اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
قرار وبلاگی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٦/۳۱
زمان :
 ٥:۳٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام...سلام

فوری                              فوری                                                               فوری

این یه نظر سنجی فوریه !

میخوام یه قرار وبلاگی بذارم واسه:

                             شنبه ششم مهر .مکان: سرزمین عجایب.ساعت ۴:٣٠

خواهشا بیکار نشینید و همینجوری هم نرید .قبل از بستن وبلاگم حتما نظر بدبد .باشه؟ راجع به مکانش هم گفتم ایندفعه یه کم بیایم غرب که در حق وبلاگی های غربی هم اجحاف نشه . ساعتش که همون   ۴ :٣٠   فکر کنم خوبه .

یادتون نره ها .بدون نظر نرید .باشه؟بازنده



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٦/٢۸
زمان :
 ٢:٥٥ ‎ق.ظ
نظرات ()

اینو قبلا نوشتم(۲۱ شهریور) ؛

یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روزگی ات مبارک !

امروز برای اولین و آخرین بار  چهار تا یک تو روزشمار زندگی دخملکم هست. دقت کردین بعضی چیزا یه بار میاد و میره و دیگه هم اتفاق نمی افته؟ برای همین یه شیرینی ملیحی همراه داره .

امروز به همین مناسبت  عسل خانوم رو بردم ددر و یه کم واسه دخترم ولخرجی کردم :

یه صندلی غذا براش گرفتم .که امیدوارم روش بشینه ! و عادت کنه غذاشو روی صندلی اش بخوره .

                                                                                                                 ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر        رررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

چند مدل گیره و گل سر و تل سر . دیگه موهاش بلند شده اما چون فر فری هست حالت خوبی نداره .اما با این گل سر ها خیلی با نمک و خوردنی میشه .حتما ازش عکس میگیرم و براتون میذارم.

 

                   

                     

                     

امروز و دیروز کلا به تمیز کردن خونه و رفت وروب گذشت .خسته کننده است اما نتیجه کار خستگی رو از تن ادم در میاره . جالبی ماجرا طبق معمول لاریسا بود :

در مرحله تمیز کردن یخچال فریزر که ایشون تمام مدت داخل فریزر تشریف داشتن .کار هم که تموم شد کیسه ها رو یکی یکی دستش کیگرفت و میبرد میذاشت تو فریزراوه بچه ام بس که کاریه همه مون رو شرمنده کرده!هی من از تو فریزر درش میاوردم و براش توضیح میدادم که نرو اون تومشغول تلفنهی خانوم کارشو تکرار میکرد !کلافه

بعدش نوبت رسید به شستن آشپزخونه.البته لازم به توضیح نیست که لاریسا خانوم در این مرحله هم همکاری لازم رو با بنده داشتند خنثیو یه دل سیر آب بازی و سر سره بازی نمودنداسترس....اینم سند جنایات !!!نیشخند

                            

روز بعد هم پا به پای کارگرم تو اتاقا چرخید و ازش دور نمیشد !! وقتی هم نوبت به اتاق خودش رسید دیدم صدای داد و فریادش بلند شد تا نگو داره بهش اعتراض میکنه که چرا داری وسایلم رو دست میزنی !

اینم برای حسن ختام پستم میذارم . همه تون رو دوست دارم .خودتون رو برای قرار وبلاگی آماده کنید . ماچ برای دوستای گلم و نی نی های نازشونماچ

                                                         

     هر چی خوشبختیه مال هر دومونه

                                                         نمیذارم هیچ  چیز تو رو برنجونه....



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٦/٢۱
زمان :
 ۸:٠٠ ‎ب.ظ


تاتی ...تاتی...پروانه شدن ات مبارک !
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٦/۱٤
زمان :
 ۱:٢۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

 

سلام

 

یه سلام انرژی و پر نشاط . پر از عشق. پر از همه چیزای خوبی که تو دنیا هست...

بعععلههه...

 عسل خانوم ما هم بالاخره اولین قدم های زندگی اش رو برداشت

...لرزان ...ترسان...اما برداشت .این مهمه .نه؟! که بالاخره از پیله نوزادی اش در اومد . پروانه کوچکی شد که از پیله شدن خسته است. پروانه کوچکی که  تازه اول راه است .

پروانه شدن ات مبارک دلبند کوچکم . این را برای تو مینویسم : همیشه پروانه شدن از پیله ماندن بهتر است ...پس همیشه پروانه باش ...در حال پرواز ...آزاد و رها...در جستجوی تازه ها ...به دنبال تغییرات...

کوچک نازم...همیشه رو به نور و روشنایی پرواز کن . این آرزوی یک مادر و یک پدر است برای پروانه کوچکشان.  دوستت داریم ...تا همیشه... تا بیکران...

اولش اصلا جرات نمیکرد مسافت زیادی رو بدون کمک ما بره .تا اینکه کم کم ترسش ریخت.حالا از این سر هال تا اون سرش بدون کمک ما میره .گاهی وسطاش تلو تلو یی میخوره اما بازم تعادلش  رو حفظ میکنه و ادامه میده . بعد که ما براش ذوق میکنیم و با صدای بلند میگیم آفرین...اونم میخنده و برای خودش دست میزنه ! خودشو تشویق میکنه بچه ام !

وای خدا جونم شکرت ...به خاطر همه نعمت هات و به خاطر لاریسا .یه کودک دلبند و سالم.

 یکی دیگه از چیزایی رو هم که تازه یاد گرفته اینه که هر چی رو میبینه انگشت اشاره اش رو میگیره سمتش و میگه :  اِدِ ؟ با کسره . اِ گیه ؟ ای ژیه ؟! و ما هم هزار بار باید در جواب این سوال مثلا بگیم این موشی لاریسا است ...این ساعته...این فلان چیزه !

این ماجرا از اونجا شروع شد که هر وقت میرفتیم تو آشپز خونه  من عکساشو نشونش میدادم و میپرسیدم : لاریسا این کیه؟ اونم خودشو نشون میداد . دیگه یاد گرفته .هر چیزی رو نشون میده و میپرسه .: ای گیه؟ ای شیه؟ !!!!

بنده هم که از  ماما یا مامی تبدیل شدم  به آیا با (تشدید روی یا ) آیه بازم تشدید ! آنا یا آینا . خلاصه که ظاهرا لاریسا از اوناییه که منو با اسم صدا میکنه .

اگه دست کسی زخم باشه و لاریسا ببیندش لب پایینش رو میبره تو و  فوتش میکنه و مدام میگه :...فوووو ...فوووو

دیروز دیدم داره لی لی لی حوضک میکنه با دستاش !!! خیلی تعجب مردم . بعد فهمیدم عمه زهراش یادش داده . هر وقتم لاریسا میبیندش انگشتش رو میذاره کف دستش و تکون تکونش میده که براش لی لی حوضک بخونه ! تازگی کلا احساس میکنم به سرعت در حال دادن و گرفتن اطلاعاته!! هر چیزی رو زود یاد میگیره و تکرار میکنه. مثلا چند بار که براش عکس های کتابش رو تکرار میکنم دفعه بعد که میپرسم لاریسا اردک کوچولو کو؟ هاپو کوچولو کو؟ با انگشتش بهشون اشاره میکنه .

راستی قرار بود از تولدش هم بگم . خوب بود . البته به اون شلوغی ها  نبود . حد.د ٢۵ مهمان داشتیم البته به جز دوستای کوچولوی لاریسا.

از کادوهاشم باید بگم : ۴٠٠ هزار تومن پول . یه گوشواره و یه انگشتر . دو تا سکه .سه دست لباس و یه کتانی .

میخواستم چند تا از فیلمایی رو که ازش گرفتم براتون بذارم . از همین ماجراهایی که براتون تعربف کردم شکار لحظه ها کرده بودم .اما نمیدونستم نمیشه آپلودشون کرد !افسوس آخه با موبایل گرفته بودم .بهر حال اگه کسی اطلاعاتی تو این زمینه داره کمکم کنه .لطفا.

 

 



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٦/۳
زمان :
 ٦:۳٤ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام .

اصلا نمیخوام غر بزنم .حداقل اینجا نه....اینجا برام یه جاییه که توش فقط انتظار شادی رو میشه داشت .احساس میکنم اگر اینجا هم از مشغله هام بگم  برام حکم دنیایی رو پیدا میکنه که توش داریم زندگی میکنیم...پر از مشغله و تلاطم .پر از نگرانی ...بنا بر این بعد از یه مدت ازش خسته میشم . دوست دارم اینجا جای امنی باشه واسه احساسات و خاطره هام...جای امنی برای رها شدن ...رها شدن از همه چیز ...جای امنی برای خودم بودن ...جای امنی برای بیان صادقانه و عاشقانه همه جیز ... جای امنی برای مادر بودن ..جای امنی برای عاشق بودن .

میدونین چیه؟ دلم میخواست دنیا هم مثل این وبلاگها صادقانه و عاشقاته بود .مادرانه بود...اصلا  اگه همه چیز مادرانه میشد ..همه مشکلات حل بود...

چند وقتی نبودم . چند وقتی دوباره تمام انرژی ام صرف شلوغی های دور و برم بود .خونه ای پر از شلوغی...مهمون...کار...بی نظمی ....

اینطوری ام دیگه...وقتی دور و برم شلوغ باشه اصلا به هیچ چی فکر نمیکم. فقط دچار روزمرگی میشم .روز کردن شب.شب کردن روز. دست خودم نیست ...جوصله هیچ کاری رو ندارم .اما به محض اینکه تنها میشم ...خودم میشم .دوباره همون آیدای سابق...پای کامپیوتر .عاشف گشت و گذار تو نت . عاشق نوشتن و خوندن و تحرک...

فعلا خوشبختانه دوباره خودمم....

اینروزها عجیب عاشقم...عجیب احساس میکنم خوشبختم .وقتی  یه موجود کوچولو با  چشمهایی که از شیطنت و سرزندگی برق میزنه زل میزنه تو چشمهام و با آوایی که مطمعنم  آهنگ زندگی است ؛ بلند صدا میزنه : ماما ، ما ما    مگه میشه خوشبخت نباشم؟

وقتی اونقدر قشنگ  و باور نکردنی به رضا ابراز علاقه میکنه و دستهاشو دور گردنش حلقه میکنه و میگه؛ بابا   یه دنیا عشق رو به همسرم هدیه میکنه و بازم من احساس میکنم خوشبختم.

آخ که چه حالی داره وقتی ازش میخوایم بوسمون کنه...لباشو باز میکنه و لپمون رو میکنه تو دهنش و این قشنگ ترین و شیرین ترین بوسه دنیاست .

راستی نگفتم به آب میگه" مه " البته با فتحه. وقتی چشمش به آبریز یخچال می افته پشت سر هم تکرار میکنه: مه...مه...مه تا من بگم باشه مامانی .چشم و بهش آب بدم . بعد هم با انگشت کوچمولوش به عکسهاش که رو یخچاله اشاره میکنه و میگه ا جی جه .منم ازش میپرسم : لاریسا این کیه؟  یه ذره نیگا نیگا میکنه و انگشت اشاره شو میچسبونه به لپش !!! یعنی من !!!  قربونت برم من .

در آستانه یه سال و یه ماهگی کماکان تنبل تشریف داره . روی دو زانو راه میره !!! البته گاهی که هواسش نباشه یه مسافت کوتاهی رو در حدود ۴ یا ۵ قدم بدون کمک ما میره و بعد فورا میشینه. قدم هاش هنوز تعادل لازم رو نداره .اما به راحتی تعادلش رو در ایستادن حفظ میکنه .

هر وفتم فلیش یاد هندستون کنه بلیز منو میزنه بالا و میگه : ابه. به. ابه . مه مه !!! گاهی  هم جی پی اسش قاطی میکنه  ! از پشت بلیز منو میزنه بالا .فکر میکنه اونجا می می هست .

یه صدای نچ نچی با زبونش در میاره که بیا و ببین .مثل آدم بزرگا . ووش قربون اون زبون فسقلی ات بشم من .

به برادرم {شایان } میگه : نا نان ! بد معضلی داریم با پله های خونه مامان اینا! مثل قرقی ازشون بالا میره . اصولا از هر جایی بالا میره . یه ذوقی هم میکنه که نگو...

راستی نگفتم ١٠ تا دندون داره !!! ۴ تا پایین  ۶ تا بالا .هر وقت چیزی از رو زمین بر داره و بذاره دهنش ازش میپزسم لاریسا ببینم ! چی تو دهنته؟!  دهنش رو باز میکنه و زبونش رو در میاره !!یعنی ببین..هیچی !!!

نماز خوندش هم باحاله!‌!وقتی میگیم لاریسا نماز بخون , الکی لباشو تکون میده و لب میزنه یعنی دارم میخونم .بعدشم مهر رو میذارم رو زمین و یا رو ش میخوابه ؛ یا بوسش میکنه . به قول مامان بزرگ ؛ بچه مسلمونه دیگه !!

تا اینجای ماجرا رو داشته باشین تا دوباره بیام و از کاراش بگم .فعلا نمیذار ه بنویسم ! یه دونه از این حباب ساز ها براش گرفتم دیگه ولم نمیکنه بس که فوت کردم و حباب ساختم , سکسکه گرفتم.

همه تون رو دوست دارم .تو فکر یه قرار وبلاگی هم هستم .دیگه هوا داره خوب میشه. به امید دیدار همه تون .

                              



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات، دخملکم و شیرین کاری هاش


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ