اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
آخر هفته ای که گذشت...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/۸/٢٧
زمان :
 ۳:٤٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام .

آخر هفته ای که گذشت یه خورده شلوغ پلوغ بود . پنج شنبه که بله برون پسر خاله ام بود و چون خانومش با من و دختر خاله هام دوست بود , ما هم دعوت شدیم ...کجا ؟ اگه گفتین ؟ گزوین !!! فکرشو بکنید من تو همین تهران یه مهمونی میخوام برم سرگیجه میگیرم با وجود لاریسا , حالا چه برسه به قزوین ؟!

بعله...هی نشستم فکر کردم...دیدم نخیر...با وجود لاریسا مگه میشه ساعت ٢ حاضر بود وراه افتاد یه ساعت و نیم تا قزوین رفت ؟ به همین خاطر جریان شد : همسایه ها یاری کنید تا من برم به مهمونی !

دیدم با وجود لاریسا اصلا نمیتونم هیچ کاری بکنم . یادتونه گفتم ساعت بیولوژیکش برعکس عمل میکنه؟ اونروزم خواب قبل از ظهرش نیم ساعت بیشتر طول نکشید !!! و دیگه هم نخوابید...خلاصه زنگ زدم به دوستام که یکیشون همسایه روبرومونه و اونیکی هم یه کوچه باهامون فاصله داره...لاریسا هم باهاشون حسابی جوره.. دیگه خلاصه اومدن و سرشو گرم کردن تا من به کارام برسم.

شب قرار بود برگردیم که پسر خاله هام و خاله ام نذاشتن...اون شب لاریسا و آرتا (پسر دختر خاله ام) کلی واسه خودشون کیف کردن و آتیش سوزوندن. تا دیر وقت که ما بیدار بودیم اونا هم رضایت نمیدادن بخوابن , تازه کلی طرفدارم داشتن که تا میبردیمشون تو اتاق که بخوابونیمشون , یه زورو پیدا میشد که بیاد و از اونجا درشون بیاره و بذاره به بقیه شیطونیشون برسن !!! لاریسا دیگه اخراش تلو تلو میخورد...

وای از روز بعدش که نگم بهتره....لاریسا در کمال بد اخلاقی از خواب بیدار شد ...یه کم شیر خورد و غر زد .منم دیدم خوابش میاد بردم که دوباره بخوابونمش...اما چشمتون روز بد نبینه...اونقدر گریه کرد که چشماش باز نمیشد !!! تا حالا تو عمرش موقع خواب اینقدر گریه نکرده بود . آخه  خدایا این بچه چشه ؟! یه هو یادم افتاد که دندون های پایینی اش تو تاول بود . یه نیگا کردم دیدم اره احتمالا مال همونه . خلاصه بعد از اینکه یه ساعت گریه کرد و من هزار مدل بغلش کردم , راه بردمش ,‌شیر دادمش و هزار تا کار دیگه , خوابید بازم چند بار تا گذاشتمش زمین شروع کرد به گریه ...خلاصه بنده بعد از یه ساعت با موهای وز کرده و لپ های گل انداخته و اعصاب داغون از اتاق اومدم بیرون .

و دوباره وقتی بیدار شد دیدم بد خلقه .به شایان و میلاد گفتم بچه ها بیاین ببریمش بیرون یه دوری بزنه , یه قطره استامینوفن هم براش بگیریم شاید بهتر شه. قطره رو که بهش دادم یه کم آروم شد و وقتی اومدیم خونه بدون گریه و جار و جنجال خوابید و دو ساعتی خواب بود ! وقتی هم بیدار شد راه افتادیم به طرف تهران . تو راه هم تا رسیدیم تهران خوابید !

رسیدیم خونه , تا رضا اومد جلو و بهش گفت :  بابایی چی شدی دخترم ؟ چرا گریه میکردی؟ ( تلفنی رضا از حالش با خبر شده بود ) دوباره لاریسا دلش واسه خودش سوخت و زد زیر گریه ! بغلش کردم دیدم تب داره .دوباره بهش قطره دادم و دوباره خوابید. اما شبش حسابی حالمو جا آورد !!! تا صبح تب داشت و با اینکه بهش قطره دادم اصلا خوب نخوابید و همه اش جون به سر بود , از اون روزم شبا تا صبح منو بیچاره میکنه وقتی بیدار میشه و از تختش میارمش بیرون و شیرش رو میخوره کنارش دراز میکشم تا خوابش سنگین شه و بذارمش تو تختش , اما تا میذارمش تو جاش بیدار میشه و همون پروسه از نو تکرار میشهکلافه ...هنوز دندونش در نیومده و نمیدونم تا کی ما این برنامه رو داریم ؟!سوال<img src=

بعدا نوشتم: وبلاگ من و رضا هم آپه . خوشحال میشیم تشریف بیارین .  بغل

و حالا عکس دستپخت مامان آیدا :

           



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات، سفر های ما و دخملک


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ