اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
آخر هفته ای که گذشت...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٢٧
زمان :
 ۳:٤٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام .

آخر هفته ای که گذشت یه خورده شلوغ پلوغ بود . پنج شنبه که بله برون پسر خاله ام بود و چون خانومش با من و دختر خاله هام دوست بود , ما هم دعوت شدیم ...کجا ؟ اگه گفتین ؟ گزوین !!! فکرشو بکنید من تو همین تهران یه مهمونی میخوام برم سرگیجه میگیرم با وجود لاریسا , حالا چه برسه به قزوین ؟!

بعله...هی نشستم فکر کردم...دیدم نخیر...با وجود لاریسا مگه میشه ساعت ٢ حاضر بود وراه افتاد یه ساعت و نیم تا قزوین رفت ؟ به همین خاطر جریان شد : همسایه ها یاری کنید تا من برم به مهمونی !

دیدم با وجود لاریسا اصلا نمیتونم هیچ کاری بکنم . یادتونه گفتم ساعت بیولوژیکش برعکس عمل میکنه؟ اونروزم خواب قبل از ظهرش نیم ساعت بیشتر طول نکشید !!! و دیگه هم نخوابید...خلاصه زنگ زدم به دوستام که یکیشون همسایه روبرومونه و اونیکی هم یه کوچه باهامون فاصله داره...لاریسا هم باهاشون حسابی جوره.. دیگه خلاصه اومدن و سرشو گرم کردن تا من به کارام برسم.

شب قرار بود برگردیم که پسر خاله هام و خاله ام نذاشتن...اون شب لاریسا و آرتا (پسر دختر خاله ام) کلی واسه خودشون کیف کردن و آتیش سوزوندن. تا دیر وقت که ما بیدار بودیم اونا هم رضایت نمیدادن بخوابن , تازه کلی طرفدارم داشتن که تا میبردیمشون تو اتاق که بخوابونیمشون , یه زورو پیدا میشد که بیاد و از اونجا درشون بیاره و بذاره به بقیه شیطونیشون برسن !!! لاریسا دیگه اخراش تلو تلو میخورد...

وای از روز بعدش که نگم بهتره....لاریسا در کمال بد اخلاقی از خواب بیدار شد ...یه کم شیر خورد و غر زد .منم دیدم خوابش میاد بردم که دوباره بخوابونمش...اما چشمتون روز بد نبینه...اونقدر گریه کرد که چشماش باز نمیشد !!! تا حالا تو عمرش موقع خواب اینقدر گریه نکرده بود . آخه  خدایا این بچه چشه ؟! یه هو یادم افتاد که دندون های پایینی اش تو تاول بود . یه نیگا کردم دیدم اره احتمالا مال همونه . خلاصه بعد از اینکه یه ساعت گریه کرد و من هزار مدل بغلش کردم , راه بردمش ,‌شیر دادمش و هزار تا کار دیگه , خوابید بازم چند بار تا گذاشتمش زمین شروع کرد به گریه ...خلاصه بنده بعد از یه ساعت با موهای وز کرده و لپ های گل انداخته و اعصاب داغون از اتاق اومدم بیرون .

و دوباره وقتی بیدار شد دیدم بد خلقه .به شایان و میلاد گفتم بچه ها بیاین ببریمش بیرون یه دوری بزنه , یه قطره استامینوفن هم براش بگیریم شاید بهتر شه. قطره رو که بهش دادم یه کم آروم شد و وقتی اومدیم خونه بدون گریه و جار و جنجال خوابید و دو ساعتی خواب بود ! وقتی هم بیدار شد راه افتادیم به طرف تهران . تو راه هم تا رسیدیم تهران خوابید !

رسیدیم خونه , تا رضا اومد جلو و بهش گفت :  بابایی چی شدی دخترم ؟ چرا گریه میکردی؟ ( تلفنی رضا از حالش با خبر شده بود ) دوباره لاریسا دلش واسه خودش سوخت و زد زیر گریه ! بغلش کردم دیدم تب داره .دوباره بهش قطره دادم و دوباره خوابید. اما شبش حسابی حالمو جا آورد !!! تا صبح تب داشت و با اینکه بهش قطره دادم اصلا خوب نخوابید و همه اش جون به سر بود , از اون روزم شبا تا صبح منو بیچاره میکنه وقتی بیدار میشه و از تختش میارمش بیرون و شیرش رو میخوره کنارش دراز میکشم تا خوابش سنگین شه و بذارمش تو تختش , اما تا میذارمش تو جاش بیدار میشه و همون پروسه از نو تکرار میشهکلافه ...هنوز دندونش در نیومده و نمیدونم تا کی ما این برنامه رو داریم ؟!سوال<img src=

بعدا نوشتم: وبلاگ من و رضا هم آپه . خوشحال میشیم تشریف بیارین .  بغل

و حالا عکس دستپخت مامان آیدا :

           



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات، سفر های ما و دخملک


صدمین پست از لاریسا....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٢٥
زمان :
 ۱:٥۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

این صدمین پستی هست که از لاریسا و در وبلاگش ثبت میکنم ...

میدونین به چی فکر میکنم ؟ به اینکه چقدر عالی میشد اگه ما همگی اونقدر این وبلاگ نویسی هامون رو ادامه میدادیم که این فینگیلی ها بزرگ میشدن...اونوقت هم مسلما مساله واسه نوشتن زیاد داریم...فقط یه لحظه تصورش رو بکنید...چقدر بانمک میشه...دغدغه هامون میشه چیزای بزرگتر...اصلا میدونین , به نظر من دغدغه ها و نگرانی ها با بچه ها قد میکشن و بزرگ میشن و واقعا خیلی خوبه که آدم دوستایی رو داشته باشه که بتونه بی رودربایستی و خیلی راحت باهاشون درد دل کنه و مشورت بگیره...

به هر حال من فکر میکنم ما همه مون اونقدر به این دنیای مجازی و این دوستان وابسته شده ایم که اگه یه روز بخوایم ازشون دست بکشیم احساس خلا بزرگی تو زندگی مون میکنیم ...نه؟

خوب...دلم میخواد صدمین پستم با یه مقدمه شیرین و جالب شروع بشه...این متن رو تقدیم میکنم به همه دوستای گلم که میدونم بهترین مادرای دنیا هستن...

                                   

یه روز یه نوزاد به خداوند میگه : خدایا...آخه تو میخوای منو بفرستی تو دنیای به اون بزرگی , من باید چی کار کنم ؟ اون دنیا رو دوست ندارم ...آدماش مهربون نیستن...خشن و بی رحمن...من تک و تنها باید چی کار کنم؟

خداوند میگه : نگران نباش , یه فرشته هست .

نوزاد میگه : آخه خدایا من که نمیتونم  هیچ کاریم رو انجام بدم , ناتوانم , حتی نمیتونم از خودم دفاع کنم...

خداوند میگه : نگران نباش یه فرشته هست.

نوزاد دوباره میگه : خدایا من حتی نمیتونم حرف بزنم , چجوری اون منظور منو میفهمه؟ اصلا اگه من تنها بشم؟ اگه هیچ کسی ازم مراقبت نکنه؟

و خداوند میگه : نگران نباش یه فرشته هست .

نوزاد ایندفعه میگه : خدایا حداقل اسم اون فرشته رو بهم بگو ...من چجوری باید پیداش کنم ؟

خوادند میگه: فرزندم ,اون اولین کسی است که تو رو در کمال عشق و مهربانی در آغوش میفشاره و برای همیشه مراقبت خواهد بود و نمیذاره هیچ صدمه ای بهت برسه...اون فرشته اسمش مادره.

و اما لاریسا:

این دخمل ما در شیطونی از پسرا هیچی کم نداره ...اما جای شکرش باقیه که خیلی عاقله ...فعلا هم خدا رو شکر حرف گوش کنه...حالا بعدا باشه یا نه رو نمیدونم ...اما الان وقتی باهاش حرف میزنم دقیقا درک میکنه و حرفم رو گوش میده...مخصوصا تشویق تاثیر خیلی خوبی روش داره و باعث میشه اون کاری رو که ازش میخوام انجام بده...با همین بچگی اش اگه باهاش بد حرف بزنم یا دعواش کنم دقیقا برعکس عمل میکنه و منتظر میششه تا عصبانیت منو ببینه ! برای همین سعی میکنم در اوج ناراحتی هم باهاش درست حرف بزنم ...خداییش اعتراف میکنم که سختع ادم تمام مدت سعی کنه رو اعمالش منترل داشته باشه و هیچوقت از کوره در نره...اما به هر حال امیدوارم این کارم باعث بشه بچه ناسازگار و لجبازی از آب در نیاد...

البته این اصلا به اون معنا نیست که لاریست اجازه داره هر کاری بکنه...بلکه بر عکس...اگه ده بارم لازم باشه یه چیزی رو تکرار میکنم تا بهش عمل کنه...

لاریسا هنوز برای بازی استقلال نداره..اگه پیشش بشینم ممکنه ساعت ها بازی کنه اما در غیر این صورت زود خسته مشیه و دست از بازی میکشه...میخواین بدونین بعدش چی کار میکنه؟  دررست مثل جوجه اردکا که همه جا دنبال مامانشون میرن ,اونم  تمام خونه رو دنبال من راه میره ...هر جا که برم...

تلوزیون هم که اصلا نگاه نمیکنه...خیلی هم اگه یه تصویری نظرش رو جلب کنه باری یه دقیقه است ...اصلا پای تی وی نمیشینه.

این دخمل ما مثل گل میمونه...نه...نگین بازم حکاین سوسکه و دست و پای بلوریشه...منظوره از گل بودنش اینه که زندگی اش به آب بنده ! من مطمعنم اگه یه روز قحطی بیاد اولین کسی که از بی آبی رنج میبره لاریساست ! صبح ها از خواب که پا میشه اولین کارش اینه که میره دم یخچال وامیسته و اونقدر میگه : آبه...که یکی بره و بهش آب بده ...تموم طول روز تشنه است و هر وقت بهش آب بدیم دست رد به سینه مون نمیزنه !

دومین چیزی رو که عاشقانه دوست داره  , میوه اس ! تموم میوه ها رو دوست داره....این اخلاقشم عین رضاست.بچه ام هر کی رو ببینه میوه میخوره , میره شریکش میشه ! مخصوصا انار...

تخمه و پسته هم خیلی دوست داره...دیگه چی دوست داره؟ آهان...سیب زمینی سرخ کرده ! ژله , آب نبات چوبی , ( هر وقت میریم سوپر سهمیه آب نبات چوبی اش رو از امیر خان میگیره !) قند !!! دقیقا مثل رامکال وقتی قند میبینه نمیتونه جلو خودشو بگیره...برای همینم ما اصولا قند نمیخوریم که خانوم هوس نکنه !

اصلا بذارین راحتتون کنم : تنها چیزی رو که دیدم لاریسا اصلا رضایت نمیده بخوره , شلغم بود !!! والا حق هم داره ...بس که بد مزه اس !

کماکان به شدت خودشو واسه رضا لوس میکنه ! اخه این بابای ندید بدیدش اینقدر قربون صدقه اش میره که اگه منم بودم لوس میشدم ...با اینکه من مخالفم رضا اینقدر نازشو بکشه و لوسش کنه ...اما نمیشه کاریش کرد..انگار دست خودش نیست ...خلاصه عالمی دارن پدر و دختر ...

چند روز پیش لاریسا دستشو زد به اتو و یه کوچولو نوک انگشتش سوخت ...تا دو رو بعدش ما فیلمی داشتیم سر انگشت خانوم ...جاش رو نگاه میکرد و حالا گریه نکن , کی گریه بکن...میرفت بغل رضا , چنان سوزناک با زبون بی زبونی واسش درد دل میکرد و آه وناله راه میانداخت که بیا و ببین ...پدر سوخته نمیدونین چه آرتیستیه !!!

و اما کلماتی که میگه : دمبای ( دمپایی که شامل هر نوع پای افزاری میشه !! از دمپایی نیکتیا خودش گرفته تا کفش و چکمه و نیم بوت و ...)

آبه : این یکی گاهی همون آب خودمونه , گاهی هم استعاره از شیره ! اونروز پسر دایی ام میگفت : آیدا اونقدر آب بستی تو این شیرت که این بچه ام فهمیده و نمیگه میمی , میگه آبه !!!

دیشششش : با عرض شرمندگی البته , گلاب به روتون روم به دیوار ,‌همون جیشه ! وقتی تو پوشکش جیش میکنه انگشتشو میذاره رو پوشکش و میگه جیش...بعدشم یه مشت جمله با انواع و اقسام اهنگ ها بلغور میکنه و دستشویی رو نشون میده ! احتمالا این جملات هم یعنی : بیا منو ببر بشور و از این حرفا !!

آیدا : بنده کماکان آیدا هستم نه مامان ! البته بابام هم آیداست !!! هر چی اون بیچاره بهش میگه من بابای آیدام , نه آیدا !!! فایده نداره ! باز بهش میگه آیدا ...

بابا , دد ( ددر) , تاب تاب ! آپوو ( هاپوی همسایه مون !!!)   یایا (شایان برادرم )

عطسه که میکنه بهش میگم : آفیت ...اونم تکرار میکنه : آشیه !

دوست ندارم این پست زیاد طولانی بشه ..ممکنه از حوصله و   وقتتون خارج باشه که بخواین بخونینش...

زود زود میام و چند تا عکس براتون میذارم. یه سی دی فتو شاپ گرفتم ...تا ساناز جون بیاد بهم یه کم یاد بده...قول میدم عکسای خوشگلی بذارم .

راستی این یعنی چی که شماها به وبلاگ من و رضا سر نمیزنین ؟ دلخور میشم ها...یه هو دیدین تو روحیه ام تاثیر منفی گذاشت , بستمش , خدا رو چه دیدین ؟ شایدم رفتم معتاد شدم ...اونوقت خوبه ؟



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


قرار وبلاگی در بوف جام جم...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/۱۸
زمان :
 ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام.

پنج شنبه چهارمین میتینگ دوستانه مون هم بر گزار شد.خیلی خوش گذشت ...جای همه دوستانی که نبودن خالی...

من طبق معمول دیر رسیدم...میدونین چرا؟چون لاریسا ساعت بیولوژیکش دقیقا برعکس کار میکنه...هر وقت من بخوام که یه کم بخوابه تا بتونم به کارام برسم یا برای رفتن به جایی آماده بشم ,امکان نداره بیشتر از نیم ساعت یا یک ساعت بخوابه .اما مواقعی مثل پنج شنبه که منتظر باشم بیدار بشه و بریم جایی خوابش میره رو ٢ ساعت ! ساناز هم اون روز به مشکل من دچار شده بود و این شد که تا اومد اینجا و رفتیم ...دیر شد و از همه دیر تر رسیدیم.

ولی اگه گفتین کی از همه مون زود تر رسیده بود ؟ معلومه دیگه : مهسای عزیزم و کوروش جون که از همه راهشون دورتره ! مهسای گلم اونقدر برای دوستاش اهمیت قایله که از تهرانپارس هر دفعه خودشو میرسونه...واقعا دوست دارم مهسای گلم و برای این همه لطف و احترامی که به دوستات داری ازت ممنونم .

انتظار دیدن هدیه و ایلیا رو هم نداشتم .اخه هدیه برام کامنت نذاشته بود و فکر میکردم نمیتونه بیاد ...ولی با یه دنیا محبت و با وجودی که ایلیا از روز قبلش حال ندار بود , اومده بود و من رو یه دنیا خوشحال کرد...البته بگذریم از اینکه ایلیا انگار همچین دل خوشی از لاریسا نداشت و یکی دوبار یه حالی بهش داد ( جدی نبود ها..)

نفر بعدی کوشا جون و مامان گلش بود که برای بار اول افتخار زیارتشون رو داشتم . خیلی ماه بودن .کوشا هم راه به راه لاریسا رو ماچ میکرد !!! هر چی باشه بچه ام تنها دختر هم سن و سال این وروجک ها بود .( تارا جون بزرگتر از همه شونه.) یه بارم احساسات کوشا فوران کرد , لاریسا رو محکم بغل کرد که ماچش کنه ,‌دو تایی با هم رفتن تو صندلی ها !!! خیلی صحنه دار شد ...نه؟

ایییی واییی پس بگو چرا این ایلیای بیچاره عصبانی بود ...الان فهمیدم ....آخه چپ و راست کوشا جلو چشمش دوست دخترشو ماج میکرد ...الهی بگردم ...منم بهش گفتم : اگه من به تو زن دادم...جلو روی مادر زن , دخترشو میزنی؟ بوسش کن تا ببخشمت ...ایلیا هم در همین لحظه یه دونه محکم کوبید تو سر خودش !!! طفلک نگو بچه ام رگ غیرتش قلمبه شده بوده ...که نیگا کن نومزد ما رو باش ...ای روزگار لاکردار !...

سارا جون و تارای گل هم بعد از اینکه کل رستوران های بوف ولیعصر رو گشتن , ما رو پیدا کردن !!! الهی ...ممنون که اومدین ...راستی لاریسا موقع غذا خوردن دستشو زد به بطری آب پرتقالش و وارونه شو رو لباس تارای گلم...داشتم میمردم از خجالت خجالت...اما اونقدر این دختر خانوم و مودبه که اصلا اهمیتی به موضوع نداد .خوشبختانه سارا جون هم یه دست لباس اضافه براش آورده بود و من کمتر آب شدم از خجالت...

امیر رضای قندی هم از اول تا آخر قرار رو پله های سرسره گیر کرده بود ...نه بالا میرفت , نه پایین میومد ! الهی قربونت برم خاله جون ...آخراش هم یه کم اروپایی شده بود میخواست به زور روسری مامانش رو در بیاره ...

از آریان چی بگم ؟هر چی بگم کم گفتم ...اونقدر ماشالا آقاست که نگو ...این لاریسای وروجک ابروی منو برد بس که رفت سر میز همه ...باهاشون دوست شد ...کل بوف رو قدم زد ...اما این اریان مثل یه جنتلمن به تمام معنا از اول تا اخر پیش مامانش نشست ...خاله قربون اون لپهای آویزونت بشم...قلب

ساناز و دانیال هم با اینکه تولد دعوت بودن , خوشحالمون کردن و اومدن . دانیال که طبق معمول : آقا ...با پرستیژ...با هوش ..نمیدونین چقدر ناز کلمت انگلیسیرو به درستی استفاده میکنه که... .اینم از نمونه هاش : مامان این سالاد آنین (onion) داره .  مامان این تابلو گرینه(green)؟مامان با سس برام ایت(8) بنویس ( البته کلی اشک ریخت که چرا ساناز روی کاغذ سفید ٨ نوشته؟! آخه دردش میاد !! قربون اون قلب مهربونت بشم خاله جون...

و حالا با وجودی که اصلا اهل گله گذاری نیستم , میخوام از چند نفری گله کنم ...اولیش ریحانه جونه...من یکی از علت هایی که این قرار رو تنظیم کردم آخر هفته, این بود که ریحانه بتونه بیاد...اما ظاهرا تاثیری نداشت و بازم نتونستیم ببینیمش . سمیرا جون مامان رژین , سوری مامان عسل که فکر میکردم ایندفعه حتما میبینمشون, آدرینا و مامان گلش سمیه جون و روزانا...نمیدونم چی شد که نیومدن ...خیلی منتظر دیدنتون بودم دوستان ...حیف ...سعادت نداشتم



کلمات کلیدی : اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی)


قرار وبلاگی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/۱٥
زمان :
 ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام .

امروزم تصمیم داشتم وقتی لاریسا خوابید یه چرتی بزنم .از ٨ صبح منو بیدار کرده...اما نمیدونم چرا بازم دلم نیومد ...همون لحظه ای که بیدار شدم به خودم گفتم :امروز دیگه حتما وقتی لاریسا خوابید منم میخوابم. الان خوابید اما من بیدارم...اینم شاید نشونه این باشه که هنوز واسه تنهایی هام ارزش قایلم...نمیدونم ...میذارمش واسه وبلاگ خودم . اینجا بهتره بیشتر متعلق به دخملک و دوستاش باشهقلب

همگی حاضرین؟ برای قرار وبلاگی ؟ آره ؟ میبینم که خیلی ها قراره بیان ..اگه تا لحظه آخر تصمیمشون عوض نشه ، قرار شلوغ و با حالی خواهیم داشت . حالا زمان و مکان قرار رو یه بار دیگه اعلام میکنم .

 { پنج شنبه ١۶ آبان ، ساعت ۴ الی ۴:٣٠ بعد از ظهر ، رستوران بوف جام جم }

وبلاگ من و رضا هم آپ شد .بهم سری بزنین .خوشحال میشم.

به امید دیدار همگی...تا فردا..



کلمات کلیدی : اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی)


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/۱٢
زمان :
 ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ
نظرات ()

دوست جونای گلم سلام .

پست امروز رو میخوام اختصاص بدم به دو سه تا خبر  و ازتون میخوام مثل همیشه با نظراتتون منو شاد کنید.

کیا آماده قرار وبلاگی اند ؟ دستا بالا...آها...نبینم کسی دستش پایین باشه ها....

بالا ...بالاتر ...آهان...خوب شد .خیالم راحت شد .دیگه  ایندفعه قراره کولاک کنیم ها...

همه خانوم های با بچه ,بچه در دل ! بچه به بقل , دوان به دنبال بچه (بیشترمون الان جزو این دسته ایم )  دست در دست بچه و حتی بدون بچه...همگی توجه :

از شما دعوت میشود در قرار وبلاگی روز پنج شنبه ١۶ آبان شرکت کنید . من نظر روی بوف جام جم هسا برای حدود ساعت ۴ تا ۴:٣٠

خانومای دوان به دنبال بچه نگران نباشن ! چون بوف جام جم فضا برای وول زدن بچه های شما و آتیش سوزوندن و بازی کردنشون به اندازه کافی داره .پس با خیال راحت تیپ بزنین...خوشگل کنین ...یه دستی به سر و گوش این جوجوها هم بکشید و دست این عزیزای دل منو بگیرین و یا علی....(خانوم های بی بچه اصلا غصه نخورین که از قسمت آخر  بی بهره این ها...ایشالا هز چه زودتر شما هم به این درد مبتلا بشید !)

حالا دو مورد رو متذکر میشم : بعضی از دوستان بوستان پونک رو پیشنهاد داده بودن , من به شخصه مشکلی نداشتم , اما فکر کردم خیلی از دوستامون ممکنه سمت غرب نباشن و براشون سخت باشه این مسیر رو بیان و برگردن .خصوصا که بخوان رانندگی هم بکنن و بازم خصوصا اگه این ووروجک ها یه هو بزنه به سرشون و ...بقیه شو که همه مون میدونیم !

دوم اینکه بازم بعضی دوستای گل ناهار رو پیشنهاد داده بودن و بازم باید عرض کنم بنده مشکلی ندارم .اما از اونحایی که برخی دوستان شاغل اند باید ببینیم میتونن ظهر خودشون رو برسونن اونجا ؟!

خلاصه که ریش و قیچی دست خودتونه . اگه دوستای شاغل میتونن ناهار بیان اعلام کنن . و بازم اگه دوست دارین بیاین بوستان پونک اعلام کنین. من دربست در اختیارم که اعلام کنم .

دیگه خودتون شاهدید که من ایندفعه دارم خودمو میکشم که همه بتونن بیان .دیگه نمیدونم و نمیتونم و شاید و ببینم چی میشه و این حرفا رو نداریم ها...وگرنه من قاطی میکنم دیگه قرار بی قرار ...شما میمونین و یه دل تنگ واسه دوستای وبلاگی تون .

حالا از ما گفتن بود...

پس تا این لحظه قرارمون به شرح زیر است :

پنج شنبه ۱۶ آبان .ساعت ۴ الی ۴:۳۰  .رستوران بوف جام جم (ولیعصر نرسیده به جام جم)

مورد بعد هم اینه :

بنا به درخواست های مکرر شما عزیزان و با توجه به کشته مرده های فراوون و مخاطبین دسته دسته ...بنده به احتمال زیاد در حال راه اندازی یک وبلاگ جدید هم هستم که در اون بیشتر به خودم و خاطرات شخصی ام میپردازم

الانم با مطلبی جالب تو وبلاگ جدیدم منتظر حضورتون هستم!!!!!

http://aida-va-reza.persianblog.ir/

ای بابا ...شما که هنوز بیکار نشستین ؟! برین یه یادگاری خوشگل بذارین ببینم ...منتظر دیدن همه تون هستم تا پنج شنبه ...



کلمات کلیدی : اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی)


باران
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/۱۱
زمان :
 ٢:٤٢ ‎ب.ظ
نظرات () | ادامه مطلب...

                  

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

با دوپای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی

جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هرجا
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل
به ، چه زیبا بود جنگل
بس فسانه ، بس ترانه
بس ترانه ، بس فسانه
.
بس گوارا بود باران
به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندراین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
.
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا
                             
آره واقعا : هست زیبا....
مخصوصا وقتی همه جا رو این گوهر های زیبای بارون تازه و نمناک میکنه, دیگه زندگی حرف نداره...من که هر وقت بارون میباره مست میشم ...اصلا روحم تازه میشه .
از اولشم عاشق روزای ابری و بارونی پاییز بودم , هیچ وقت تو این روزا دلم نگرفت, هیچ وقت احساس کسالت نکردم .
چنان با لذت ریه هامو پر میکنم از این هوای مرطوب و نمناک بارونی که انگار این آخرین باریه که نفس میکشم .
عاشقتم....عاشقتم , بارون قشنگ ...بارون زیبا ...با تمام وجود دوستت دارم و خدا رو شکر میکنم بخاطر بودنت.
خنده داره نه؟ اما باور کنین دست خودم نیست .نمیتونم ندیده بگیرمش.نمیتونم ازش تعریف نکنم.
عاشقشم....
. اصلا شما بگین مگه میشه از چیزی که زیباست , از چیزی که به ادم روح میده  تعربف نکرد؟ خداییش میشه؟
(راستی شعر رو حال کردین؟از خود راضی بردمتون به اون وقتا ها...خداییش بهتون چسبید؟بغل)
راستی دوم : اگه دوست داشتین این شعر رو کامل کامل بخونین میتونین برین تو ادامه مطلبچشمک


کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


قرار وبلاگی بذاریم؟
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٧
زمان :
 ۳:۳٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

الان که دارم این پست رو مینویسم لاریسا داره چرت بعد از ظهرش رو میزنه , تصمیم داشتم وقتی خوابید منم یه استراحتی بکنم و یه چرتی بزنم ...چون از صبح درگیر کارای خونه بودم ولی از اونجایی که ما ها همه مون دچار وب شیفتگی شدید شدیم , بنده الان به جای تختم پای کامپیوتر تشریف دارم و طی یک تصمیم انتحاری , خواب و چرت و این حرفا رو کلا بیخیال شدم .  

حالا هم از همه تون انتظار دارم برای این پست یه نظر جانانه بذارین تا از منم تشویق بشم , تند تند بیام آپ کنم 

                 و   حالا  :   قرار وبلاگی    

 

هوا داره سرد میشه و ممکنه  امسال هم زمستون سختی باشه و ما نتونیم برای مدت زیادی همدیگه رو ببینیم . برای همین تا خیلی سوز و سرما ها شروع نشده و هنوز میشه این فسقلی ها رو بیرون آورد بهتره استفاده کنیم و چند تا قرار بذاریم .

این یکی قرار هم آخر هفته است , هم تقریبا وسط شهره , هم از کلی قبل داره اعلام میشه . پس دلم میخواد همه تون بیاین و یه قرار درست و حسابی و شلوغ و اساسی داشته باشیم .

من نظرم رو اعلام میکنم , شما هم مثل همیشه زحمت بکشید و نظراتون رو بذارین تا به یه نتیجه قطعی برسیم و بتونیم تا دو سه رو دیگه اعلام کنیم . پیشاپش ممنون 

                               

"  روز پنج شنبه آینده , ١۶ آبان  ساعت ۴:٣٠  . مکان : بوف جام جم یا اس اف سی  "

بعضی از دوستانمون خواستن که پنج شنبه ظهر باشه .مثلا برای ناهار بریم .به هر حال تصمیم با شما هاست .من مشکلی ندارم . کسایی که شاغل هستن در اولویت اند .چون قراره با اونا هم هماهنگ باشیم تا بتونن بیان .نظر شما چیه؟

نظر یادتون نره ها . قربون همگی و به امید دیدارتون

 

 

 



کلمات کلیدی : اوقات خوشی که در کنار دوستان بودیم(قرارهای وبلاگی)


لاریسا در این روزها...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٥
زمان :
 ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم.

سلام به همه نی نی های ناز که دارن کم کم برا خودشون خانوم و آقایی میشن .الهی قربونتون برم...قلب

لاریسای منم داره کم کم خانومی میشه واسه خودش . از دیدن حرکاتش ...اداهاش... عکس العمل هاش و کلا کارایی که میکنه گاه تعجب میکنم و گاهی سر شوق میام و گاهی هم غرور سراسر وجودم رو پر میکنه.

کوچولوی خونه ما هر روز عاقل تر میشه و هر روز بیشتر از روز قبل حرکات ما رو زیر ذره بین قوی و موشکاف خودش قرار میده ...

تقریبا هر کاری رو که ما و مخصوصا من انجام میدم‌ , تکرار یابهتر بگم تقلید میکنه .مثلا اونروز رضا با حالت شوخی داشت میزد پشت شونه من , لاریسا یه ذره نیگا نیگا کرد بعد اومد چند بار زد پشت شونه ام !!! یا مثلا اگه ببینه کسی لپ کسی رو کشید , اونم لپ خودشو میکشه !!!  تمام مراحل آرایش کردن من رو مو به مو تکرار میکنه و تازه اصلا هم از الکی و این حرفا رو قبول نداره ...باید با وسایل باشه ! یه وقتایی رضا که با موبایلش حرف میزنه اونم میره گوشی تلفن یا موبایل منو میاره و شروع میکنه به حرف زدن .جالب اینجاست که فقط هم یه کلمه رو پشت سر هم تکرار میکنه . اگه گفتین چی؟ خوب معلومه دیگه : آدا (منو میگه ها )

البته این روزها آدا ها زیاد شدن !!! مثلا اونروز مامانم رو هم آیدا صدا میزد .یا مثلا پسر خاله ام رو ...

یه چیز دیگه هم که متعجبم کرد  این بود:

خاله من از مکه یه میمون اورده بود که وقتی میزدی تو سرش جیغ میکشید و چشماش روشن میشد. لاریسا از این میمونه خیلی ترسیده بود و روزی که دیدش کلی گریه کرد .  اونروز گذشت تا حدود یکی دو ماه بعد که ما دوباره رفتیم خونه خاله ام. جالب اینجا بود که تا چشم لاریسا به هال خونه شون افتاد و میمونه رو دید چنان گریه ای سر داد که نگو .بازم از اون ماجرا گذشت تا جمعه که ما بازم رفتیم خونه خاله اینا . این دفعه زرنگی کردیم و میمونه رو تا لاریسا ندیده بودش قایم کردیم.ایندفعه دیگه از گزیه خبری نبود اما هر چند دقیقه یه بار یادش میومد و به اونجایی که میمونه آویزون بود اشاه میکرد و یه چیزایی میگفت.

برام خیلی جالب بود , همیشه فکر میکردم بچه ها اکثر چیزا رو زود فراموش میکنن .اما دیدم نه , اگه چیزی بترسوندشون یا ازش لزت ببرن بون چیز رای همیشه تو ذهنشون میمونه. در کل میشه گفت این تنها چیزی بود که لاریسا ازش اینجور ترسید ...

وقتی بهش میگم : ببینم لاریسا , چی تو دهنته ؟ فوری دهنش رو باز میکنه و زبونش رو هم تا ته میاره بیرون!!! یعنی ببین ؟! هیچی !! اما یه وقتایی که داره چه چیز غیر مجاز  میخوره  هر چی بهش بگیم تو دهنت چیه؟ بازش نمیکنه و همین مسعله لوش میده که بعلههه ...مثلا خانوم داره گیره موهاشو میخوره...یا کاغذ شکلات تو دهنشه...

بعضی وقتا بد جور گیر میده به یه چیزی مثلا سیریش میشه و میچسبه به سه راهی تلوزیون و هی دگمه اش رو خاموش روشن میکنه .منم شاید صد بار بهش میگم : لاریسا بیا کنار ...بیا اینور ...نکن ...دست نزن .دلم میخواد حرفم رو متوجه بشه دوست ندارم عادت کنه من همه اش مثل بچه ها بکشمش کنار یا بلندش کنم ببرمش یه جای دیگه .دوست داره خودش دست از کارش بر داره . البته تا جایی که خطر ناک نشده ادامه میدم . اونم گاهی که میخواد منو گول بزنه  الکی خودشو با یه چیز دیگه مشغول میکنه ...یا سرش رو از گوشه های میز میاره بیرون و دالی میکنه که یعنی : ببین ؟! من که دست نمیزنم !!

هر وقتم میبرمش بشورمش با مسواک من بیچاره میاد بیرون . وقتی ام بگیردش دیگه تمومه و امکان نداره اونو بهم بده .مگه اینکه از مسواک زدن خسته بشه و  یه گوشه ای ولش کنه

راستی کارتون رامکال رو یادتونه؟ یه کلاغه توش بود که هر چی گم میشد تو لونه اون پیداش میکردن ...حکایت لاریسای ماست !! میگین نه؟ اینم از نمونه هاش :

اونروز میخواستم برم خونه مامان اینا ...هر چی گشتم سویچ رو پیدا نکردم ! خدایا پس این سویچ چی شد؟! فهمیدم کار لاریساست .به رضا هم زنگ زدم  , گفت صبح که میرفته سویچ رو دست لاریسا دیده . بنابر این تحقیقات میدانی بنده شروع شد . هر جایی رو که به عقل جن هم نمیرسید گشتم ...چون معمولا اینجور جاها به عقل لاریسا میرسه ! از تو سبد رخت چرکا گرفته تا تو دستشویی ...نبود که نبود !!! آخرش من با سویچ یدک رفتم و به خودم گفتم برگشتم بازم میگرده ...شب که اومدیم یه بار دیگه من خونه رو شخم زدم ...به هیچ نتیجه ای نرسیدم . خلاصه من که حسابی از پیدا شدنش نا امید بودم و دیگه تلاشی نکردم . صبح میخواستم برای لاریسا تخم مرغ نیمرو کنم ...در کابینت قابلمه ها رو باز کردم ...فکر میکنین تو قابلمه ها چی دیدم ؟ بعله...سویچ !!!

هفته پیش هم پستونک سرکار به مدت یه روز گم شد .هر چی گشتم نبود .دیگه مثل ادمای منگ شده بودم ...آخه خدایا ..همین چند دقیقه پیش تو دهنش بود ...پس چی شد؟! خلاصه دیگه مثل دفعه پیش خودمو خسته نکردم . گفتم یا پیدا میشه یا نمیشه دیگه .جالب اینجا بود که بهش میگفتم لاریسا میمی ات کو؟ پستونکت کو؟ اونم دولا میشد و با چشماش زمینو میگشت !!! سرتون رو درد نیارم فرداش که میخواستیم بریم بیرون کشوی کمدش رو کشیدم تا جوراب پاش کنم . پستونکش قاطی جوراباش بود !!!

 خلاصه گفتم بگم , اگه یه وقت خواستین کسی یا چیزی رو یه جوری سر به نیست کنین که اثری ازش پیدا نشه , لاریسا هست ...رو در وایسی نکنین ها... کارش رو تمیز و بی عیب و نقص انجام میده!!!

نگفتم ؟ اینو که فندق ما اعضای بدنش رو بلده؟ سر و شکم و دهن و زبون و دست و پا و از همه جالب تر اینه که رضا یادش داده : میگه بابایی ماچک (ma'chak )دخترم کو ؟ لپک ات ( loppak) کو؟ اونم فوری دستشو میذاره رو لپش !!!

"  راستی کسی نمیخواد یه قرار وبلاگی بذاره؟ داره سرد میشه ها ..اونوقت دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم ها... از من گفتن . میشه تو یه حای سر پوشیده قرار بذاریم که خیالمون راحت باشه .نه؟ "

 دیگه اینکه چند تا هم عکس تو این پست میذارم که تنبلی این چند وقتم رو جبران کنم :

 

لاریسا در چرخ خرید !!!!

 

این تاپ خیلی خوبه و گاهی لاریسا به راحتی توش میخوابه. البته یه ربعی باید تابش بدم. اما در کل فکر میکنم واسه بچه هایی که سخت میخوابن , خوبه .

 

 



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ