اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
?!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٠/۳/۱٥
زمان :
 ٥:٢٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

به سرم زده بود برم تو آرشیو وبلاگم و گم بشم تو تموم روزهای گذشته که روز و ماهشون یکی بود و سالشون هی زیاد و زیاد تر میشد....

چرخ زدم و دیدم از هیچکدوم عکسهایی که اون روزا گذاشته بودم خبری نیست ؟! چرا ؟

یاد چند روز پیش افتادم و بحثی که سر کلاس بخاطر کنفرانس یکی از دوستان در مورد فی.ل.ت.ری.نگ و قوانین مربوط به اون راه افتاد....

با یه لبخند تلخ به خودم گفتم : همه بحث های علمی...کند و کاو های عالمانه...افاضات و نظریات  هیچ سودی داشت؟ آره شاید داشت ...سودش این بود که من حالا جزییات و موارد قانونی حذف خاطره ها و عکس های دخترکم رو به تفصیل میدونم.....!

ولی با همه اینها جای خالی عکس ها و لینک هایی که منو میبره به یه صفحه از پیش تعیین شده هنوز آزارم میده...بازم از خودم میپرسم چرا ؟ این اجازه رو کی بهشون میده؟

دوستان من اینجا مکانی است برای ثبت احوال و خاطرات خوب و بدمون .... ما ثبتش میکنیم اما باقی موندنش دیگه از اختیار ما خارجه....

*********************************************

چند روز پیش تولد رضا بود..... نتونستم از کنارش رد بشم بدون هیچ حرکتی و به همین علت بود که دو روز قبل از تولد دوستامون رو خبر کردم واسه یه مراسم سورپرایز....

دو روز از فاصله ای که رضا میرفت سر کار تا زمانی که بر میگشت میپختم و میشستم و جا به جا میکردم و نتیجه رو میفرستادم خونه دوستام که رضا بویی نبره....

روز سه شنبه همه کار ها رو انجام داده بودم و حدودا به خیال خودم یه ساعتی تا اومدن رضا و نیم ساعتی تا اومدن مهمونام وقت داشتم که زنگ زدن .....

(ساعت 7  شب) آیفون رو برداشتم و پرسیدم : کیه؟

یه صدای آشنا گفت : باز کن .

احساس کردم خون تو بدنم یخ زد....پاهام سست شد....نفسم گرفت ....بارها و بارها تو دلم تکرار کردم اینهمه زحمت کشیدم غافلگیر بشه....آخه چرا الان اومد ؟!!!!!!!!!!!

آره ! رضا بود !!! شانسو میبینین ؟!

یه لحظه در کمال نا امیدی به خودم گفتم : عیب نداره ...میاد تو...مهمونا هم میان دیگه...میفهمه...چی کار میشه کرد ...؟!

که نگاهم به میز چیده شده میوه ها و اون همه غذا و دسر افتاد و یه فکری بهم گفت هر جور شده نذار بیاد تو !

رسیده بود پشت در لای درو باز کردم و دیدم کلی خرید کرده ...خریدا رو از دستش گرفتم و بهش گفتم: برو سر کوچه عباس کارت داره...

گفت : چی؟

گفتم : عباس ...زنگ زده سر کوچه اس ...کارت داره...گفت زود بری پیشش

گفت: یعنی چی؟ چی کار داره؟ به من که زنگ نزده...

گفتم : برو کارت داره...منم یکی از دوستام چیشمه..نمیتونی بیان تو ...برو بعدا بهت زنگ میزنم !!!!

اینو که گفتم در رو روش بستم و چریدم رو موبایل...

: الو ؟ عباس دستم به دامنت ...! رضا اومد خونه...نذاشتم بیاد تو...بهش زنگ بزن ببرش جایی تا بچه ها برسن...نذار چیزی بفهمه....

قول همکاری رو که بهم داد تازه به خودم اومدم و دیدم قلبم داره محکم میکوبه !!!!

خودم هنوز حاضر نبودم واسه همین شک نمیکرد ...نگاهم به لاریسا افتاد که ژیگول کرده وسط حال ایستاده بود و هر دو ثانیه یه بار میپرسید بابایی کجا رفت ؟!

فقط دعا کردم لاریسا رو ندیده باشه....

خلاصه .... با عجله حاضر شده و بچه ها هم رسیدن .... به عباس خبر دادیم که میتونی بیاریش ...اومد و کلی هم تعجب کرد و کلی هم با مرور اون اتفاق ها خندیدیم و شب خوبی رو داشتیم....

نتیجه اخلاقی : مرد ها غیر قابل پیش بینی هستن !!!! اگه میخواین سورپرایزشون کنین حتما یکی رو اجیر کنین ببردشون دنبال نخود سیاه ...همیشه پیش گیری بهتر از درمانه !!!

نتیجه اخلاقی 2 : من اصلا دروغ گوی خوبی نیستم  ! بچه ها رضا رو اذیت میکردن و میگفتن : خودمونیم چقدر فکر و خیال کردی که کی خونه بوده و ایدا چرا فرستادت بیرون ؟ در کمال خونسردی گفت : هیچی ! میدونستم کسی خونه نیست !!! آخه کفش کسی دم در نبود !!!!نیشخندخجالت



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا، یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ