اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
دندانی که افتاد
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩۱/۳/٢٠
زمان :
 ٦:٤٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

بذارید از اولش بگم....

دندونای شیری لاریسا چند تایی اش پوسیدگی داشت و ما هر بار با اه و افسوس این دخترک رو میبردیم دندانپزشکی...کم کم با مساله کنار اومده بود و زیاد آه و فغان نمیکرد ...

تا اینکه قبل از تعطیلات خرداد دخترک رو بردم دندونپزشکی و جاتون خالی نباشه ، چنان فیلمی راه انداخت و چنان گریه و جیغ و دادی کرد که حتی رکتر هم نمیتونست روی صندلی نگهش داره....

خلاصه توی راه برگشت من حسابی عصبانی بودم و لاریسا هم از کارش ناراحت بود ...پشت نشسته بود و جیک نمیزد ...همه اش بیرون رو نگاه میکرد ...تا جایی که چند بار فکر کردم خوابه ....

خلاصه رسیدیم خونه و شب را اومد و  ازش پرسید چرا مامانی ناراحته ؟ اونم یه بحر طویل تعریف کرد که دکتر به دندونام تیز زد ...من سوختم...آتیش گرفتم و از این حرفا ....

فرداش قرار بود بریم شمال و اصل رفتن ما به دکتر هم به این خاطر بود که یه وقت دندون لاریسا اونجا درد نگیره .... واسه سفر یه کم خرید داشتم ...رفتیم هایپر... دم صنوق تا را بیاد حساب کنه من کنار لاریسا بودم...همینطور که توی سبد خرید نشسته بود دیدم داره شیر میخوره....بهش گفتم : مامانی شیر نخور ، سیر میشی...الان میخوای شام بخوری ...

فکر میکنین بهم چی گفت؟

گفت : مامان دندونم چپ و راست میره  !!!!

گفتم : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره حرفشو تکرار کرد و من توی دهنش رو که نگاه کردم دیدم  بلههههه  ! دندون جلویی فک پایینش لق شده !

نمیدونین چه حالی شدم...فورا زنگ زدم به دکترش تا ماجرا رو تعریف کردم بهم تبریک گفت و کلی خوشحال شد و گفت که دندونای اخریش هم داشت در میومد و از این حرفا....

ولی من خیلی عصبی بودم : دکتر ، من فکر میکنم امروز توی مصب اینقدر لاریسا تکون خورد و سرشو تکون داد چیزی به دندونش خورده و لق شده :(((

دکترش گفت که اینطوری فکر نمیکنه ولی اگه نگرانم فردا ببرمش مطب ...

عذاب وجدان گرفته بودم که تقصیر من شد بردمش دکتر و اینجوری حتما بهش ضربه خورده که لق شده.... همه اش میگفتم لاریسا بهش زبون نزن...اونم میگفت : باشه مامان ، اگه بهش دست نزنم خودش دوباره سفت میشه ؟نگران

خلاصه اینکه طاقت نیاوردم و فرداش بردمش دوباره دکتر و از فکش عکس گرفتم و توی عکس مشخص شد که : بعله ! از زیر دندونای دایمی اش دارن در میان و واسه همین شیریها لق شدن. دکتر هم گفت هر بچه ای یه الگوی رشد داره ...همه که دندوناشون توی 6 یا 7 سالگی نمی افته

در ضمن گفت اگر در اثر ضربه لق شده بود حتما درد میگرفت ...

خلاصه خیالم راحت شد و شب راهی سفر شدیم ...

14 خرداد 91

بعد از ظهر بود ...بچه ها نشسته بودن دور هم بازی میکردن منم نشسته بودم روی مبل کنار لاریسا ...لاریسا داشت کارتون میدید ... یه هو دیدم میگه : مامان دندونم در اومد !

نگاش کردم دیدم دندونش دستشه !!!!!

با چشمای گرد و دهن باز نگاش میکردم تعجب! خودش هم کاملا ریلکس بود از خود راضی

از شوک که در اومدم فورا براش آب نمک درست کردم و قرقره کرد  و اومد به رضا گفت :

بابایی ، ببین دندونم افتاد ...من دیگه بزرگ شدم...حالا دیگه میتونم رانندگی کنم ، برام یه ماشین میخری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عینکخنده

اینو که گفت همه ترکیدن از خنده و کلی قربون صدقه اش رفتن و همه جای خالی دندونشو نگاه کردن و کلی بهش تبریک گفتن که بزرگ شده قلب

اینم شعری که این روزا با بابایی اش میخونن :

لاریسا بی دندون افتاد تو قندون نیشخند

انبر بیارین...درش بیارین ماچ



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ