اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
سومین بهار زندگیت سبز عشقکم...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٥/۱٢
زمان :
 ٥:٠٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

       

سه سال در کنار وجود شیرینت روزهامون رو سپری کردیم...تمرین عشق بود ... عشقی که روزهای اول فکر میکردیم این ماییم که به تو ارزانی اش میکنیم ، اما حالا

بدون شک تو بهترین معلم و استاد هنر عشق ورزیدنی...

عشقکم بارها عاشق بودن رو از آغوش باز تو و لبخند زیبایت آموختم...

بارها هنگام عصبانیت تکرار دوستت دارم های تو به ما فهماند که هیچوقت و هیچ کجا نباید فراموش کنیم که عاشقیم

همیشه آشتی بودنت و هرگز قهر نکردنت تمرین بزرگ بودن بود برایم...

دخترکم عاشقانه دوستت داریم. سومین تولدت مبارک بزرگترین عشق کوچک من !

        

 تولد امسال دخملک رو توی مهد براش میگیرم...راستش امسال یه جورایی حس اونهمه دویدن و تهیه و تدارک رو نداشتم..ایشالا سال دیگه یه تولد مفصل براش تو باغ میگیرم که جبران شه ....دروغگو نه به خدا راست میگممممم...چشمک

و اما این روزها.....

تکه کلام این روزهای لاریسا : بابا !!!!ابرو چیه !!!!

برو بابا ! نه بابا ! این چیه بابا ! نمیخوام بابا !!!! خنثی

لاریسا بیا نقاشی کنیم ، لاریسا:نه بابا ! نگاشی چیه !!!!!!!

و من همچنان گیجم که این بابا از کجا ته همه کلمه های دخمل ما سبز شده ؟!متفکر

خوراکی این روزهای لاریسا : چوب شور و همچنان بستنی یخی گرمز !!!نیشخند

کارتون این روزهای لاریسا : راپونزل و قلم جادویی ! ( خیلی دوستش داره ...همه اش می ایسته و دستاشو میذاره دو طرف دهنش و اشتیبا رو صدا میکنه !!! استفان شاهزاده قصه است ! درست مثل شخصیت های قصه داد میزنه : اشتیبا !! اشتیبا !! )ماچ

کار بد این روزهای لاریسا : داد زدنه !‌ اگه چیزیو بخواد یکی دوبار میگه ، دفعه سوم داد میزنه ..مثلا داد میزنه میگه : مداد رنگی... منم همه اش دارم تذکر میدم ، مامانی داد نزن ...چرا داد میزنی ؟ اگه داد بزنی بهت نمیدمش...و اونوقت یواش خواسته اش رو تکرار میکنه و من اون کارو براش انجام میدم... اما گاه به گاه دوباره داد زدن میاد سراغش ..نگران

         

و اما ما کجا بودیم ؟

شیراز....!!!! یه توفیق اجباری شد که یه سفر بریم به شهری که همیشه دوستش داشتم و دارم...

یه عروسی ! اما قبل و بعدش من همه اش تو کف این بودم که شیرازم !!!!

خداییش نمیدونم اینهمه علاقه به این شهر از کجا تو دل من سبز شده...اما در هر حال من تحت هیچ شرایطی حاظر نبودم این سفر رو از دست بدم...

جای همگی خالی ...شبهاش که خوب معروفههههه ! خنک و عالی ...روزهاشم که یه خورده گرم...

دروازه قرآن و حافظیه رو اصلا از دست ندادم...بازار وکیل و ارگ کریمخان رو هم همینطور...

وقت زیادی نداشتیم اما سعی کردیم تو همون تایم به یکسری جاها سر بزنیم..                    

                  



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات، سفر های ما و دخملک


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ