اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
لاریسا در این روزها...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٥
زمان :
 ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام به همه دوستای گلم.

سلام به همه نی نی های ناز که دارن کم کم برا خودشون خانوم و آقایی میشن .الهی قربونتون برم...قلب

لاریسای منم داره کم کم خانومی میشه واسه خودش . از دیدن حرکاتش ...اداهاش... عکس العمل هاش و کلا کارایی که میکنه گاه تعجب میکنم و گاهی سر شوق میام و گاهی هم غرور سراسر وجودم رو پر میکنه.

کوچولوی خونه ما هر روز عاقل تر میشه و هر روز بیشتر از روز قبل حرکات ما رو زیر ذره بین قوی و موشکاف خودش قرار میده ...

تقریبا هر کاری رو که ما و مخصوصا من انجام میدم‌ , تکرار یابهتر بگم تقلید میکنه .مثلا اونروز رضا با حالت شوخی داشت میزد پشت شونه من , لاریسا یه ذره نیگا نیگا کرد بعد اومد چند بار زد پشت شونه ام !!! یا مثلا اگه ببینه کسی لپ کسی رو کشید , اونم لپ خودشو میکشه !!!  تمام مراحل آرایش کردن من رو مو به مو تکرار میکنه و تازه اصلا هم از الکی و این حرفا رو قبول نداره ...باید با وسایل باشه ! یه وقتایی رضا که با موبایلش حرف میزنه اونم میره گوشی تلفن یا موبایل منو میاره و شروع میکنه به حرف زدن .جالب اینجاست که فقط هم یه کلمه رو پشت سر هم تکرار میکنه . اگه گفتین چی؟ خوب معلومه دیگه : آدا (منو میگه ها )

البته این روزها آدا ها زیاد شدن !!! مثلا اونروز مامانم رو هم آیدا صدا میزد .یا مثلا پسر خاله ام رو ...

یه چیز دیگه هم که متعجبم کرد  این بود:

خاله من از مکه یه میمون اورده بود که وقتی میزدی تو سرش جیغ میکشید و چشماش روشن میشد. لاریسا از این میمونه خیلی ترسیده بود و روزی که دیدش کلی گریه کرد .  اونروز گذشت تا حدود یکی دو ماه بعد که ما دوباره رفتیم خونه خاله ام. جالب اینجا بود که تا چشم لاریسا به هال خونه شون افتاد و میمونه رو دید چنان گریه ای سر داد که نگو .بازم از اون ماجرا گذشت تا جمعه که ما بازم رفتیم خونه خاله اینا . این دفعه زرنگی کردیم و میمونه رو تا لاریسا ندیده بودش قایم کردیم.ایندفعه دیگه از گزیه خبری نبود اما هر چند دقیقه یه بار یادش میومد و به اونجایی که میمونه آویزون بود اشاه میکرد و یه چیزایی میگفت.

برام خیلی جالب بود , همیشه فکر میکردم بچه ها اکثر چیزا رو زود فراموش میکنن .اما دیدم نه , اگه چیزی بترسوندشون یا ازش لزت ببرن بون چیز رای همیشه تو ذهنشون میمونه. در کل میشه گفت این تنها چیزی بود که لاریسا ازش اینجور ترسید ...

وقتی بهش میگم : ببینم لاریسا , چی تو دهنته ؟ فوری دهنش رو باز میکنه و زبونش رو هم تا ته میاره بیرون!!! یعنی ببین ؟! هیچی !! اما یه وقتایی که داره چه چیز غیر مجاز  میخوره  هر چی بهش بگیم تو دهنت چیه؟ بازش نمیکنه و همین مسعله لوش میده که بعلههه ...مثلا خانوم داره گیره موهاشو میخوره...یا کاغذ شکلات تو دهنشه...

بعضی وقتا بد جور گیر میده به یه چیزی مثلا سیریش میشه و میچسبه به سه راهی تلوزیون و هی دگمه اش رو خاموش روشن میکنه .منم شاید صد بار بهش میگم : لاریسا بیا کنار ...بیا اینور ...نکن ...دست نزن .دلم میخواد حرفم رو متوجه بشه دوست ندارم عادت کنه من همه اش مثل بچه ها بکشمش کنار یا بلندش کنم ببرمش یه جای دیگه .دوست داره خودش دست از کارش بر داره . البته تا جایی که خطر ناک نشده ادامه میدم . اونم گاهی که میخواد منو گول بزنه  الکی خودشو با یه چیز دیگه مشغول میکنه ...یا سرش رو از گوشه های میز میاره بیرون و دالی میکنه که یعنی : ببین ؟! من که دست نمیزنم !!

هر وقتم میبرمش بشورمش با مسواک من بیچاره میاد بیرون . وقتی ام بگیردش دیگه تمومه و امکان نداره اونو بهم بده .مگه اینکه از مسواک زدن خسته بشه و  یه گوشه ای ولش کنه

راستی کارتون رامکال رو یادتونه؟ یه کلاغه توش بود که هر چی گم میشد تو لونه اون پیداش میکردن ...حکایت لاریسای ماست !! میگین نه؟ اینم از نمونه هاش :

اونروز میخواستم برم خونه مامان اینا ...هر چی گشتم سویچ رو پیدا نکردم ! خدایا پس این سویچ چی شد؟! فهمیدم کار لاریساست .به رضا هم زنگ زدم  , گفت صبح که میرفته سویچ رو دست لاریسا دیده . بنابر این تحقیقات میدانی بنده شروع شد . هر جایی رو که به عقل جن هم نمیرسید گشتم ...چون معمولا اینجور جاها به عقل لاریسا میرسه ! از تو سبد رخت چرکا گرفته تا تو دستشویی ...نبود که نبود !!! آخرش من با سویچ یدک رفتم و به خودم گفتم برگشتم بازم میگرده ...شب که اومدیم یه بار دیگه من خونه رو شخم زدم ...به هیچ نتیجه ای نرسیدم . خلاصه من که حسابی از پیدا شدنش نا امید بودم و دیگه تلاشی نکردم . صبح میخواستم برای لاریسا تخم مرغ نیمرو کنم ...در کابینت قابلمه ها رو باز کردم ...فکر میکنین تو قابلمه ها چی دیدم ؟ بعله...سویچ !!!

هفته پیش هم پستونک سرکار به مدت یه روز گم شد .هر چی گشتم نبود .دیگه مثل ادمای منگ شده بودم ...آخه خدایا ..همین چند دقیقه پیش تو دهنش بود ...پس چی شد؟! خلاصه دیگه مثل دفعه پیش خودمو خسته نکردم . گفتم یا پیدا میشه یا نمیشه دیگه .جالب اینجا بود که بهش میگفتم لاریسا میمی ات کو؟ پستونکت کو؟ اونم دولا میشد و با چشماش زمینو میگشت !!! سرتون رو درد نیارم فرداش که میخواستیم بریم بیرون کشوی کمدش رو کشیدم تا جوراب پاش کنم . پستونکش قاطی جوراباش بود !!!

 خلاصه گفتم بگم , اگه یه وقت خواستین کسی یا چیزی رو یه جوری سر به نیست کنین که اثری ازش پیدا نشه , لاریسا هست ...رو در وایسی نکنین ها... کارش رو تمیز و بی عیب و نقص انجام میده!!!

نگفتم ؟ اینو که فندق ما اعضای بدنش رو بلده؟ سر و شکم و دهن و زبون و دست و پا و از همه جالب تر اینه که رضا یادش داده : میگه بابایی ماچک (ma'chak )دخترم کو ؟ لپک ات ( loppak) کو؟ اونم فوری دستشو میذاره رو لپش !!!

"  راستی کسی نمیخواد یه قرار وبلاگی بذاره؟ داره سرد میشه ها ..اونوقت دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم ها... از من گفتن . میشه تو یه حای سر پوشیده قرار بذاریم که خیالمون راحت باشه .نه؟ "

 دیگه اینکه چند تا هم عکس تو این پست میذارم که تنبلی این چند وقتم رو جبران کنم :

 

لاریسا در چرخ خرید !!!!

 

این تاپ خیلی خوبه و گاهی لاریسا به راحتی توش میخوابه. البته یه ربعی باید تابش بدم. اما در کل فکر میکنم واسه بچه هایی که سخت میخوابن , خوبه .

 

 



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ