اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
دوشنبه....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩۱/٢/٤
زمان :
 ۸:٢٤ ‎ب.ظ
نظرات ()

دوشنبه هم اومد....

از یه طرف دلم میخواست زودتر همه چیز معلوم بشه ، از طرف دیگه هم جرات مواجه شدن با نتیجه رو نداشتم...

به هر حال جواب آزمایش آماده نشد... یه مملکت داریم ارواح بابای بهشتتتتتتتتتتت عصبانی

ناسلامتی اون روز که نمونه رو گرفتن دکتر جلوی خودمون زنگ زد تاکید کرد مهر فوری بزنین روی آزمایش تا جوابش سریع آماده بشه.... امروز میگن اصلا چنین مهری روش نخورده ...اصلا دکتر به ما زنگ نزده !!!!!!!!!!!!!!!

آدم بره به کی بگه؟ بابا من با دو متر قد خودم جلو دکتر وایساده بودم که باهاشون حرف زداااا منتظر

به هر حال که امروز کلیییییییییییی شاکی بودم.... یکی بگه این روزایی که گذشت کدوم روزش شاکی نبودی مثلا ؟!!! متفکر

ما عادت کردیم دیگه...اینجور وقتا همه چی رو میندازیم گردن تقدیر و قسمت !

حتما یه خیریتی در کار بوده...اشکال نداره....اینم نگیم که میپکیممممممدل شکسته



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


سال 91 ...28 ساله شدم
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩۱/٢/٢
زمان :
 ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ
نظرات ()

 

 

ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی..

این رو زندگی  بهم ثابت کرد ..... این یکی از تجربیات بسیار جدی سال 91 بود....

تجربه خیلی جدی دیگه هم این بود که درست توی روزهای شور و شوق تولدم متوجه شدم پدر بیمار شده.....

این دیگه بیشتر از ظرفیتم بود ... بدجور به هم ریختم ...هیچوقت تحمل دیدن ناراحتی بابا و مامان رو نداشتم....شاید من کم ظرفیت هستم...نه؟َََ

واقعا چطوری میشه با اینجور چیزا کنار اومد؟ کسی راه حلی داره ؟ آخرین چیزی که از پروپوزالم یادم میاد اینه که تصویب شده و من هنوز کارای پایان نامه رو شروع نکردم.... این هم یه دغدغه شده واسه بیشتر کردن پریشونی این روزام ....

فعلا فقط و فقط دعا میکنم...... تا حالا که خدا تو همه مراحل زندگی هوامو داشته و هیچوقت دعامو بدون جواب نذاشته...امیدوارم این بار هم دعامو جواب بده

از لاریسا نگفتم....کلی بزرگ شده...کلی شیرین زبون  عاقل شده.... تو همه تب و تاب این روزها گاه گاهی چند کلمه ای که کودکانه و شیرین به زبون میاره لبخند رو مهمون خونه لب هام میکنه.....

چند روز پیش داشتم میبردمش مهد....  چراغ راهنما سبز شد و من از تقاطع رد شدم...لاریسا که چشمش به چراغ طرف مقابل بود با عصبانیت رو کرد به من و گفت :

" چراغ قرمزه هاااااااااااااا !!! رانندگی هم که بلد نیستی !!!!!! ابرو

سبزیولدلقک هورا<----- این شکلک ها رو هم الان خودش انتخاب کرده و گذاشته !!!لبخند

شب ها قبل از خواب با صدای بلند دعا میکنه ...چند شب قبل دیدم از تختش اومده بیرون و رفته به رضا میگه : رضا ، بگو : خدایا ، بابا بهروز حالش خوب بشه .... :) رضا هم با صدای بلند همه اش رو تکرار کرد...دوبار گفت : نه ! نه! بگو : خدایا بابا بهروز حالش زوده زود خوب بشه ! فرشته

شبها وقتی میره توی تختش شاید 6 یا 7 بار به بهونه های مختلف از تخت میاد بیرون  ... یه بار واسه آب خوردن ...یه بار میره دستشویی...یه بار میاد یه چراغی چیزی روشن میکنه...یه بار یادش می افته گوش رضا رو بوس نکرده ...و هزار جور قر و قمیش دیگه....مژه

دلم خیلی هوای اینجا رو کرده بود.... شاید توی فی س بو ک  و ... آدم بیشتر کانکت باشه ولی اینجا انگار خونه آدمه.... یه دلبستگی عجیب دارم و پست گذاشتن یه  آرامشی بهم میده ...

سال 91 و تعطیلاتش برامون متفاوت و خیلی خیلی شیرین شروع شد و گذشت...هم یه سر به جنوب زدیم و هم چند روزی رفتیم شمال و هر دو قسمتش هم به یاد موندنی و شیرین بود....

همه سختی ها و مسایلی که پیش اومد باعث نمیشه شادی ها رو و روزهای خوش با هم بودنمون رو ثبت نکنم....

و عا میکنم از این به بعد روزهای شاد و رها از فکر و خیالات مون بیشتر و بیشتر بشه...

 

91 - picture 8

لاریسا . اول فروردین 91. اریکه ایرانیان

91 - picture 9

مژه پاسیوی خونه مامان جون

91 - picture 7

اینم ژست خانوم  ....( توی همه عکس هاش ژست میگیره در حد تیم ملی )نیشخند

91 - picture 11

 

بچه ها یادتون نره برام دعا کنید .... خدا کنه دوشنبه با خبر خوش بیام و با خوشحالی پست بذارم....



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا، یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ