اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
من و پاییز...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٧/٢٩
زمان :
 ٦:٢٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

همیشه پاییز با وجود همه زیبایی هاش و با همه خاطره هایی که همراهش هست یه جور کرختی  برام میاره .

پاییز یعنی جنب و جوش ...یعنی  مدرسه ...یعنی درس و تلاش و تکاپو ...یعنی  صدای خنده بچه ها تو حیاط مدرسه ...یعنی استرس درس و امتحان...یعنی وسوسه سر کلاس نرفتن و غیبت های بی خودی...یعنی هوس نشستن رو نیمکت دانشکده و چرت زدن زیر افتاب بی رمق و نیمه جون پایییزی ....یعنی آرزوی یه کم خواب بیشتر در روزی که از ٧:٣٠ صبح کلاس داری

آره...پاییز یعنی همه این ها...اما من دو سه سالی هست که از این حال و هوا فاصله گرفتم . گرچه هنوز توش نفس میکشم و از بوش مست میشم و از ولوله و تکاپوش سرحال...

خیلی دلم میخواد دوباره برگردم به این حال و هوا ...چند وقتی هست که دوباره فکر ادامه تحصیل و گرفتن فوق ذهنم رو قلقلک میده .خصوصا هر چی به ثبت نام دانشگاه و کنکور نزدیک میشیم .

نمیدونم...از طرفی این فکر ولم نمیکنه و مدام آزارم میده که تو تلاشت رو نمیکنی که قبول شی...که چی؟ به لیسانس بسنده کردی؟ مگه هدفت همین بود؟ مگه از اولش عاشق فوق نبودی ؟ مگه همیشه دوست نداشتی استاد دانشگاه بشی؟ یا هزار تا مگه دیگه....

از طرف دیگه هم لاریسا رو میبینم که با چند دقیقه مشغول بودنم ...با چند صفحه کتاب خوندنم ...بی حوصله و کسل میشه...به هر کاری متوسل میشه که بهش توجه کنم ...از سر و کولم میره بالا...غر میزنه ...گریه میکنه ...میاد رو پاهام میشینه و آبه آبه میگه تا شاید بوسیله شیر خوردن بتونه توجهم رو معطوف به خودش کنه و مثل همیشه بشم مال اون...

واقعا میشه؟ گاهی به خودم میگم وقتایی که خوابه میخونم...اماعملا در طول روز اونقدر کار سر آدم ریخته که زمانت رو تا بیدار شدن وروجک پر کنه...شب ها هم که گاهی از زور خستگی اصلا متوجه نمیشم کی خوابم برد...گاهی لاریسا رو میبرم تو اتاق که بخوابونم یه دفعه بیدار میشم میبینم ساعت مثلا ١١ یا ١٢ شب شده و من نفهمیدم کی خوابیدم؟! صبح ها ؟ مگه شما نمیدونین؟ ما یه خروس دایم به اسم لاریسا ! سر ساعت ٧:٣٠ صبح بیدارمون میکنه که نکنه یه وقت ما بتونیم یه کم بخوابیم یا اون بخوابه و از شیطونیاش عقب بمونه...

اما تصمیم دارم امسال تلاشم رو بکنم اگه شد که بهتر اگه نه هم دیگه تو فکرش نمیرم که تلاش نکردم و تنبلی کردم..

نمیدونم به نظر شما میشه؟



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٧/٢۱
زمان :
 ٢:۳٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

از همگی دعوت میشود در قرار وبلاگی شرکت کنید . مکان و زمان بدین شرح است:

دوشنبه ساعت ٣:٣٠ الی ۴ بعد از ظهر به بعد . مکان : پارک ملت مقابل مجسمه شهریار

دوستانی هم که براشون سخته ٣:٣٠ خودشون رو برسونن اصلا نگران نباشن ما اونجا هستیم سر فرصت بیاین .فکر کنم کم کم تا ساعت ۶ یا اگه خیلی خوش بگذره تا ۶:٣٠ هم میمونیم . پس اگه تونستین حتما بیاین .منتظرتونیم .

به امید دیدار همه ...تا فردا



کلمات کلیدی :


دوباره قرار وبلاگی !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٧/٢٠
زمان :
 ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام .

از اونجایی که من پوستم خیلی کلفته ! تصمیم گرفتم دوباره یه قرار وبلاگی بذارم !!! البته از دفعه پیش که تو هماهنگ کردن بچه ها به اون همه مشکل بر خوردم دیگه پشت دستم رو داغ کردم که از این کارا نکنم . اما الان  یه پیغام از هاله جون مامان ارشیا داشتم که دارن میان تهران و دوست دارن که بر و بچ رو ببینن...

میدونم که الان تا این پست رو بخونین میگین : ای بابا...بازم عجله ای شد که ...و ممکنه هزار جور فکر بیاد تو سرتون .اما باور کنید این دفعه تقصیر من نیست و من اگه این برنامه ها رو میذارم  برای خودم هم هماهنگ کردن و اومدنش سخته . اما چون دوستون دارم تمام سعی ام رو میکنم . الانم همه چیز بستگی به نظر اکثریت داره .اگه شماها بتونین هماهنگ کنید من  قرار وقطعی اعلام میکنم.

به نظرم دوشنبه بعد از ظهر  پارک ساعی یا پارک ملت مناسبه .چون سه شنبه هاله جون برمیگردن.

بازم میگم : هر جور شماها راحت ترین. لطفا نظرتون رو بذارین تا منم تکلیفم رو بدونم که قطعی اعلام کنم یا نه.ممنونم

 



کلمات کلیدی :


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٧/۱٥
زمان :
 ٤:۳٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

چند روزی که تعطیلات بود با خاله ام و مامان و بابا و برادرم و رضا و لاریسا فینگیل رفتیم رامسر. هم برای گردش و هم برای عروسی پسر عمه ام.

روز عید فطر عروسی بود . بعد از کلی دوندگی خودم آماده شدم و لاریسا رو هم حاضر کردم و رفتیم عروسی .همه عاشق لباسش شده بودن ( یه دست لباس براش از سنایی گرفته بودم خیلی ملوسه ) براش بال و شاخک و عصای جادو هم گرفته بودم که دیگه تکمیل شده بود .عکساش که حاضر بشه براتون میذارم .

عروسی خوش گذشت اما اخراش از دماغ همه مون در اومد .آخه عموی کوچیکم .سعید که مجرده نمیدونیم به چه علتی از پشت سر خورده بود زمین و جمجمه اش شکست.آخگریه

سریع رسوندنش بیمارستان و بردنش اتاق عمل .تنها شانسی که اوردیم این بود که نرفت تو کما !استرس ما که اون صحنه رو ندیدیم اما شوهر عمه ام میگفت یه لحظه دیدیم افتاد تا رفتیم سراقش از هوش رفت . مقل این که سر گوسفند رو ببری از سرش خون میپاشید بیرون ...دیگه نه ضربان نبض داشت نه تنفس . رنگش شد مثل گچ دیوار ....گفتیم دیگه تموم شد ...دل شکستهگریهخلاصه که اون بیچاره ها که دیده بودنش حالشون از ما بد تر بود....خنثی

خدا اول به مامان بزرگم و بعد به همه ما رحم کرد که به هوش اومد و حالش بهتر شد . از اون بد تر این بود که چطور خبر رو به مامان بزرگم بدیم ...

خلاصه کلی حالمون گرفته شد ...الانم یه کم بهتره اما هنوز باید تو بیمارستان بمونه . بچه ها تو رو خدا براش دعا کنید ناراحت

اینم عکسای لاریسا تو این سفر ...البته عکسای عروسی توشون نیست .که بعدا براتون میذارم



کلمات کلیدی : سفر های ما و دخملک


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٧/۸
زمان :
 ٥:٢۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

اول از همه بگم جای هر کی نیومده بود خالی...خیلی خوش گذشت. درسته شاید رفتن به سرزمین عجایب برای بعضی دوستامون سخت باشه.اما در عوض خیلی خیلی خوش میگذره.

شنیدن صدای خنده و جیغ هایی که این فینگیلی ها از سر خوشخالی میکشن بی نهایت لذت بخشه.

از دوستای گلم که اومدن بینهایت ممنونم .خیلی خوشحال شدم دیدمتون ...با اینکه روزه بودین ..راهتون دور بود و با بچه... همه میدونیم سخته .اما واقعا ارزشش رو داشت.

اولش لاریسا رو راه ندادن توزمین بازی. اون خانومی که اونجا بود گفت: نه خانوم این بچه خیلی کوچولو هست و نمیتونه بازی کنه.هر چی ما بهش گفتیم اینجا همه بچه های خودمون هستن بذار با مسوولیت ما بیاد داخل . گفت نمیشه مشغول تلفن. ولی لاریسا مگه گذاشت؟!! دانیال و کوروش و نورا رو دیده بود که چقدر اون تو داره بهشون خوش میگذره ..اونم  نرده ها رو گرفته بود و میخواست ازشون بره بالا تا بتونه بره تو ...نیشخند  ما هم بهش گفتیم خانوم یا بذار بیاد تو یا خودش از نرده ها میاد ها...زبان

بالاخره تسلیم شد و لاریسا رو برد تو ...وای اگه بدونین این طفلک چه ذوقی کرن ...چنان خنده هایی تو استخر توپ میکرد که بیا و ببین .مگه در میومد؟! شیرجه میزد ...خودشو پرت میکرد. از خنده اون همه مون  خنده مون گرفته بود . ساناز مامان لاریسا میگفت ببین چقدر قشنگ تر از همه داره بازی میکنه .چرا نمیخواست راهش بده؟ دیگه خود دختره تعجب کرده بود و هی از این بازی میبردش سراغ اون یکی ! لاریاس هم که کیف کرده بود .

از دانیال بگم که حسابی این کاره بودعینک نمیدونین چقدر قشنگ با این وسایل بازی میکرد . حسابی وارد بود .وایی چقدر هم آقا است ماشالا . مامانش هم که هزار ماشالا خوشگل و مهربون . روم نشد بهش بگم : اما اصلا بهش نمیومد مامان دانیال باشهمژه

کوروش هم نمکی و خوردنی ...یه  آقای به تمام معنا در دلبری از خانوما !!!از خود راضی

دیبا و پرند هم که ماشالا اونقدر سرعتشون بالا بود که ما بهشون نمیرسیدیم .آخر سر هم سر غذا خوردن دستگیرشون کردیم !!چشمک آخه دلمون آب شده بود تا ببینیمشونقلب

از نورا و مامانش بگم که زودتر رسیده بودن و رفته بودن بالا .من هم دلنگران که :آخ دیدی چی شد ؟ بعد از این همه انتظار آخرشم من نتونستم منصوره و نورای گلم رو ببینمگریه اما یه هو دیدم یکی داره از بالای پله ها برام دست تکون میده و فهمیدم که بچه ها رسیدن و رفتن بالا...وای چقدر خیالم راحت شد که دیدمشون اوهو چقدر خوشحال شدمهورا نمیدونین چقدر نورا نازه...هر جقدر بگم کم گفتم.قلب

مامانش هم که گفتن نداره.منصوره  جون  حتی بهتر از اونی بود که تصور میکردم .خانوم...مهربون ...ناز .

خلاصه که خیلی عالی شد دیدمشون .فقط به قول خودش حیف که وقت نکردیم با هم گپ بزنیم .

نارگل و مامانش رو هم خیلی  کم دیدیم . ولی نارگل خیلی بانمک و شیرین بود و مامانش هم نگران از خوردنش !!!خوشمزهزبانظاهزا جزو دسته کپل هاست ماشالا .

 و این هم همه این چیزا به زبان تصویر:

 

 

Click to play SARZAMINE AJAYEB
Create your own scrapbook - Powered by Smilebox
Make a Smilebox scrapbook


کلمات کلیدی : اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی)


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٧/٥
زمان :
 ٦:٠٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام به همگی

خبر                             خبر                                     خبر

قرار وبلاگی:

شنبه ششم مهر .....ساعت ۴:٣٠  بعد از ظهر........رویروی در ورودی پاساژ تیراژه

اگر هر کدوم از دوستان دیر رسیدن لطفا  بیان طبقه آخر پاساژ : سرزمین عجایب .

همگی سعی کنید بیاید ...باشه؟ میدونم شنبه است . ماه رمضونه یا هزار تا چیز دیگه .اما  ارزشش رو داره که یه کم سعی کنیم .پس همگی سعی کنید بیاید .باشه؟

منتظرتونیم و از شوق دیدارتون تا فردا دلمون ستاره بارونه ...

تا فردا...



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ