اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
و دباره دندون !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/٦/٢۱
زمان :
 ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

قرار بود بیام از تولدش بگم...قرار بود بیام از سفرمون بگم...قرار بود بیام از یه ماهی که اومدم و نشد بنویسم بگم...

اما الان فقط دلم میخواد از وضعیت بدی که توش گیر کردم بنویسم...

چند شب پیش نصف شب حس کردم یه چیز کوچولو از روم رد شد ...چشمامو که باز کردم دیدم فسقلی از تختش اومده بیرون و اومده تا پیش ما بخوابه...بغلش کردم و گذاشتمش کنارم که دیدم , وای چرا اینقدر داغه؟! به همه بدنش دست زدم دیدم داغه...فهمیدم تب کرده...براش استامینوفن آوردم و دادم خورد...تا صبح بد خوابید ...بد خوابیدیم...صبح بازم تب داشت...

گفتم شاید سرما خورده...اما یه هو یادم افتاد دو روزه نمیذاره براش مسواک بزنم...گفتم : اوه ...دوباره دندون ؟!  بهش گفتم : لاریسا مامانی...دندونت بووه شده ؟ دیدم انگشتشو کرد تو دهنش و گفت : بووه ...دیدی؟! دیدیشو ؟ بووهه ؟!!!

                        اینجا داره دندون بووه اش رو نشون میده...

 

                                   Image Hosting by imagefra.me

               دلتون کباب شد؟ دستشو گذاشته رو لپش....

                                    Image Hosting by imagefra.me

 

    اینم روزی که بردمش دکتر...قبلش حالش خوب بود .با آهنگ آژانسیه حال میکرد!!!

 

                                    Image Hosting by imagefra.me

 

و دیدم بعله...بعد از ظهر بود که متوجه شدم همه اش لثه های پایینش رو فشار میده و ناله میکنه...یه نگاه بهش انداختم دیدم وای لثه های پایینش هم متورم و قرمزه...حسابی دلم کباب شد... رضا هم تا اومد یه نگاهی بهشون انداخت و ازش یه کم سوال کرد که چی شدی بابایی؟ ببینم بووه ات کو ؟ که خانوم سر درد دلش باز شد و بیا و ببین جه آه و ناله ای راه انداخت !!!

رضا بهش گفت بریم دکتر بابایی؟ که دیگه ول نکرد و نان استاب میگفت : دووتو...میم دوووتوو...   بردیمش دندونپزشکی شبانه روزی و با وجود اون همه توصیه های من و باباش وقتی رفتیم تو اصلا دهنش رو باز نکرد که نکرد..دکتر هم بهم گفت فعلا استامینوفن و آموکسی سیلین بهش بده تا فردا...

فردا بردمش دندنپزشکی اطفال ...از وقتی رفتیم تو مطب نشست رو صندلی , هر چند دقیقه یه بار در کمال خونسردی و بی تفاوتی میگفت : تسیدم !!!( tassidam) !!! خلاصه همه ترکیده بودن از خنده ! بهش گفتم مامانی من که آثاری از ترس تو چهره تو نمیبینم دخترم...از چی میترسی؟ دوباره میخندید و میگفت : تسیدم !!!

خلاصه اونروزم با بدبختی و کلی جیغ و داد دکتر لثه هاشو معاینه کرد و گفت بعله مال دندون در آوردنشه...چون دندونای آخر خیلی سخت در میاد و تا کامل بیاد بیرون طول میکشه...

خلاصه چشمتون روز بد نبینه...از اون روز ما با یه لاریسای نق نقو و کلافه و گریه ای و بد اخلاق طرفیم....نمیخواین بهم تسلیت بگین؟!!!

اگه بدونین چه مصیبتی شده این دندونا...هم خودش رو کلافه کرده هم اشک ما رو در آورده...اگه بدونین چه اخلاق شیرین و ماهی داره لاریسا ....

اصلا نه شوخی سرش میشه ...نه حوصله بازی رو داره ...نه از سی دی هاش خوشش میاد...نه حتی از بستنی !!!! این یکی وقتی رخ بده بدونین اوضاع خیلی فاجعه اس !!!

 نه حوصله بیرون رو داره...نه حتی حوصله شوخی ها و قربون صدفه های رضا رو !!!

اونروز داشت براش دست میزد و شعر میخوند و سوت میزد... یه هو لاریسا در نهایت خشونت  گفت : نکن !!! فکرشو کنین !!! چه وضعیتیه !!!

فکر کنم دیگه الان دلتون میخواد بهم تسلیت بگین و باهام همدردی کنین , نه؟!

ممنون....پذیرا هستم همه همدردیاتونو... دعا کنین زودتر خوب شه...

منم قول میدم بیام و با روحیه خوب یه عالمه پست شاد بذارم...



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


درباره الی...درباره ما
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/٦/٧
زمان :
 ٢:۱۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

میدونم بعد از این همه وقت که نبودم و ننوشتم , حداقل حالا انتظار ندارین با یه پستی مواجه بشین که نقد یه فیلمه.... بیشتر انتظار شرح این یک ماه رو دارین...عکسای تایلند و گزارش سفر و یا حداقل گزارش تصویری تولد دو سالگی عسل خانوم....

قبول ...نقد و نظرات کارشناسانه رو میذاریم کنار... فقط تنها چیزی که دلم میخواد به عنوان یه مخاطب در جهت تحسین این اثر هنری بگم اینه:

درباره الی به نظر من  یکی از شاهکار ها و البته افتخارات سینمای ایران به شمار میره.درباره الی درباره سپیده و الی و نازی و امیر و هیچیک از شخصیت های فیلم نیست... درباره الی, درباره منه...درباره تو...درباره همه ما ...همه آدمها...

این جمع انسان‌ها، نو به نو رنگ عوض می‌کنه و هر لحظه آماده است تا شکل جدید به خود بگیره. گاهی سرخوشی می‌کنه، گاهی توطئه می‌کنه، گاهی امید می‌پرورونه، طرح می‌کشه و گاهی هم خشن می‌شه و بی‌رحم. انسان‌های زنده‌ای که اعتقاد دارند که "مرده آبرو نمی‌خواهد".

انسان‌هایی که می‌خواهند پایانی بر تلخی خود بگذارند. انسان‌هایی که می‌خواهند آرامش از دست رفته‌شان را باز بیابند، ماشین‌شان را از گل در بیاورند، تعطیلات را تمام کنند و به خانه بازگردند

این ماییم...متاسفانه...

بعد از مفقود شدن الی ...همه آدم ها میزانی از حسرت و  پشیمانی را از خود نشان میدهند...یکی یکی سعی میکنند مقصری برای مساله بیابند...و یا حتی برای لحظه ای فراق خاطر میکوشند تا از منظری جدید به ماجرا نگاه کنند. شاید او رفته...و حال در جستجوی کسی که او را رنجانده و از جمع دور کرده ....یادته خندیدی؟ فکر کنم بهش بر خورد...یادته اونو گفتی؟ فکر کنم ناراحت شد...

در این میان سپیده بیشتر از همه درگیر است که مدام خود را بابت آوردن الی، دروغ گفتن درباره‌ی نامزدش و جلوگیری از رفتنش سرزنش می‌کند.  ..با خودش...وجدانش...انسانیتش در گیر است.باز هم دقیقا مثل بعضی از ما...کمی معصوم تر و انسان تر از دیگران...

و اینجاست که پس از آن سرگشتگی میانی آدم‌ها و احساس گناه و پریشانی فردی، جمع دوباره خود را باز می‌یابد، رای‌گیری می‌کند که دروغ بگوید و خود را نجات دهد و به دردسر نیفتد. جمع تفسیر خود را واقعیت ایجاد می‌کند و به این ترتیب عدم توازن پیش آمده را مرتفع می‌کند. اما آیا این، پایانی بر تلخی آنها به شمار می‌رود؟ یا نه.. تلخی بی پایانی است که کم و بیش در گیر آنیم ؟!

درگیر تلخی بی پایان نبودن چیزی بود که الی را واداشت تا آن تصمیم را برای سرنوشت خود بگیرد...

کاش هیچکدام درگیر آن نمانیم...

بازی گلشیفته شیفته ات میکنه البته در کنار بازی روون و یکدست سایر بایگران گروه که باعث میشن تا لحظه لحظه فیلم رو با تمام وجود حس کنی ...باهاشون دو روز زندگی کنی....

 و سامان مقدم که با این فیلم توانایی وافرش رو در فیلم سازی به رخ مخاطب میکشه...آنهم چنان تمام و کمال که دو ساعت تمام میخکوب به پرده سینما میمونی و از جات جم نمیخوری...در آخر به خودت میگی :

آره...به این میگن هنر هفتم....

بچه های بلاگفایی من اصلا نمیتونم وبلاگتون رو باز کنم!گریه امروز با کلی سلام و صلوات  وبلاگ تارای گلم و سارا جون باز شد اما هر کاری کردم نتونستم کامنت بذارم...

امیدوارم این مشکل زودتر حل بشهلبخند

و حالا چند تا عکس از دخملکمون در  سفرمون به کشور هزار جزیره...

قول میدم زود بیام و بنویسم.از همه جی...

                              لاریسا در لابی هیلتون    

                          لب ساحل سی سی آیلند



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ