اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
مسافرت من و لاریسا...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٩/٢٦
زمان :
 ۱:٥٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام دوستای گلم .

ما اومدیم....

دلم به اندازه یه دنیا براتون تنگ شده بود ...روز شماری میکردم که بیام و بهتون سر بزنم ...همه اش تو فکرتون بودم ...و متاسفانه چون به نت دسترسی نداشتم مجبود بودن یه هفته ای رو بی خبر از همه تون سر کنم ...خلاصه که خیلی سخت بود ...خیلی خیلی ...و دلم خیلی زیاد برای تک تکتون تنگ شد...  

من و لاریسا فردای روزی که با دوستای گلمون رفتیم قرار وبلاگی , رفتیم مسافرت . این میتونه بهونه خوبی باشه واسه اینکه نیومدم و گزارش این قرار رو به موقع نذاشتم ...شرمنده .فکر میکنم الانم دیگه چندان لطفی نداشته باشه ...

خوب از سفرمون بگم ...بد نبود ...کم و بیش میشه گفت خوش گذشت ...اگه ساعت هایی  که لاریسا پابرهنه رو اعصاب من پیاده روی میکرد رو ازش حذف کنیم , میشه گفت بد نبود...

لاریسا یه هفته ای پیش خونواده پدرش بود و تو تموم این مدت حتی یک دقیقه هم حاضر نبود پیش هیچ کدومشون , چه بزرگ و چه کوچیک , بمونه !!!! اگه  خودم بودم ممکن بود یه کم پیششون بره , اونم نه خیلی صمیمانه , بلکه دورادور !!! مثلا از دور واسه عموش قر و اطوار میومد و باهاش حرف میزد اما حاضر نمیشد دو دقیقه تو بغلش بمونه ! مامان رضا که دیگه گفتن نداره ! بیچاره هر دفعه که میومد جلو تا بغلش کنه مثل برق گرفته ها فرار میکرد و میزد زیر گریه !!! نهایت لطفی که دخترم بهش میکرد این بود که وقتی اون بیچاره از دور قربون صدقه اش میرفت , اگه دلش میخواست و سر خلق بود یه لبخند کوچولو موچولو تحویلش میداد , اونم از نوع شیک و ژوکوندش !!!

با وجود اون همه بچه که تو خونه وول میزدن ( مامان بابای رضا حدودا ٩ تا نوه دارن ) لاریسا حاضر نبود یه لحظه رو هم بدون من اونجا بمونه ...تا احساس میکرد من نیستم میزد زیر گریه ...اونم چه گریه ای ...باور میکنین من تا دستشویی میرفتم گریه میکرد تا من برگردم ؟ ( شرمنده بابت مثالم ...فقط خواستم به عمق فاجعه پی ببرین !!!‌)

روزای آخر هم دوری رضا طاقتش رو تموم کرده بود و مدام داشت غرغر میکرد ! دیگه همه فهمیده بودن ! همه شون میگفتن داره بهونه باباش رو میگیره !!

تف به این روزگار ...میبینین تو رو خدا ؟ تموم مدتی که اونجا با من بود انگار نه انگار ...همه اش عنق بود اما تا تو سالن فرودگاه رضا رو دید , گل از گلش شکفت !!! چنان لبخند ها و خنده هایی میکرد که بیا و ببین ...خدا شانس بده والا...

وقتی اومدیم خونه از شوق اینکه پیش رضاست تا شب استراحت نکرد و نخوابید !!! جالب تر این بود که عین خیالش نبود ...و اصلا کسل و کلافه هم نبود !ابرو

خوب فکر کنم با پستی که نوشتم دلتون حسابی به حالم سوخت نه ؟ حالا یه چیز دیگه هم مینوسم که بیشتر بسوزه :

رضا از روزی که اومدم چپ میره راست میاد میگه : ایال این بچه کجاش بد اخلاقه ؟ کجا گریه میکنه ؟ این که همه اش داره میخنده ...ببین چه خوشحاله !!!! ...و من اینجوریم :منتظر.....چشمک

حالا چون فهمیده لاریسا از دلتنگی اون اینجور منو بیچاره کرده بوده اینا رو میگه !!!بیخود نیست که میگن جماعت مرد بی جنبه تشریف دارن...نیشخند

راستی اگه میخواین بدونبن زبونم لال ...کی از دنیا میرینخجالت  برین یه سر به وبلاگ من بزنین...جالبه...

                        اینم دخملک ما کنار خلیج همیشه فارس !!! از خود راضی

                            

   



کلمات کلیدی : سفر های ما و دخملک


لاریسا در آستانه 16 ماهگی...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٩/۱۱
زمان :
 ٥:٥٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

از لاریسا بگم ؟ آره دیگه...اومدم که از لاریسا بگم...

یه موجود فسقلی شیطون و بازیگوش و اگه بخوام یه کم روراست باشم ,‌کمی غر غرو ...البته نه همیشه .

خیلی چیزا روو دیگه درک میکنه ...دارم میبینم چطور کم کم بزرگ میشه و هر روز بیشتر از روز گذشته با ذره بین بزرگش ما رو کنکاش میکنه ...کپی برداری میکنه ...

یه وقتایی به خودم میگم این لاریسا نیست ,‌این یه ورژن کوچیک از آیدا یا شایدم رضاست ...وقتی کار بدی انجام میده , فورا اخمای کوچیکش رو میکنه تو هم و چپ چپ نگاهم میکنه !!! یعنی این کار بدیه ! ...میبینم این منم !

وقتی لپ خودش یا من  رو با دستای کوچیکش میکشه ,.... میبینم این رضاست ...

وقتی غذایی رو در نهایت ادب با چنگال بر میداره و میذاره دهنش ,‌وقتی  دستمال رو برمیداره و جایی رو پاک میکنه ,‌وقتی میره سراغ لوازم آرایش من و تند تند اونا رو میماله به صورتش ,‌ وقتی میره سراغ کتابخونه و یکی یکی کتابا رو میکشه بیرون تا به اصطلاح خودش بخوندشون....وقتی هزار تا کار دیگه رو ازش میبینم ....میبینم این لاریسا نیست...این بچه ها نیستن...این ماییم , پدر ها و مادرها ...

به خودم میام ....

قرار بود از لاریسا بگم ...نگفتم ؟ آره کارایی رو که نوشتم یه کم با چاشنی شیطنت همراه کنید , میشه لاریسا  !

چیزی که خیلی عذابم میده ,‌اینه که کتاباشو بد جوری پاره میکنه ...اصلا انگار کیف عجیبی میکنه از صدای جر خوردن کاغذ !!! هر کتابی که دستش بیاد , به قول خودش میخواد ورق بزندش ,‌که یه هو میبینم صدای پاره شدن کاغذ میاد ....بلافاصله هم اخماشو میکنه تو هم که یعنی من دارم دعواش میکنم ...خودش میدونه کار بدی بود...

چند روزی خونواده عموی لاریسا اومده بودن پیش ما...آخ نمیدونین چه حالی داد !!! لاریسا به شدت سرش با آیدا گرم بود (‌دختر عموش ) و من کلی صفا کردم...آخ کیف میداد , با خیال راحت آشپزی میکردم ...ظرف میشستم ...جمع و جور میکردم...میرفتم حمام...حتی چت میکردم...نیشخند

و شدیدا به این مسعله فکر میکردم چقدر خوب بود خدا یه هو یه بچه ۵ ساله بهم میداد تا اینجوری روزا سر لاریسا رو گرم کنه و من یه کم نفس بکشماز خود راضی حیف که نمیشه...

از اون به بعد تو بازی کردن یه کم مستقل شده و بهتره ...اما هنوزم زود حوصله اش سر میره و بهونه میگیره...

راستی از رقصیدنش بگم :‌وای نمیدونین چه بانمکه...فقط دور خودش میچرخه ...اونقدر بی استعداده که به کل ازش نا امید شدم...چی؟ نه بابا مطمعنا به من که نرفته ...حدسم اینه که به مامانم رفته !!! وگرنه من اونقدرا بی هنر نیستم   

دور خودش میچرخه و ذوق میکنه ...گاهی هم میخواد دستاشو تکون بده : مچش رو میچرخونه بعد انگار قاطی میکنه سرشو هم باهاش تکون میدهقهقهه خلاصه که بیشتر شبیه آش شوله قلمکاره تا رقصنیشخند

امروز سر صبحانه برای بار صدم داشتم داستان سیندرلا رو براش تعریف میکردم ( بد جوری زده تو کار سیندرلا ...کتاب بیچاره فقط جلدش مونده ...همه اش جر واجر شده َ بازم دست از سرش بر نمیداره...) آره داشتم میگفتم : نامادری سیندرلا بهش اجازه نداد بره به مهمونی پسر پادشاه...سیندرلا هم نشسته بود داشت گریه میکرد َ یه هو دیدم دستاشو گرفته جلو چشمش داره صدای گریه در میاره !!! نگو داشت ادای سیندرلا رو در میاورد !!!تعجب یه لحظه فکر کردم اتفاقی بوده...اما چند بار که تکرار کردم دیدم ...نه جدی داره ادای گریه کردن در میاره قهقهه

بعله...و به این ترتیب سیندرلای بیچاره از اول تا اخر داستان رو گریه کرد تا لاریسا اداشو در بیاره و من و بابایی بترکیم از خنده ...  

راستی نگفتم ؟ مثل رامکال عاشق قنده ...هر جا چشمش به قند بیفته مثل هیبنوتیزم شده ها کشیده میشه سمتش...

یه جورایی هم بی شباهت به سنجاب نیست ابرو عاشق خشکباره ...اون روز دیدم رفته سراغ کابینت داره یه چیزی رو تند تند میچپونه تو دهنش...رفتم دیدم در کیسه توت خشک ها بازه و خانوم داره تناول میکنه ...البته یه جورایی با گربه ها هم بی ربط نیست !!!نیشخند نه بابا بذارین بگم ...باور کنین این بچه ما شبیه همه اینا هست ...من نمیخوام اسم بذارم روشخجالت بد جوری ماهی دوست داره ...دیروز اونقدر ماهی خورد که گفتم الان سردی اش میکنهاسترس( من آیدا هستم ...انجمن حمایت از لاریسا های خانگی !!!!  عینک)

راستی میگما...لاریسا اصلا عادت نداره غذا رو بجوه...همه چی رو درسته قورت میده..نمیدونم چرا؟ به نظر شما چی کار باید کرد؟متفکر

دوستای گل ...مامان خانومی های ناز و نی نی های لپ کشانی ...بدین وسیله اعلام میگردد ما دوباره میخوایم بریم قرار وبلاگی 

زمانش : شنبه ۱۶ آذر ۵ بعد از ظهر به بعد...مکانش هم باید نظر بدین تا معلوم شه...بوف جام جم یا بوستان پونک ؟ اگرم خواستین میتونین یه سر به ساناز جون بزنین و نظر بدین و از جزییات با خبر بشین ...به هر حال بی صبرانه مشتاق دیدارتون هستیم...  

خوب دیگه...فعلا امری نیست ؟ با اجازه تون دیگه مرخص میشیم ....مخلص همه گی هم هستیم...نی نی هاتونو هم از طرف ما یه ماچ آبدار بکنید...زت زیاد











کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


سیندرلا !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٩/٢
زمان :
 ٥:٤٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

این سیندرلاست...اینم باباشه !!!! اینام خواهراشن !!!!

 اینجا سیندرلا نشسته داره گریه میکنه...میگه : وووی !! وووی !!! من شوهر نمیخوام !!!! من شوهر نمیخوام ...من دلم نمیخواد با پسر پادشاه عروسی کنم ....البته دروغ میگه ها بابایی !!! همه دخترا اینو میگن !!! ولی کو شوهر ؟؟؟؟

آره...اینم پسر پادشاهه ...میخواد بیاد لپک لاریسا رو بکشه...میگه ماچکت رو بده ببینم ! ( صدای ماچ شدن لاریسا توسط رضا به کررات !!!)

ماچک دخترم چه نازه....بابایی , اینجا سیندرلا نشسته داره میگه : وای من شوهر میخوام ...من شوهر میخوام !!!!

میگه: لاریسا باید بیاد ماچکشو به بابایی اش بده ( و دوباره صدای ماچ شدن لاریسا !!!)

میگه : نه ...الکی گفتم !!! من میخوام با پسر پادشاه عروسی کنم !!! ماچک بابایی میاد با سیندرلا عروسی میکنه ....ماچک ما عروس شد ...قصه ما تموم شد...

خوب حالا لاریسا باید بیا به بابایی اش ماچ بده !!!

ولاریسا برای بار  n ام به بابایی اش ماچ میده !!!!

این چیه ؟ یعنی واقعا نمیدونین ؟! این کتاب خوندن رضا واسه لاریسا است دیگه !!!...تحت تاثیر قرار گرفتین ...نه؟!

بیچاره دخترم واسه اینکه ورژن جدید سیندرلا رو که کمپانی والت دیزنی همین چند روز پیش واسه رضا فرستاده بود , بشنوه , مجبور شدصد بار ماچک اش رو بده !!!

به نظر شما اگه رضا واسه لاریسا کتاب نخونه بهتر نیست ؟! شاید بچه ام یه ذره از پیشرفت هایی که در زمینه ادبیات کودکان و کارتون هاشون میشه , عقب بمونه ...ولی در عوض مجبور نمیشه هزار بار لپکش رو بده و مهمتر از اون : اینهمه بد آموزی به جای قصه به خوردش داده نمیشه ...نه؟

البته بگذریم که من دورا دور یه دل سیر به این قصه خندیدم و در کمال آرامش و به دور از شیطنت های لاری میز غذا رو چیدم.... 

بعدا نوشتم : وبلاگ من و رضا  هم آپه. منتظر حضور گرمتون هستمبغل



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ