اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
اولین پستی که قرار بود آخری باشه !!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱/۱
زمان :
 ٢:٠۸ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام...

با کلی تاخیر....با کلی پوزش... با کلی دلتنگی....با کلی تبریک....

قرار بود این آخرین پست سال ٨٧ باشه که نشد...شد اولین پست ٨٨ !!! البته الانم یه جورایی راسستشو بخواین میخواستم از زیرش در برم و بذارمش واسه بعد...که دلم نیومد...

شب از نیمه گذشته ...یه نگاه به کوچولویی میکنم که آروم خوابیده...درست مثل فرشته ها...یه نگاه به چمدونهایی که نیمه بازه و من هر بار که از کنارشون رد میشم یه چیزی میچپونم توشون....یه نگاه به هفت سینی میکنم که امسالم با ذوق هر چه تمام تر مثل هر سال چیدمش...یه نگاه یه مهمون قرمز رنگ کوچیکی که چند روزیه تو تنگ کوچیک بلوریش هم خونمون شده...یه نگاه ....نه....دیگه نگاه نه...پنجره رو باز میکنم و چشمامو میبندم...ریه هامو پر میکنم از هوای لطیف نیمه شب بهاری...

شب از نیمه گذشته ...با نگاه کردن به همه اینا , به خودم میگم : آره...سال ١٣٨٨ از راه رسیده...نوروز زیبا اومده. نوروزی که هر سال با اومدنش تمام وجودمو پر میکنه از شادی...نمیدونم چرا وقتی این روزا از راه میاد ته ته وجودم حس میکنم یه دختر بچه ام ...با همون شادی ها...با همون ذوق برای لباس مرتب و نو پوشیدن...با همون اشتیاق برای عید دیدنی رفتن...با همون شادی برای عیدی گرفتن....

همینه که عیدو دوست دارم...دوسش دارم چون باهاش تازه میشم...از نو زاییده میشم...حس میکنم باید از نو شروع کنم...رشد کنم...بزرگ تر بشم...انسان تر بشم...

امشب اولین شب سال جدیده....دلم میخواد وقتی رسیدیم به آخرین شبش ...مثل الان بشینم و بنویسم...بگم چقدر به چیزایی که میخواستم رسیدم...چقدر رشد کردم...چقدر موفق بودم؟!

امیدوارم همه مون به همه چیزای خوبی که در نظر داریم امسال برسیم...دوست دارم به همه تون تک تک نوروز رو تبریک بگم...اما حیف که فکر نکنم فرصتش پیش بیاد...همون چمدون هایی که براتون گفتم و برنامه هر ساله ما برای سفرهای نوروزی یکی از علت هاشه....اما اینجا ...تو همین پست اول در سال ٨٨ به همه تون میگم : با آرزوی بهترین ها برای تک تک شما دوستای گلم و خوانواده های عزیزتون , نوروزتان پیروز ...هر روزتان نوروز.قلب

اینم هفت سین امسال ما....



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ