اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
امتحان ...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٢/٢٢
زمان :
 ۱:۳۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

شماره داوطلبی....

نام....

نام خانوادگی...

رشته امتحانی...

محل برگزاری آزمون....

و کلی اطلاعات دیگه...

یه نگاه به کارت ورود به جلسه امتحانی که مشخصاتم روشه برام کافیه تا تموم یک سال گذشته رو یادم بیاد...

از شهریور تا همین امروز ... از روزی که جزوه ها و کتابا رو جمع و جور و آماده کردم واسه خوندن تا همین الان که روز آخره و هنوز جزوه روش تحقیق و آمار رو پامه و دارم تایپ میکنم...

 امروز کنکور سالهای قبل رو با رعایت زمان بندی اش انجام دادم...

فکر میکنید نتیجه چی بود ؟ خوب بهتر از اونی که تصور میکردم...فکر میکنید نظری که بعدش در مورد خودم دادم چی بود ؟

خوب فکر کردم...این که ملاک نیست !!! ممکنه امسال از منابع و جاهایی بیشتر سوال بیاد که تو نخوندی !!! ابرو

و فکر میکنید بعدش چی شد ؟ هیچی ! به خودم گفتم : خفه شو آیدا !!! الان اصلا وقت اینجور حرفا نیست... حد اقل این فکرا رو نگه دار و بروز نده...همه چی رو خراب نکن...

رضا بهم میگه واقعا تو نگرانی ؟ ( بعدش زد زیر خنده !!!خجالت)  بهش میگم خوب آره...اگه قبول نشم ؟! میخنده و میگه : هیچی !! فوری بچه دوم میاد !!! منتظر قهقهه

نکته جالب اینه که فکر میکنم بعد از امتحانا بازم درس میخونم..اومدیم قبول نشدم ! حداقل سه ماه رو از دست ندم !!! نیشخند واسه سال دیگه آماده شم !!!

شوخی کردم بابا دیگه هنوز اینقدرا خل نشدم !

خلاصه که الهی ریزش مو بگیرین همه تون اگه دعا نکنید من قبول شم...

بچه ها...بی شوخی ...برام دعا کنید چیزایی  که خوندم از  ذهنم َنپره...باشه ؟

*******************************

با چند تا مکالمه کوچولو از فرشته ی ناز من چطورین ؟

١-

صبح بیدار شده نشسته رو تخت ....

مامان پا شو ! پا شو دیگه !!!

من :خمیازه

مامان جشماتو نبست ! بیا بریم صوبونه ! مامان گشممه !!!بغل

مامان من جیش دارما !!!

و میدونه که این یکی کافیه تا من دو ثانیه بعد دم در دستشویی باشم نه تو رخت خواب ! چشمک

2-

پسر همسایه بالایی مون اومده بود تا لاریسا رو ببره خونه شون...منم واسه اینکه اسلام به خطر نیفته یه شال انداختم سرم...

بهش گفتم : لاریسا بیا بریم یه جیش کن بعد با مهدی برو بالا...

رو لگنش نشسته بود که دیدم دستاشو باز کرده تا بغلش کنم ...

من :بغل

یه نگاه مهربون بهم کرد و گفت : چه خوشگله ! تازه خریدی ؟!!!!مژه 

٣-چند روز پیش یه کم سرما خوردگی داشت...رفتم دنبالش از مهد بیارمش...رفتنه دیدن یه بستنی فروشی روبروشون باز شده..پیش خودم گفتم وای...الانه که از جلوش رد شیم بخواد بستنی بخوره...و حالش بدتر شه...

رفتم و از مهد آوزدمش...از جلوی بستنی فروشی رد شدیم...هر لجظه منتظر بودم تا شاهد اصرار لاریسا برای خریدن بستنی باشم...

و فکر میکنین چی شد ؟ عروسک من وقتی از جلوی مغازه رد شد گفت :

مریض شدم ؟!!! آره ؟ فردا بستنی میخریم ؟!!!!!! گلوم درد میگیره ؟

نمیدونین چقدر دلم میخواست همونجا بچلونمش ..اما خونسردیمو حفظ کردم و گفتم  : آره حتما عزیزم...فردا که بهتر شدی این کارو میکنیم...ماچ

۴-نسل بچه های ما خداییش نسل گ*ش*ت ارشاد و کن*تر*ل نا * مح*سوس هستن ! میگین نه ؟

صبح بود...صبحونه مون رو خورده بودیم...لاریسا پای تلویزیون بود ...من و رضا تو اتاق  مشغول مذاکره بودیم ! این ماجرای من چی بپوشم داستان هر روز من و رضا است !

خلاصه یه لحظه دیدیم لاریسا  داره میکوبه به در و میگه :

اینجا چه خبره ؟!!!!!!!!!!! متفکرابرو 

و برای اینکه مطمعن بشه با صدای بلند پرسید :  بابایی کجاسسسسس ؟؟؟؟!!! خجالت

قهقهه

دوستون دارم...تا بعد...

 



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا، مکالمات ما و دخملک


روز شمار ارشد !
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٢/۸
زمان :
 ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام...

روز شمار آزمون دانشگاه آزاد شروع شده...

در حقیقت عید از مسافرت که برگشتیم تا حالا بیشتر حواسم به درساست...البته خیلی وقتا هم میشه که نمیتونم بخونم...یا کاری پیش میاد و از این حرفا ولی عذاب وجدان نخوندن همون لحظه ها هم کشنده است...

بچه ها نمیدونم قبول میشم یا نه ؟! اینو در حالی میگم که قبل عید مطمعن بودم حداقل آزاد رو قبولم ! اما حالا از هیچی مطمعن نیستم...از هیچی...

دعا کنین ... شاید لحظه هایی بود که میشد و نخوندم...کارایی بود که میشد نکرد و کردم...جاهایی بود که میشد نرم و رفتم ...ولی از اینم مطمعنم که تلاشمو کردم...

راستش یادمه واسه کنکور لیسانس هم من خودمو حبس نکردم تو خونه و ٢۴ ساعته درس نخوندم... از این کار خوشم نمیاد..تخملشو ندارم...

به هر حال این حال و هوای این روزاست..

لاریسا با خوشحالی هر روز دست تو دست باباییش میره مهد...روزای تعطیلم دلش میخواد بره...از این بابت خوشحالم..

حداقل عذاب وجدان اینو ندارم که به زور فرستادمش لبخند

وضعیت اخلاقی اش هم تو این روزا : یه خورده لجباز شده...یه چیزو بارها باید بهش بگم و ازش بخوام تا قبول کنه...

اذیت میشم اما میدونم اقتضای سنش همینه...سعی میکنم کار بالا نگیره...خودمو تا جایی که میشه کنترل میکنم تا تو آرامش این دوره رو طی کنیم...اما خودتون که میدونین گاهی هم بدجوری آدمو میچزونن این فینگیلی ها...

بچه ها برام دعا کنین بتونم از چیزی که خوندم نهایت استفاده رو سر جلسه بکنم...

دوستون دارم ...تا بعدقلب



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ