اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
دخترک....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٠/٢/۱۸
زمان :
 ٤:٢۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

نمیدونم چرا اینهمه خالی ام از نوشتن ؟!

اگه این روزهای خوب و زیبا ثبت نشه آیا از یاد نمیره؟ این روزها که چنان تند و تیز میان و میرن و من تا به خودم میام میبینم به یه سالگرد تولد دیگه نزدیک شدم و یک سال دیگه از بودنم و مادر بودنم و همسر بودنم میگذره ....

راستی چرا اول گفتم مادر بودنم ؟.....بگذریم...

دخترک این روزا عجیب و هر چه بیشتر به پدر وابسته است....

از کجا یاد گرفتن اینهمه دلبری رو این موجودات فسقلی ؟ تا اونجایی که به خاطر دارم هیچوقت زیاد اهل اینگونه دلبری ها نبودم ! پس چطور ؟ از کجا ؟ اونم اینهمه ... ؟!

بهر حال هر طور که هست گاهی باعث میشه به خودم بگم چه جالب ! درسته ابراز محبت رو از ما یاد گرفته اما مطمعنا اینهمه نعنا داغ و پیاز داغ رو خودش بهش اضافه کرده و الحق هم دستپختش عالیه !!!! لذت بخش ! قلب

و دخترک اینروزها دو فحش ابداعیهم داره که وقتیاز دست من کفریمیش نثارم میکنه  :

توت  ....... و ......... کت (cat ) اونم با تلفظ بسیار غلییییظ !

به روی خودم نمیارم اما در هر حال اون از این کلمات برای توهین و ابراز خشم استفاده میکنه و همین استفاده نابجا منو میرنجونه....

این روزها به شدت به حیوانات پلاستیکی اش علاقمند شده....به قول دوستی مثل حضرت نوح فقط  هم جفت ها رو انتخاب میکنه !

یه جفت گاو داره گاو سیاه و گاو نارنجی. و یه اسب سیاه و یه گلاغ (الاغ) که باهاشون بازی سلام سلام میکنن با باباش .

سلام سلام گاو خوشگل

سلام سلام گاو مشکی

سلام سلام گاو نارنجی

میای بریم آریاشهر ؟!

آره میام ..آره میام.......و شعر تا جایی که ذهنشون یری کنه اوامه پیدا میکنه.....

و البته موقع صبحانه که انصافا این بازی معجزه میکنه !

یکی دیگه از علاقمندی هاش شلوار جینه !!!!!! هر جا بخوایم بریم لاریسا ترجیح میده به قول خودش شلوار آبیه رو بپوشه !

بدجوری مستقله ! یه اعتماد به نفسی داره که گاه فکر میکنم زیادم خوب نیست...نترس هم هست...این سه خصلت بارزی هست که تو شخصیتش به وضوح مشاهده میکنیم.... اینکه همه جا لاریسا چند قدم جلوتر و دورتر از من حرکت کنه...بهم نچسبه...خودش تصمیم بگیره چی کار کنه و کجا بره و هزار تا چیز دیگه...تازه گاهی عصبانی هم میشم که این بچه چرا اینقدر مستقله ؟ چرا نمیترسه...

ولی ازهمه اش که بگذریم ....چقدر میچسبه بری مهد کودک دنبال فندق ، وقتی منتظری تا بیاد یه موجود خندان با دو تا چشم شیطون رو ببینی که یه شاخه گل سفالی صورتی که خودش درستش کرده دستشه و داره دوان دوان میاد به سمتت ...

گل رو میگیره سمتت و میگه : مامان بیا بوست کنم. ! روزت مبارک !

و تو حس میکنی رو زمین نیستی....حس میکنی بال در آوردی و داری پرواز میکنی ...همه خستگی ها ازت دور میشه و تا میای اولی رو هضم کنی میبینی باز یه صدای نازک که همیشه برات آشناست  بازم تکرار میکنه : مامان روزت مبارک....روزت مبارک

شروع میکنی به قربون صدقه رفتن و تو بغل میگیریش و تا دم ماشین  اون گل رو محکم تو مشتش نگه داشته و بارها میگه مامان روزت مبارک....و تازه وقتی به ماشین میرسی میفهمی دخترک حتی کفشش رو نپوشیده و تو با دمپایی آوردیش !!!!

مامان روزت مبارک !

_مرسی مامان...الهی فدات شم ...گل مامانی تو ...

_ مامانی >...دیدی تولدت شد ؟! .... چاگو آوردی چاگو کردی ؟(کیک رو بریدی)

_ آره قربونت برم ...تولد مامانا شده ؟

_ آره ...مامان روزت مبارک...

میدنین ؟ خدا بهم رحم کرد سالم رسیدم خونه و تصادف نکردم !!!!!

 



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ