اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
صدمین پست از لاریسا....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٢٥
زمان :
 ۱:٥۳ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

این صدمین پستی هست که از لاریسا و در وبلاگش ثبت میکنم ...

میدونین به چی فکر میکنم ؟ به اینکه چقدر عالی میشد اگه ما همگی اونقدر این وبلاگ نویسی هامون رو ادامه میدادیم که این فینگیلی ها بزرگ میشدن...اونوقت هم مسلما مساله واسه نوشتن زیاد داریم...فقط یه لحظه تصورش رو بکنید...چقدر بانمک میشه...دغدغه هامون میشه چیزای بزرگتر...اصلا میدونین , به نظر من دغدغه ها و نگرانی ها با بچه ها قد میکشن و بزرگ میشن و واقعا خیلی خوبه که آدم دوستایی رو داشته باشه که بتونه بی رودربایستی و خیلی راحت باهاشون درد دل کنه و مشورت بگیره...

به هر حال من فکر میکنم ما همه مون اونقدر به این دنیای مجازی و این دوستان وابسته شده ایم که اگه یه روز بخوایم ازشون دست بکشیم احساس خلا بزرگی تو زندگی مون میکنیم ...نه؟

خوب...دلم میخواد صدمین پستم با یه مقدمه شیرین و جالب شروع بشه...این متن رو تقدیم میکنم به همه دوستای گلم که میدونم بهترین مادرای دنیا هستن...

                                   

یه روز یه نوزاد به خداوند میگه : خدایا...آخه تو میخوای منو بفرستی تو دنیای به اون بزرگی , من باید چی کار کنم ؟ اون دنیا رو دوست ندارم ...آدماش مهربون نیستن...خشن و بی رحمن...من تک و تنها باید چی کار کنم؟

خداوند میگه : نگران نباش , یه فرشته هست .

نوزاد میگه : آخه خدایا من که نمیتونم  هیچ کاریم رو انجام بدم , ناتوانم , حتی نمیتونم از خودم دفاع کنم...

خداوند میگه : نگران نباش یه فرشته هست.

نوزاد دوباره میگه : خدایا من حتی نمیتونم حرف بزنم , چجوری اون منظور منو میفهمه؟ اصلا اگه من تنها بشم؟ اگه هیچ کسی ازم مراقبت نکنه؟

و خداوند میگه : نگران نباش یه فرشته هست .

نوزاد ایندفعه میگه : خدایا حداقل اسم اون فرشته رو بهم بگو ...من چجوری باید پیداش کنم ؟

خوادند میگه: فرزندم ,اون اولین کسی است که تو رو در کمال عشق و مهربانی در آغوش میفشاره و برای همیشه مراقبت خواهد بود و نمیذاره هیچ صدمه ای بهت برسه...اون فرشته اسمش مادره.

و اما لاریسا:

این دخمل ما در شیطونی از پسرا هیچی کم نداره ...اما جای شکرش باقیه که خیلی عاقله ...فعلا هم خدا رو شکر حرف گوش کنه...حالا بعدا باشه یا نه رو نمیدونم ...اما الان وقتی باهاش حرف میزنم دقیقا درک میکنه و حرفم رو گوش میده...مخصوصا تشویق تاثیر خیلی خوبی روش داره و باعث میشه اون کاری رو که ازش میخوام انجام بده...با همین بچگی اش اگه باهاش بد حرف بزنم یا دعواش کنم دقیقا برعکس عمل میکنه و منتظر میششه تا عصبانیت منو ببینه ! برای همین سعی میکنم در اوج ناراحتی هم باهاش درست حرف بزنم ...خداییش اعتراف میکنم که سختع ادم تمام مدت سعی کنه رو اعمالش منترل داشته باشه و هیچوقت از کوره در نره...اما به هر حال امیدوارم این کارم باعث بشه بچه ناسازگار و لجبازی از آب در نیاد...

البته این اصلا به اون معنا نیست که لاریست اجازه داره هر کاری بکنه...بلکه بر عکس...اگه ده بارم لازم باشه یه چیزی رو تکرار میکنم تا بهش عمل کنه...

لاریسا هنوز برای بازی استقلال نداره..اگه پیشش بشینم ممکنه ساعت ها بازی کنه اما در غیر این صورت زود خسته مشیه و دست از بازی میکشه...میخواین بدونین بعدش چی کار میکنه؟  دررست مثل جوجه اردکا که همه جا دنبال مامانشون میرن ,اونم  تمام خونه رو دنبال من راه میره ...هر جا که برم...

تلوزیون هم که اصلا نگاه نمیکنه...خیلی هم اگه یه تصویری نظرش رو جلب کنه باری یه دقیقه است ...اصلا پای تی وی نمیشینه.

این دخمل ما مثل گل میمونه...نه...نگین بازم حکاین سوسکه و دست و پای بلوریشه...منظوره از گل بودنش اینه که زندگی اش به آب بنده ! من مطمعنم اگه یه روز قحطی بیاد اولین کسی که از بی آبی رنج میبره لاریساست ! صبح ها از خواب که پا میشه اولین کارش اینه که میره دم یخچال وامیسته و اونقدر میگه : آبه...که یکی بره و بهش آب بده ...تموم طول روز تشنه است و هر وقت بهش آب بدیم دست رد به سینه مون نمیزنه !

دومین چیزی رو که عاشقانه دوست داره  , میوه اس ! تموم میوه ها رو دوست داره....این اخلاقشم عین رضاست.بچه ام هر کی رو ببینه میوه میخوره , میره شریکش میشه ! مخصوصا انار...

تخمه و پسته هم خیلی دوست داره...دیگه چی دوست داره؟ آهان...سیب زمینی سرخ کرده ! ژله , آب نبات چوبی , ( هر وقت میریم سوپر سهمیه آب نبات چوبی اش رو از امیر خان میگیره !) قند !!! دقیقا مثل رامکال وقتی قند میبینه نمیتونه جلو خودشو بگیره...برای همینم ما اصولا قند نمیخوریم که خانوم هوس نکنه !

اصلا بذارین راحتتون کنم : تنها چیزی رو که دیدم لاریسا اصلا رضایت نمیده بخوره , شلغم بود !!! والا حق هم داره ...بس که بد مزه اس !

کماکان به شدت خودشو واسه رضا لوس میکنه ! اخه این بابای ندید بدیدش اینقدر قربون صدقه اش میره که اگه منم بودم لوس میشدم ...با اینکه من مخالفم رضا اینقدر نازشو بکشه و لوسش کنه ...اما نمیشه کاریش کرد..انگار دست خودش نیست ...خلاصه عالمی دارن پدر و دختر ...

چند روز پیش لاریسا دستشو زد به اتو و یه کوچولو نوک انگشتش سوخت ...تا دو رو بعدش ما فیلمی داشتیم سر انگشت خانوم ...جاش رو نگاه میکرد و حالا گریه نکن , کی گریه بکن...میرفت بغل رضا , چنان سوزناک با زبون بی زبونی واسش درد دل میکرد و آه وناله راه میانداخت که بیا و ببین ...پدر سوخته نمیدونین چه آرتیستیه !!!

و اما کلماتی که میگه : دمبای ( دمپایی که شامل هر نوع پای افزاری میشه !! از دمپایی نیکتیا خودش گرفته تا کفش و چکمه و نیم بوت و ...)

آبه : این یکی گاهی همون آب خودمونه , گاهی هم استعاره از شیره ! اونروز پسر دایی ام میگفت : آیدا اونقدر آب بستی تو این شیرت که این بچه ام فهمیده و نمیگه میمی , میگه آبه !!!

دیشششش : با عرض شرمندگی البته , گلاب به روتون روم به دیوار ,‌همون جیشه ! وقتی تو پوشکش جیش میکنه انگشتشو میذاره رو پوشکش و میگه جیش...بعدشم یه مشت جمله با انواع و اقسام اهنگ ها بلغور میکنه و دستشویی رو نشون میده ! احتمالا این جملات هم یعنی : بیا منو ببر بشور و از این حرفا !!

آیدا : بنده کماکان آیدا هستم نه مامان ! البته بابام هم آیداست !!! هر چی اون بیچاره بهش میگه من بابای آیدام , نه آیدا !!! فایده نداره ! باز بهش میگه آیدا ...

بابا , دد ( ددر) , تاب تاب ! آپوو ( هاپوی همسایه مون !!!)   یایا (شایان برادرم )

عطسه که میکنه بهش میگم : آفیت ...اونم تکرار میکنه : آشیه !

دوست ندارم این پست زیاد طولانی بشه ..ممکنه از حوصله و   وقتتون خارج باشه که بخواین بخونینش...

زود زود میام و چند تا عکس براتون میذارم. یه سی دی فتو شاپ گرفتم ...تا ساناز جون بیاد بهم یه کم یاد بده...قول میدم عکسای خوشگلی بذارم .

راستی این یعنی چی که شماها به وبلاگ من و رضا سر نمیزنین ؟ دلخور میشم ها...یه هو دیدین تو روحیه ام تاثیر منفی گذاشت , بستمش , خدا رو چه دیدین ؟ شایدم رفتم معتاد شدم ...اونوقت خوبه ؟



کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ