اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
تولدم مبارک !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱/٢۳
زمان :
 ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ
نظرات ()

                            

 بعله....

درست حدس زدین دوستای گلم....

تولدمه ....و ممنون بخاطر محبت های شما دوستای گل و دوست داشتنی....

دوستون دارم .

( در ضمن احتمالا تو وبلاگ خودم اگه تونستم در موردش مطلب میذارم....باشه ؟ آخه اینجا مال دخملمه...)



کلمات کلیدی :


25
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱/٢٢
زمان :
 ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

25.jpg

این چیه ؟

یعنی میخواین بگین نمیدونین ؟!!

حالا یه حدس بزنین...یه کم فکر کنین به نتیجه میرسین ....

باشه...یه راهنمایی کوچیک هم میکنم :‌ مربوط به خود من میشه !!!

منتظرما....تا فردا.



کلمات کلیدی :


روزگار بی همانند کودکی....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱/۱٩
زمان :
 ۳:٤٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

روزگار بی همانند کودکی...عیدهایش هم هیچ شبیه این روزهای دور نبود. آن روزهای خوب ...آن روزهای سالم و سرشار از طراوت . یک باره همه چیز نو میشد...با تیک تاک ساعت قدیمی مادر بزرگ و با شنیدن صدای در کردن توپ از تلویزیون سیاه و سفید...

حیف از آن همه پول نو که لذت لمس شدنشان را جایی برای روزگار قحطی کودکی ذخیره نکردیم...آن وقت ها ماهی ها در تنگ های کوچک نبودند و خانه ها جای بزرگتری برای بازیشان داشتند.قرآن های وسط ترمه , خط هایشان آنقدرها با فرهنگ ایرانی نا مانوس نبود و حافظ هایمان واقعی واقعی دست به دست میچرخید و با آنکه میدانستند ما سر از حافظ در نمیاوریم , میگذاشتند نیت کنیم و فال بگیریم و بعد بدون آنکه فال را بخوانیم , برویم پی بازیگوشیمان...

روزگار بی همانند کودکی , چنان ما را به آغوش فشرده بود که دریغ و حسرتش برایمان معنا نداشت. فکر نمیکردیم یک وقت برود . تنهایمان بگذارد . مطمعن بودیم طاقت بغض ما را ندارد. دلش نمی آیدما را وقتی خوابیم, همانطور روی زمین بگذارد ...حتما مارا به سینه میچسباند و به رختخواب میرساند و بی دریغ نوازشمان میکرد ...

شکوه و شوکت مقدس کودکی, همه اش همان معصومیتی بود که بعد از کارهای بد در جان میجوشید . شوق دویدن به دامان مادر , خوابیدن زیر نوازش های مهر انگیز پدر...

گاهی که خیره میشوم به عروسک کودکی ام حس میکنم که آنها خوشبخت ترند . بی جان تر اند اما توانسته اند خودشان را در نقطه ای که کودکی من را زیبا کرده است , نگه دارند. همیشه قد کشیدن فضیلت نیست .همیشه لب به سخن گشودن جشن گرفتن ندارد.همیشه پلک بر هم زدن آرامش نیست ...گاهی اگر همان قدری بمانی , بزرگی کرده ای. اگر حرف زدن یاد نگیری احترام هزاران هزار خاطره را حفظ کرده ای و اگر خواب به چشمت راه ندهی , توانسته ای از همه خوشبختی یک کودک , پاسبانی کنی تا دم صبح , تا هزاران هزار صبح....

با دست های عروسکم که مثل دوران کودکی ام معصوم است , گچ صورتی را بر میدارم  و روی تخته کوچک سبز فدیمی مینویسم : هزار و سیصد و هشتاد و هشت .

به شکل هشتاد هشت که نگاه میکنم , انگار پاهای دو کودک است که دارند میدوند... و انگار پاهای پدر و مادری است که نگران ایستاده اند و مراقب کودک شان هستند...انگار من و توییم که آنقدر قدمان بلند شده که دیگر هیچ چیز را در سرزمین لی لی پوتی کودکی مان نمیبینیم....

با ابر کهنه نوشته ام را پاک میکنم , باید برم ....پیش کودکی که زمستانش کمتر از زمستان کودکی من برف دارد...وقت برای کودکی که از هوای کثیف پایتخت گریزان است , طلاست . باید بروم با او عکس بگیرم....من دوست دارم به حرمت کودکی او پلک نزنم تا تصویر کودکی اش را جدی گرفته باشم . عکس بگیرم با این همه عروسک که زندگی میکنند تا پاسبان خاطره های تکرار نشدنی ما بمانند.

روزگار بی همانند کودکی, یک قدم تا سرزمین فراموشی فاصله دارد . حواسم و حواست باشد...فقط یک قدم....

                                   ١٣٨٨ مبارک

 



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ