اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
و اما لاریسا
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/٢/٧
زمان :
 ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

ببخش دخمل گلم...

این چند وقت خیلی کوتاهی کردم در نوشتن از تو عروسک نازم و شیرین کاری هات ... حالا نوبتی هم باشه دیگه نوبت توست بانوی من .

همین الانم کلی کار دارم که هنگام نوشتم وسوسه انجامشون تمرکز رو ازم میگیره...اما نه. اومدم که بنویسم و هیچ کدوم این کارا هم نباید مانع نوشتن این پست بشه ...

مادری روز به روز داری بیشتر برامون عزیز میشی...گاهی به خودم نگاه میکنم و میبینم مدت هاست از خودم بی خبرم...به کارای شخصی ام نرسیدم...جاهایی بوده که نرفتم تا تو راحت تر باشی و خیلی چیزای دیگه...اینا برام مهمه ...چون در نهایت نتیجه این توجه ها میشه : تو ...یه عروسک فهمیده و ناز ...آره من همینو میخوام ...حتی اگه واسه مدتی بهم سخت بگذره ...

دوستان ممکنه این پست یه کم طولانی باشه ...پس همین حالا ازتون عذر میخوام اگر خسته تون کرد و ممنون که مهربانانه و صمیمانه میخونیدش.

ولی نه...یه فکر خوب برای اینکه هم شما حوصله تون سر نره و هم من بتونم همه چی رو درست توضیح بدم همینجا این پست رو دو قسمتش میکنم باشه؟

خوب...و اما لاریسا ....

لاریسا کماکان اغلب با کلمات و اشاره و  اه (با کسره) منظورش رو میرسونه و هنوز جمله نمیگه...و شایدبشه گفت  تنها جمله ای که میگه اینه : آیدا بیا !

نمیدونین وقتی دو روز پیش داشتم واسه ساناز میگفتم که هر چی زور میزنم لاریسا به خرجش نمیره بگه بیا یا بده ...یه هو اومد جلوم ایستاد و بلند گفت : بیا ...بیا ...بیا !!!!

منو میگی؟تعجب چنان ضایع شدم که نگو خجالت...البته اشکال نداره...آخه دانیال هم ید طولایی در ضایع نمودن ساناز بیچاره داره...واسه همین زیاد ناجور نشد...نیشخندولی گذشته از اون بینهایت خوشحال شدم که لاریسا یه کلمه جدید رو با استفاده درستش داره میگه...

راستش نمیدونم چرا اینقدر مصرانه میخواد لال بمونه ؟! از اون روز هنوز که هنوزه تا میگه بیا من از خوشحالی مثل آدمای مسخ شده نیشم باز میشه و میگم : کجا بیام مامانی؟ و دنبالش راه می افتم ...کجا میریم ؟ خوب معلومه دیگه سر یخچال ...که چی بشه؟ ای بابا اینم معلوم که لاریسا در فریزر رو باز کنه و با ا ا ا ا (با کسره) گفتنش بفهمونه که بازم بستنی میخواد....منتظر

در زمینه خوراکی باید بگم خیلی خوبه و اصلا اذیتم نمیکنه...تازه یه وقتایی حرصمو هم در میاره بس که خرو با خور مرده رو با گور میخوره ....( یعنی روهم روهم و غر و قاطی !!یول)  آب که که قربونش برم ...قراره بگیم شهرداری محل بیاد یه لوله کشی بکنه تا دهن لاریسا که دیگه راحت زرت و زرت آب بخوره....حالا قسمت شیرین ماجرا اینجاس که خانوم تو دنیا هر چیزی رو از سس تند خروسی تعجب گرفته تا چای تلخ و زیتون رو دو لپی میخوره ,  اونوقت به شیر لب نمیزنه عصبانی,گریه

راستی نگفتم من لاریسا رو از شیر گرفتم...دقیقا از روز تولدم...٢٣ فروردین دیگه بهش شیر ندادم...ولی آی حرص میخورم که شیر نمیخوره ...با همه چی هم قاصی میکنم ...دو سه تا قلوپ بیشتر نمیخوره.ناراحت

گوشی تلفن رو برمیداره میگه : ایو...(با فتحه بر وزن الو ) و دور تا دور خونه راه میره و حرف میزنه ...وسطاشم میره تو آشپز خونه و گوشی رو با شونه هاش دم گوشش نگه میاره و دو تا دستش رو میرنه به هم و پشه میکشه !!!!ابرو خنده و میگه : بشه ( بر وزن پشه) بعد میاد یه کم دیگه راه میره و حرف میزنه یه هو وسطای حرفاش نفسش رو میکشه تو ریه هاش و میگه هههه و محکم میکوبه رو لپش !!!!تعجب بعد دوباره میگه :هههه و میزنه رو پاشقهقهه !!!نمیدونم خورزو خان اونور خط چیا به این دختر ما می میگه که اینجوری میشه  !!نیشخند

در زمینه ریخت و پاش دست هر چی پسره از پشت میبنده ...وای چنان گیری میده به این نیمچه کتابخونه ما که بیا و ببین...سه سوت همه اش رو برام تخلیه میکنه...البته خداییش به کسی نگی بچه ام اهل مطالعه است !!!چشمک 

                     

 تازگی علاوه بر چرا و چیه یه دایناسور صورتی رنگ مودب و با مزه هم به جمع دوستای ما پیوسته که اگه MBC3 نگاه کنین حتما میشناسیدش ...بارنی رو میگم که ای کاش بچه هامون انگلیسی زبان بودن و از برنامه های این دایناسور و دوستاش کلی چیز یاد میگرفتن...که کوچکترینش توانایی تصور کردنه که خیلی خیلی هم مهمه...درست مثل برنامه های پربار وطنی که هر لحظه بچه ها رو یاد چیزایی می اندازه که اصلا هشون مربوط نمیشه...دوست دیگه لاریسا چی چی است ...هو هو چی چی یعنی قطار...قطار توماس ...

راستی ماهی عید ما خدا رو شکر هنوز زنده است و لاریسا هم که هر روز میره یه سر بهش میزنه و پشت سر هم میگه مویی مویی (ماهی ) و لباشو مثل ماهی غنچه میکنه و تکون میده.ماچ

خوب تا همین جاشم یه کم طولانی شد ...زود زود میام و بازم مینویسم...

آخیش چه حس خوبیه وقتی آدم پست مینویسه !! از خود راضیمخلص همه خاله های گل هم هستیم تا پست بعدی خدانگهدار ...ماچ 



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ