره. واییی نمیدونین چه کیفی میکنم وقتی خودشو می اندازه تو بغلم یا دستاشو باز میکنه و بغلم میکنه . انگار اون لحظه تموم دنیا مال خود آدمه !

در کل لاریسا روز به روز داره با هوش تر و هوشیار تر میشه خیلی از عکس العمل هاش باعث تعجبم میشه و خیلی از کاراش کاملا از سر اراده و اختیاره ! در کل باید بگم خیلی سریع داره رشد میکنه و بزرگ میشه و مدام کارای جدید انجام میده.

در آخر میخوام  بگم بی اندازه منتظر دیدارتون هستم و خواهش میکنم همگی لطف کنین بیاین و  خوشحالمون کنین .خیلی این جند روز دلم براتون تنگ شده بود و شمال به یاد همه تون بودم و جاتون رو هم خالی کردم .

    قربون گل دخمل خوشمل خوشمزه قرتی مامان .....



کلمات کلیدی :


لاریسا جیگر طلای نه ماهه ما ...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٢/۱٤
زمان :
 ۱:٠۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام .
این چند وقت اصلا از دخملکم چیزی ننوشتم ٬ بیشتر سرم گرم جور کردن قرارمون بود و میخواستم که همه تون برای پست قرار وبلاگی نظرتون رو بگید ٬ بعدا من یه پست جدید بذارم .

و حالا این شما و این لاریسا خانوم ۹ ماهه ما :

                          


۱- دومین دندون لاریسا دو هفته بعد از اولین دندونش در اومد ! دندون پایینی اش سمت چپ .فکر میکنم ۷ اردیبهشت دیدمش

۲-راستی نگفتم ؛ لاریسا  الان ۳ هفته است که تو اتاق خودش میخوابه .فکر میکنم اولین شبی که جدا خوابید ۸ ماه و ده روزش بود .۲۲ فروردین . وای نمیدونین چقدر خوبه .به همه دوستانی که هنوز کوچولوهاشونو جدا نکردن توصیه میکنم امتحان کنید .سختی اش همون شب اوله که بار ها لاریسا بیدار شد و من تا صبح درست نخوابیدم .اما از فرداش باورم نمیشد ؛ فقط یه بار با دو بار در طول شب بیدار میشه و شیر میخوره و دوباره میخوابه .خودمم اینطوری خیلی راحت تر میخوابم

۳- ما دو روز این بچه رو بردیم عروسی ٬ چنان قرتی از آب در اومد که بیا و ببین ! میگن طرف آب نمیبینه وگرنه شنا گر قابلیه !‌حکایت طلا خانوم ماست ! اولین بار روز عروسی متوجه رقصیدنش شدم . اولش فکر کردم اشتباه میکنم ولی بعد دیدم نه... هر بار که صدای اهنگ میاد یا براش دست میزنم و میخونم ٬ نانای میکنه . وایییی نمیدونین چه ذوقی کردم. یه موبایل واسه اش خریدم آهنگ که میزنه همونطور که نشسته و پاهاش درازه دست میزنه و شکمشو میده بالا و پایین !!

۴-دیگه اینکه ٬ دخملکم حسابی فرز شده .اگه چیزی توجهش رو جلب کنه فوری خودش رو میرسونه بهش .دیگه چهار دست و پا رفتنش داره کامل میشه .

۵- یه کار بامزه دیگه هم که میکنه اینه که : کف دست ها و کف پاهاشو میذاره زمین و باسنشو میده بالا !!! تا حدی که بالای  سرش میخوره رو زمین و من به این نتیچه رسیدم که بچه ام از حالا استعداد عجیبی تو فیل هوا کردن داره !!!

۶- کلمه ای رو هم که هزار بار در روز میگه ؛  (نه ) هست !!! مخصوصا وقتی میخواد غر بزنه پشت سر هم میگه ؛ نه نه نه نه !!!!  یاد بگیرین !!! میبینین چه خوب از حالا (نه) گفتن رو یاد بچه ام دادم ؟!!

۷-دخترم احتمالا از اون کدبانوها میشه !! میگین چرا؟! آخه هر وقت دارم جارو برقی میزنم< مثل فرفره دور و بر من و جارو و دسته جارو میچرخه !!! اینقدر بانمک و سریع وول وول مبخوره که خنده ام میگیره ! معلوم هم نیست هدفش کدومه ؟! چون اصلا هم دست به جارو نمیزنه  !!!

 ۸- واییی نمیدونین ... قاتل گل های من بیچاره اس ! وقتی تو روروک میذارمش مثل برق خودشو میرسونه به گلدون های گلی که من گذاشتم رو زمین و خر اون بیچاره ها رو میگیره و وارو شون میکنه !!!‌گاهی هم نصف گلا میمونه دستش بقیه اش پخش زمین میشه!!! حالا خوبه مصنوعیه !! این همه من بیچاره پول بابت این گلا دادم ....دریغ !!!!

۹- راستی نگفتم دخترم چقدر علاقه به عینک داره ؟! هر وقت عینک آفتابی میزنم نگاه میکنه و میخنده و یه چیزایی هم میگه !!! بعدشم که معلومه؛ حمله ...که عینکو بگیره !

۱۰-و در آخر هم بگم که لاریسا کماکان عاشق سرلاکه .سوپش رو هم خوب میخوره در طول روز هم موز و سیب پوره شده با آب سیب بهش میدم



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٢/۱٠
زمان :
 ٧:٠۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

     قرار وبلاگی                         


سلام میخوایم از همه شما دوستان عزیزم دعوت کنیم که روز ۲ خرداد تشریف بیارین پارک ملت تا روی ماه  همه تون رو ببینیم و اولین قرار وبلاگی مون رو برگزار کنیم .
میدونم اولیش یه کم سخته چون ممکنه همون روز برنامه تون پر باشه یا کاری داشته باشین اما این لطف رو بکنید و زحمت بکشید هماهنگ کنید. قول میدیم از دفعه های بعد راحت تر باشه .قبول؟
راستی ما ساعتش رو مشخص نکردیم .لطفا نظر بدین .نظر ما اینه که ظهر نباشه بهتره بخاطر گرما.

اینم که انداختیم برای اون موقع به  این خاطره گه هفته دیگه صابره عروسیه و هفته بعدشم من میرم شمال عروسی !!! و چون ما دو تا از بانیان این قرار وبلاگی محسوب میشیم باید حضور فعال داشته باشیم دیگه... اصلا چه معنی داره شما بدون ما برین پارک ؟!  بازم دوستانی که نظر خاصی دارن مثلا در مورد پارک یا ساعت قرار٬ ما استقبال میکنیم.راستی میتونین به وبلاگ مامان آیین هم سر بزنین و نظر بدین.

پس دیگه هواستون باشه پنج شنبه  رو آزاد بذارین ٬باشه؟

ممنون .به امید دیدار همه گی شما دوستای گل



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٢/۸
زمان :
 ۸:۱۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام .یه سلام در اوج سردرگمی و ناباوری !!

من زیاد آدم مذهبی و  مومنی نیستم .راستش بیشتر میشه گفت اعتقادات خاص خودم رو دارم و  رعایت یکسری ارزش ها و اصول انسانی برام در اولویت هست تا اینکه مثلا در قید این باشم که یه تار موهامو کسی نبینه ! نمیگم اینجوری خوبه ها ٬ ولی من اینجوری ام !

روزی که رضا زنگ زد و بهم خبر داد که اسممون تو قرعه کشی دانشجویی حج عمره در اومده (!) در کمال ناباوری همه اش تو این فکر بودم که آدم هایی لایق تر و شایسته تر از من هستند که به این سفر برن ٬ چی شد خدا منو طلبید؟!....ولی ٬ طلبید دیگه !!!
 آره ...منم مثل شما اولش فقط تعجب کردم ! یه کم بعد ذوق کردم و خوشحالی تموم وجودمو پر کرد ٬ و باز یه کم بعد ترش رفتم تو فکر ...تو فکری که هنوزم ازش در نیومدم و حسابی مشغولم کرده :  لاریسا رو چی کار کنم ؟! چجوری با بچه این سفر رو برم؟!

وای نمیدونین چقدر سخته .یه لحظه هم فکرم آزاد نیست . شبا با این فکر به خواب میرم که این سفر رو برم یا نه ؟! روزها هم تمام مدت فکرم مشغوله و سر در گمم . هر چی هم فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم ! روزای اول با یکی از آشنا ها که کاروان داره مشورت کردم و گفت که جای نگرانی نیست .فقط باید مراعات کنین و روزها بیرون نبرینش .اگرم میخواین مثلا شب ساعت ۱۰ به بعد ببرینش حرم .خریدتون رو هم بذارین برای آخر وقت که هوا خوبه. احرام رو هم نوبتی انجام بدبن تا مجبور نشین بچه رو ببرین و در کل نوبتی نگهش دارین و نوبتی بیرون برین .منم گفتم این فکر خوبیه اگرم نبریمش بیرون  مریض نمیشه و راحت تره .اما چند روز یش که خاله ام از مکه اومد گفت خیلی سخته و مخصوصا آدم بچه دار خیلی اذیت میشه .مامان رضا هم همینو میگه ٬ میگه سفر سختیه.مامان خودم که میگه اصلا نباید بری و ممکنه بچه مریض شه و هزار تا نظر دیگه .

امروز رضا میگفت : میخوای برو از سوپری سر کوچه ٬‌از همسایه ها یا هر کی که به نظرت میاد هم چند تا نظر بگیر !! ببین اونا چی میگن . آخه ایشون در کل هیچ چی رو سخت نمیگیرن و اصولا اهل این چیزا نیستن  ٬ واسه همینم هست که به نظرش خنده داره من اینقدر وسواس به خرج میدم !

واییی ...نمیدونم ...اصلا نمیدونم ....

                                    

        

 



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ