اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
لاریسا در آستانه 16 ماهگی...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٩/۱۱
زمان :
 ٥:٥٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

از لاریسا بگم ؟ آره دیگه...اومدم که از لاریسا بگم...

یه موجود فسقلی شیطون و بازیگوش و اگه بخوام یه کم روراست باشم ,‌کمی غر غرو ...البته نه همیشه .

خیلی چیزا روو دیگه درک میکنه ...دارم میبینم چطور کم کم بزرگ میشه و هر روز بیشتر از روز گذشته با ذره بین بزرگش ما رو کنکاش میکنه ...کپی برداری میکنه ...

یه وقتایی به خودم میگم این لاریسا نیست ,‌این یه ورژن کوچیک از آیدا یا شایدم رضاست ...وقتی کار بدی انجام میده , فورا اخمای کوچیکش رو میکنه تو هم و چپ چپ نگاهم میکنه !!! یعنی این کار بدیه ! ...میبینم این منم !

وقتی لپ خودش یا من  رو با دستای کوچیکش میکشه ,.... میبینم این رضاست ...

وقتی غذایی رو در نهایت ادب با چنگال بر میداره و میذاره دهنش ,‌وقتی  دستمال رو برمیداره و جایی رو پاک میکنه ,‌وقتی میره سراغ لوازم آرایش من و تند تند اونا رو میماله به صورتش ,‌ وقتی میره سراغ کتابخونه و یکی یکی کتابا رو میکشه بیرون تا به اصطلاح خودش بخوندشون....وقتی هزار تا کار دیگه رو ازش میبینم ....میبینم این لاریسا نیست...این بچه ها نیستن...این ماییم , پدر ها و مادرها ...

به خودم میام ....

قرار بود از لاریسا بگم ...نگفتم ؟ آره کارایی رو که نوشتم یه کم با چاشنی شیطنت همراه کنید , میشه لاریسا  !

چیزی که خیلی عذابم میده ,‌اینه که کتاباشو بد جوری پاره میکنه ...اصلا انگار کیف عجیبی میکنه از صدای جر خوردن کاغذ !!! هر کتابی که دستش بیاد , به قول خودش میخواد ورق بزندش ,‌که یه هو میبینم صدای پاره شدن کاغذ میاد ....بلافاصله هم اخماشو میکنه تو هم که یعنی من دارم دعواش میکنم ...خودش میدونه کار بدی بود...

چند روزی خونواده عموی لاریسا اومده بودن پیش ما...آخ نمیدونین چه حالی داد !!! لاریسا به شدت سرش با آیدا گرم بود (‌دختر عموش ) و من کلی صفا کردم...آخ کیف میداد , با خیال راحت آشپزی میکردم ...ظرف میشستم ...جمع و جور میکردم...میرفتم حمام...حتی چت میکردم...نیشخند

و شدیدا به این مسعله فکر میکردم چقدر خوب بود خدا یه هو یه بچه ۵ ساله بهم میداد تا اینجوری روزا سر لاریسا رو گرم کنه و من یه کم نفس بکشماز خود راضی حیف که نمیشه...

از اون به بعد تو بازی کردن یه کم مستقل شده و بهتره ...اما هنوزم زود حوصله اش سر میره و بهونه میگیره...

راستی از رقصیدنش بگم :‌وای نمیدونین چه بانمکه...فقط دور خودش میچرخه ...اونقدر بی استعداده که به کل ازش نا امید شدم...چی؟ نه بابا مطمعنا به من که نرفته ...حدسم اینه که به مامانم رفته !!! وگرنه من اونقدرا بی هنر نیستم   

دور خودش میچرخه و ذوق میکنه ...گاهی هم میخواد دستاشو تکون بده : مچش رو میچرخونه بعد انگار قاطی میکنه سرشو هم باهاش تکون میدهقهقهه خلاصه که بیشتر شبیه آش شوله قلمکاره تا رقصنیشخند

امروز سر صبحانه برای بار صدم داشتم داستان سیندرلا رو براش تعریف میکردم ( بد جوری زده تو کار سیندرلا ...کتاب بیچاره فقط جلدش مونده ...همه اش جر واجر شده َ بازم دست از سرش بر نمیداره...) آره داشتم میگفتم : نامادری سیندرلا بهش اجازه نداد بره به مهمونی پسر پادشاه...سیندرلا هم نشسته بود داشت گریه میکرد َ یه هو دیدم دستاشو گرفته جلو چشمش داره صدای گریه در میاره !!! نگو داشت ادای سیندرلا رو در میاورد !!!تعجب یه لحظه فکر کردم اتفاقی بوده...اما چند بار که تکرار کردم دیدم ...نه جدی داره ادای گریه کردن در میاره قهقهه

بعله...و به این ترتیب سیندرلای بیچاره از اول تا اخر داستان رو گریه کرد تا لاریسا اداشو در بیاره و من و بابایی بترکیم از خنده ...  

راستی نگفتم ؟ مثل رامکال عاشق قنده ...هر جا چشمش به قند بیفته مثل هیبنوتیزم شده ها کشیده میشه سمتش...

یه جورایی هم بی شباهت به سنجاب نیست ابرو عاشق خشکباره ...اون روز دیدم رفته سراغ کابینت داره یه چیزی رو تند تند میچپونه تو دهنش...رفتم دیدم در کیسه توت خشک ها بازه و خانوم داره تناول میکنه ...البته یه جورایی با گربه ها هم بی ربط نیست !!!نیشخند نه بابا بذارین بگم ...باور کنین این بچه ما شبیه همه اینا هست ...من نمیخوام اسم بذارم روشخجالت بد جوری ماهی دوست داره ...دیروز اونقدر ماهی خورد که گفتم الان سردی اش میکنهاسترس( من آیدا هستم ...انجمن حمایت از لاریسا های خانگی !!!!  عینک)

راستی میگما...لاریسا اصلا عادت نداره غذا رو بجوه...همه چی رو درسته قورت میده..نمیدونم چرا؟ به نظر شما چی کار باید کرد؟متفکر

دوستای گل ...مامان خانومی های ناز و نی نی های لپ کشانی ...بدین وسیله اعلام میگردد ما دوباره میخوایم بریم قرار وبلاگی 

زمانش : شنبه ۱۶ آذر ۵ بعد از ظهر به بعد...مکانش هم باید نظر بدین تا معلوم شه...بوف جام جم یا بوستان پونک ؟ اگرم خواستین میتونین یه سر به ساناز جون بزنین و نظر بدین و از جزییات با خبر بشین ...به هر حال بی صبرانه مشتاق دیدارتون هستیم...  

خوب دیگه...فعلا امری نیست ؟ با اجازه تون دیگه مرخص میشیم ....مخلص همه گی هم هستیم...نی نی هاتونو هم از طرف ما یه ماچ آبدار بکنید...زت زیاد











کلمات کلیدی : دخملکم و شیرین کاری هاش


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ