اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
فارق التحصیلی !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٤/٢۸
زمان :
 ٧:۱٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام...

میدونین چیه  ؟ ما فارق التحصیل شدیممممم !!!!!!نیشخند

                 

چیه ؟! حسودیتون شد ؟ خب اگه شما هم یه وروجک داشتین در حد تیم ملی اونوقت سازمان سنجش میومد بهتون میگفت بابا تو برو بچه ات رو بزرگ  کن لازم نکرده درس بخونی !

و اینگونه بود که فارق التحصیل میشدید.... !!! مژه

                 

خب بابا حالا نترکید  ! رضا فارق التحصیل شد !!! البته بازم فرق چندانی نداره چون بنده از انجام کلی کار عملی و تهیه گزارش و مقاله و انجام ترجمه های صد منی و هزار تا چیز دیگه برای بار دوم راحت شدم !!!‌( میدونین که رشته من و رضا یکی هست )

رضا هم بچه ام کم سختی نکشید .... چند هفته ای یه بار زحمت میکشید یه سری به دانشگه میزد...آخر ترم ها هم مشقتی میکشید طفلک تا لیست تمام کار عملی ها رو به من میدااد برای تهیه...یول شبای امتحان...واایی نگو...دلم خون میشه یادش می افتم...بیچاره همسرم خیلی عذاب میکشید...نگرانبعد از اینکه کلی حرف میزد و شام میخوردیم و با لاریسا سرو کله میزد و تمام اخبار اعم از داخلی و خارجی رو مشاهده مینمود حدودای ١١:٣٠ یا ١٢ شب میگفت : ایال به نظرت من یه کم درس بخونم ...نه ؟!!!!!ابرو سر جلسه هم حتی لازم نبود زحمت تقلب به خودش بده به مدد اطلاعاتش و یاری اساتید کل انتحاناتو با موفقیت میگذروند !

           

خلاصه ...

هفته قبل جشن فارق التحصیلی  همسری بود...

عزیزم...با آرزوی پیشرفت های بیشتر و بزرگتر برات...قلب

              

چی ؟!! هاااا ؟!! لاریسا ؟!! بعععلههه !! مسلمه که حضور داشت... اونم چه حضوری ...همونطور که میدونین : حضور کاملا فعال !!! اونقدر که اشک و عرق بابایی حسابی در اومد !!!

از اول تا آخر مراسم تو بغل رضا بود...وقتی بچه ها رفتن بالای سن که سوگند نامه شون رو بخونن و دیگه صد در صد ارتباطی بشن ، لاریسا خودشو کشت که من برم خودمو بندازم بالا ...چون چند دقیقه قبلش بهش گفته بودم بابایی الان میره کلاشو می اندازه هوا و تموم....اونم گیر داده بود منم برم...رضا عرقش در اومد اونقدر تو بغلش وول زد و سعی کرد فرار کنه بره رو سن...

خلاصه ...سوگند نامه رو که خوندن کلاهاشونو پرت کردن هوا و جیغ و سوت و شادی...لاریسا هم حسابی جو زده شده بود...اگه گفتین چی کار کرد ؟

همه که اومدن پایین از یه فرصت استفاده کرد و یه کلاه گیر آورد و رفت رو سن...کلاهشو پرت کرد هوا و هورا کشید ...!!!!!!!!!!!!

کل اساتید و حضار زدن زیر خنده !!!!

استاد اسدی بهم میخندید و میگفت : این دختر توءه؟! اگه میدونستم منم پسرم رو می آوردم !!! گفتم نه استاد همون بهتر که نیاوردین !

میدونین بعد اونهمه درس و دانشگاه برین جلو استاداتون دنبال یه فندق که با سرعت نور داره میدوه بدویین و شلنگ تخته بندازین چه حالی به آدم دست میده ؟

نمیدونین ؟ خب خودم بهتون میگم : حس میکنین همه شون تو دلشون میگن : واااا !!! این همون مسروریه که شاگرد ما بود ؟ پس چرا عوض مقاله نوشتن داره دنبال یه فینگیل کل سالن و میدوه ؟!

خلاصه ...روز خوبی بود...

تازه جالب بود استادمون وقتی رضا رفته بود تقدیر نامه شو بگیره بهش گفته بود : چرا دخترتو نیاوردی ؟ رضا هم میگفت میخواستم ببرمش ولی یه لحظه هول شدم ، رفتم رو سن...

فکرشو کنین !!!!

دیگه کی میخواست از اون بالا بیاردش پایین ؟

بعدشم که مراسم کیک خورون بود ...همگی دوستان لاریسا رو با دست و پا فرستادن تو کیک و خلاصه یه حال اساسی بهش دادن....

                   

خلاصه...اینم از این...

p.s : لاریسا همچنان در اوج شیطونی به سر میبره...

p.s : یه حرف زشت به مرحمت فقط یک بار دیدن ف.ارس.ی وان یاد گرفته که بدون اینکه معنیشو بدونه تکرار میکنه : خفه شو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب  گریهسبزافسوسمنتظرقهر  چند تا شکلک دیگه هم بذارم یا عمق فاجعه رو درک کردین ؟!!!



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات، دخملکم و شیرین کاری هاش


 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٤/۱٠
زمان :
 ۳:٢٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلامم

اونقده حرف دارممممم که نگوووو !!!!

از کجا شروع کنم ؟

آهان چون پرسیده بودین باید بگم نتیجه قطعی ارشد اوایل شهریور اعلام میشه و تا اون موقع همه تو خماری تشریف داریم !!! منتظر خیلی لوسن ! نه ؟ واقعا چرا اینقدر دیر ؟

( مرحله اول سراسری رو هم که اعلام کردم ...) قابل توجه بعضی ها که بدجوری خاطرشون رو میخوام من نمیترسم، نتیجه رو هم قبلا اعلام کردم...من عاشقتم منصوره !!!!نیشخند 

خوب غیبت کبرای بنده هم به دلیل مسافرت بود !!! یه سفر شاید بشه گفت احمقانه !!!! ولی دلچسب !!!

رفتیم جنووووووووب !!!!!! تعجب .....ابرو خوب چیه ؟! چرا اینطوری نگام میکنین ؟ بنده یه موجودی ام به اسم آیدا...دیگه شما که باید بدونین این چیزا زیادم ازم بعید نیست !!! چشمک 

یکی از بزرگترین محاسن این سفر این بود که به هیچ عنوان دیگه تو تهران احساس گرما نمیکنم !!! خداییش اینجا قابل مقایسه با اونجا نیست ! دومین حسن بزرگشم که میدونین ؟! کلی خرید باحال کردم !!! اینقده چسبییید که نگووو....

هم واسه خودم هم لاری هم رضا ...البته تنها نبودم با دختر خاله ام و پسرش رفتیم...خلاصه جای همگی خالییی....واسه تنوع خوب بود...

از وقتی هم برگشتم چند روزی درگیر کارای سفارت و آمادگی سفر بعدیم بودم که نتونستم بیام نت...اما کامنت هاتون رو دنبال میکردم...یه دنیا ممنون بابت تمام محبت هاتون...

دیگه اینکه رضا از گردنبندش خیلی خوشش اومد...کلی ذوقیدم ! همه اش هم گردنشه ..اصلا درش نمیاره ماچ

واسه روز پدر هم دم ساناز جونم گرم  !!! که رفتیم دبنهامز و من عاشق لباساش شدم و دست همسری رو گرفتم بردم تا کادوی روز مردش رو انتخاب کنه ...یه پیراهن خوشگل ! مبارک باشه همسر خوبمقلب 

به خدا ساناز میدونه ! میخواستم یه کم سورپرایز شه...اما زنگ زد مچ ام رو گرفت ! منم مچشو گرفتم یه راست بردمش دبنهامز ! نیشخند

خوب البته هدیه روز زن منم فراموش نشه ... یه عطر فوق العاده (christian Dior, j'adore) و یه کارت هدیه .

دیگه ...دیگه ؟!! دیگه چه خبرا بوده ابن چند وقته ؟!!  متفکر

وای...از قسمتای خوشمزه ماجرا که بگذریم انصافا دارم از دست لاریسا خل میشم ! گریه

نمیدونین وقتی میریم خرید ؛ تو مغازه یا پاساژ چه بلایی سر من میاره...اصلا یه دقیقه یه جا بند نمیشه...من مدام مثل زنبور باید دنبالش بدوم...

تازه قسمت تاسف انگیز ماجرا مونده !!! وقتی میریم مهمونی هم اوضاع همین شکلیه ! کلافهگریه

خیلی عصبی ام میکنه...همه اش در حال حرص خوردنم... دیگه هیج جا دلم نمیخواد ببرمش ...

دیروز بعد از سالها با یکی از دوستای دانشگام قرار گذاشتیم بریم پیش یه دوستمون که بچه دار شده بود و تا آخر این هفته هم بیشتر ایران نبود...

چشمتون روز بد نبینه...باور میکنید از دقیقه ای که رفتیم تا وقتی برگشتیم لاریسا ۵ دقیقه هم رو مبل ننشست ؟!!! تعجب

مدام در حال راه رفتن و سرک کشیدن به اینور و اونور بود...طوری که وقتی برگشتم ؛ به رضا گفتم میخوام هفته دیگه ببرمش دکتر ...احساس میکنم زیادی شیطونه.گریه شاید یه دکتر بتونه کمکم کنه که بیرون از خونه بهتر بتونم کنترلش کنم ...

نمیدونم...فکر نمیکنم بیش فعال باشه چون هیچکدوم از علامت هاشو نداره...فقط شیطنت هاش بیرون از خونه از کنترل من خارجه !!! و هیچی بدتر از این نیست

نمیدونم ...شماها که شیطونک هاتون با لاریسا هم سن هستن ...شما هم این مشکلات رو تو فروشگاه و مهمونی دارین ؟

تو رو خدا بهم بگین...خیلی قاطی ام !

میام دوباره پستم رو ویرایش میکنم و عکس هم میذارم ...باشه ؟

َدوستون دارم



کلمات کلیدی : سفر های ما و دخملک، اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ