اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٤/٢٢
زمان :
 ۱:۳٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام .

ما دیگه رفتنی شدیم . فردا ساعت ١ بعد از ظهر پروازمونه به سمت مدینه .

بگذریم که من هنوز باورم نمیشه دارم میرم مکه ! ...من؟ مکه؟واقعا عجیبه !  خدا کنه که لاریسا هیچ مشکلی پیدا نکنه و سفر خوبی باشه .من هیچی دیگه نمیخوام .خیلی نگرانم .همه اش میگم خدا که خودش ما رو طلبیده حتما هوای دخترم رو هم دارم .نه؟

 دوستای گلم برای همه تون دعا میکنم که هر چی از خدا میخواین بهتون بده و همه تون  سالهای سال  خوشبخت و سالم و موفق در کنار خوانواده ها تون و کوپولوهای نازنین تون زندگی کنین .

دوستون دارم . تا ١۵ روز دیگه خداحافظ .( البته من لب تاب رو با خودم میبرم و امیدوارم اونجا به نت دسترسی داشته باشم که بیام و  گزارشای داغ داغ از اونجا براتون بتویسم)

لاریسا چند روزیه یاد گرفته با تلفن صحبت میکنه  ! نمیدونین چقدر بانمکه ! گوشی رو میگیره بغل گوشش ( البته چون نمیتونه درست نگهش داره گوشی میره پشت کله اش !!)‌ و میگه : با با !!  آ...آ.. ا...ا...( با فتحه)  د...د...بازم با فتحه . خلاصه کلی واسه خودش حرف میزنه .اما جالب اینجاست اگه کسی پای گوشی باشه و باهاش حرف بزنه جواب نمیده !‌منو نگاه میکنه و میخنده ! بعدم گوشی رو میگیره سمت من...یعنی من حرف نمیزنم . چه میشه کرد؟ بچه ام سرش شلوغه ! هی من میگم اینقدر زنگ نزنین خونه ما ..لاریسا باهاتون حرف نمیزنه....هی شما گوش ندین

 دنون سوم لاریسا از سمت پایین هم در اومده . وووش نمیدونین چه جیگری شده که . دو تا هم دوطرف دنونای بالایی اش هنوز تو لثه است . دیگه دخملکم داره یه  سالش میشه ...سه هفته دیگه مونده ...احساس میکنم هر روز عاقل تر میشه . دیگه بیشتر از قبل با اسباب بازی هاش سرگرم میشه و بیشتر تو اتاقش مشغوله .

حاج خانوم فسقلی ...همه کس من ...امید من...مامانی ببخشید که تو بخاطر ما مجبوری به این سفر بیای ...ولی امیدوارم اتفاقی نیفته و صحیح و سالم برگردی...خیلی دوست داریم ...لحظه شماری میکنم واسه روز تولدت...

 

                         

 

 



کلمات کلیدی : سفر های ما و دخملک


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٤/۱٢
زمان :
 ٤:٢٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

امروز خیلی روز مهمیه ...این پست هم برام خیلی مهمه !!! میدونین چرا؟

امروز آخرین ماهگرد لاریسای نازمه . دیگه از حالا به بعد روزشمار سالگرد تولدش شروع میشه 

و دیگه این که : وبلاگ من ولاریسا امروز یک ساله شد ...

 

نمیدونم چطور حسم رو بگم ...پارسال همین موقع ها بود که من تو اینترنت در باره وسایل سیسمونی و بارداری و از این حرفا سرچ میکردم و با وبلاگای این و اون سرک میکشیدم ...اما یه جا دلم گیر کرد ...میدونین کجا؟ تو وبلاگ هدیه نازم . دوست گلم .مامان ایلیا جونم . وقتی پست هاشو میخوندم کبف کردم ..

.چه حس خوبی بود .با نمک و صمیمی نوشته بود .با خوندنشون به خودم گفتم : چه جالب ! مثل من ! حرفای من ! دغدغه های من !‌ اضطراب های من ! فکر و خیال های من !

 

چقدر احساس همدلی میکردم باهاش ...یکی دو روزی بهش سر زدم  و همینطور به دوستایی که لینک کرده بود . بعد یه هو به سرم زد منم دست به کار شم . به خودم گفتم خیلی ایده خوبیه ! اینجا میشه یه دفتر خاطرات انلاین با کلی دوست و کلی مراوده و کلی تبادل اطلاعات !

قسمت شیرین و جذاب ماجرا هم وقتیه که این کوچولوها بزرگ میشن و اینا رو میخونن . بعد پیش خودشون  میگن : به به چه مامان باحالی !! چه کار خوبی کرده که همه چی رو واسم اینجا نوشته  و کلی از عکسام رو هم برام گذاشته ...

آره ...اون موقع با این فکر شروع کردم و با اینکه برام نشستن طولانی مدت خیلی سخت بود ...ساعت ها نشستم و  زیر و رو کردم و وبلاگ ساختم و با کلی ذوق و شوق یه پست بلند بالا هم نوشتم که دقیقا یادمه  وقتی آنلاین شدم و فرستادمش  دیدم ای دل غافل !!!همه چی پرید !!!  اما کوتاه نیومدم و یه بار دیگه نوشتم  این بار کپی پیست کردم تو ورد که اگه دوباره پرید متن رو داشته باشم .... وقتی وبلاگم رو باز کردم چه کیفی داشت . از اون به بعد هم که گشتم دنبال دوست . لینک کردم و لینک شدم...نوشتم و خوندم...کامنت گرفتم و کامنت گذاشتم...

اون وقت شاید نمیدونستم پا به چه دنیای عجیبی گذاشتم . شاید نمیدونستم چفدر قراره دل بدم به این لینک ها ...چقدر قراره دلواپس سنگ کلیه آیین باشم ...چقدر واسه پایان نامه هدیه  و مهسا دلم شور بزنه ...چقدر ناراحت غذا نخوردن مانی و ایلیا باشم ...چقدر غصه بخورم واسه سوده جون و ایلیای نازم که تا کی باید کولیک داشته باشه ...چفدر دلم هوای نورا رو بکنه هر روز و هر روز ...چقدر سر ذوق بیام از شیرین زبونی های یونا و اندیا و  تارا و  دیبا.

خلاصه که اینطوری هاست . اون موقع لاریسا ی نازم تو وجودم بود و با کش و قوص اومدنش و لگد زدنش دلم یه دریا ذوق و مهر میشد ...حالا ١١ ماهه شده و من عاشق !

امیدوارم سالها دوستی ام با همه رفقای گلم حقظ بشه . همه با هم شاهد رشد و بالندگی این گل دخمل ها و گل پسرا باشیم .

خوب دیگه من باید برم وگرنه کل وسایل آرایشی و عطر ها و خورده ریزای تو اتاق خواب از دست این خانوم خانوما کنف یکن میشه .

فعلا تا اطلاع ثانوی مخلص همه هستیم ...دربست .فدای همه تون

                                                       َ



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


و اما لاریسا ...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٤/٦
زمان :
 ۳:۱٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ میخوام تو این پست یه دل سیر از لاریسا بنویسم .فقط دعا کنین بیدار نشه و کاسه کوزه ما رو به هم نریزهخواب

اول اینکه : لاریسا ی ما تبدیل شده به یک لاریسای شدیدا فرفری !!! بعله ...جدیدا کاشف به عمل اومده که گل دختر موهاش به من رفته و حالت داره . در نتیجه هر نوع تلاشی در جهت  صاف کردن موهای دخملک بیفایده است و موهاش دوباره فر میخوره !! میدونم خیلی با نمکه اما الان که موهاش هنوز کوتا هستن و اصلا مرتب نمیشن منو دق داده !! همیشه مثل بچه دهاتی ها موهاش ژولی پولیه.

 دیگه اینکه هر چی من باهاش  کار میکنم که مثلا بای بای کنه یا بعضی کارای دیگه ...یاد نمیگیره .نمیدونم حالا زوده یا از زور شیطونی حواسش نیست؟! آخه بعضی چیزا رو زود یاد میگیره .مثلا اونروز باهاش تمرین کردم که اسباب بازی هاشو نازی کنه .اونم یاد گرفته بود وقتی بهش میگفم : لاریسا نی نی رو نازی کن یه طور با نمکی دستشو بالا و پایین میببرد و ناز میکرد. یا چند بار تکرار کردم : لاریسا خانوم ....به به . بعدش میگفتم لاریسا خانوم و منتظر میشدم تا اون بگه . اونم میگفت : ده ده ده (‌با فتحه )

اما در کل بعضی کارا رو فراموش میکنه مثل ناز کردن .اما  این رو که با پشت دست بزنه به دهنش و صدا در بیاره رو که مامان بهش یاد داد ٬ اصلا یادش نمیره . یا مثلا رضا  زبونش  رو میزنه به لبش و صدا در میاره ( یه چیزی تو مایه های صدای سرخپوستا ) اونم خوب توجه کرد و بعدش تکرار کرد و فعلا هم فراموشش نکرده .کلا اینجور که از ظواهر امر بر میاد استعداد عجیبی تو تقلید صدا داره !!!

 

راستی یه چیز شیرین  : تازگی فهمیده می می  کجاست !!! بلیز منو میزنه بالا و زیرش رو نگاه میکنه بعد میخنده !!! بعدشم لبشو میچسبونه به شکم من که مثلا شیر بخوره . الهی من قربونت برم .حالا جای خنده دار ماجرا اینه که بعضی وقتا زیر بلیز رضا هم دنبال می می میگرده !!!!

 

از نظر خورد و خوراک باید بگم عشقیه !! بعضی روزا حسابی خوب میخوره  اما گاهی هم زیاد میل نداره و من در هر دو صورت  ظرف غذا به دست دنبالش میره تا بخوره .اونم یه ذره وول میزنه ٬ یه قاشق میخوره ...دوباره یه ذره چهار دست و پا میره ٬ یه قاشق میخوره ...یه ذره کونش رو هوا میکنه و دروازه باز میکنه ٬ دوباره یه قاشق میخوره...جونم واسه تون بگه همون چهار تا قاشقی رو که میخوره ٬ در جا میسوزونه . بجه ام خیلی نگران تناسب اندامشه  !!!

 راستی گفتم اندام ٬ یه خبر خوش : من ۵ کیلو چاق شدم . بالاخره موفق شده . خداییش خیلی حال کردم و قتی رفتم رو ترازو دیدم چاق شدم !!!! البته هنوز یه ۵-۴ کیلو دیگه جا دارم  تا به وزن ایده الم برسم .اما به جز اندام خوبی ماجرا اینه که به این بهانه بیشتر به خودم میرسم و باعث شده بنیه ام تقویت بشه و قوی تر بشم .

 راستی میخواستم بپرسم شما نمیدونین اینکه لاریسا زیاد با اسباب بازی هاش سرگرم نمیشه طبیعیه یا نه ؟ من فکر میکنم تو این سن بچه ها چون به کشف دنیای اطرافشون مشغولن مدت زیادی با اسباب بازی سرشون گرم نمیشه . مثلا من براش شعر میخونم .کتاب میخونم و صدای حیوونا رو در میارم .خیلی خوشش میاد اما بعد راهشو میکشه میره . در کل سعی میکنم زیاد بذارمش تو اتاقش تا به محیط اونجا و وسایل بازی اش عادت کنه .اما دیگه نمیدونم کار دیگه ای هم لازمه یا نه .

آها راستی ... لاریسا اصلا اهل تلوزیون نیست ! هر چی هم کانال های کارتون براشش میگیرم توجهش زیاد جلب نمیشه... یعنی زوده واسه تماشای تلوزیون ؟! اصلا دوست ندارم از اون بچه هایی بشه که همه اش در حال وول زدن و کار بیهوده اند . دلم میخواد یاد بگیره با وسایلش بازی کنه ٬ کتاب بخونه ٬ تی وی ببینه ....

خلاصه اگه شما اطلاعاتی دارین به منم بگین ممنون .

عزیزکم : تو روز به روز بزرگتر میشی و من روز به روز نگران تر ....که نکنه به درستی از پس مسؤولیتی که رو شونه هامه بر نیام ...که نکنه اونطور که لیاقتشو داری بهت توجه نکنم ...که نکنه کوتاهی کنم تو باد گرفتن اونچه که لازمه برای بالندگی تو ....

خدای مهربون : پدر آسمانی ما ٬ به همه ما کمک کن تا تو این راه به درستی گام بر داریم و این امانت هایی رو که بهمون سپردی به سلامتی و هر چه نیکو تر و کامل تر به سر منزل مقصود برسونیم .

آمین



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٤/٤
زمان :
 ٢:٢۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو٬ صبوری

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو٬ دلواپسی

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو٬ بیداری

روز مادر یعنی مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن و با او تپیدن

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن ...


این  متن زیبا رو هاله جونم مامان ارشیا گلی برام فرستاده بود .از خوندنش بینهایت لذت بردم و احساس غروری که با خوندنش بهم دست داد بهترین هدیه روز مادر بود برام .به همین خاطر این متن رو با عشق تقدیم میکنم به همه دوستای گل وبلاگی ام .

 

 

 روزمون مبارک !!!

اول یه توضیحی راجع به عکس بالا بدم : این ژست جدید لاریسا است .

بیشتر مواقغ این حالت رو میگیره !!! نمیدونم چی شد اینو یاد گرفت .وقتی حرص میخوره و جیغ میزنه یا وقتی نگاهت میکنه و میخواد لبخند ژوکوند بزنه !!  مثلا الان دیدیه من دارم ازش عکس میگیرم به قول خودش ژست گرفته .

به زودی میام کلی از کاراش میگم .الان عجله دارم این پست رو به روز مادر برسونم .

 

 

 



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٤/۱
زمان :
 ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ
نظرات ()

گل در اومد از حمومماچ
 

لعنت بر شیطان!

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.

 

 

 
 

 


زندگی نوشیدن قهوه است

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد.
استاد برای
پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت.سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.

 

پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده‌اید که همگی قهوه خوری‌های گران‌قیمت و زیبا را برداشته‌اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده‌اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است.
سرچشمه همه مشکلات و
استرس‌های شما هم همین است. شما فقط بهترین‌ها را برای خود می‌خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری‌های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی‌داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان قهوه خوری‌های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی‌اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت .گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه‌خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی‌فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان‌ها پرت نشود … به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.

                                                                  

 

 

 

 

 

 

 

 



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ