قرار بود بیام از تولدش بگم...قرار بود بیام از سفرمون بگم...قرار بود بیام از یه ماهی که اومدم و نشد بنویسم بگم...
اما الان فقط دلم میخواد از وضعیت بدی که توش گیر کردم بنویسم...
چند شب پیش نصف شب حس کردم یه چیز کوچولو از روم رد شد ...چشمامو که باز کردم دیدم فسقلی از تختش اومده بیرون و اومده تا پیش ما بخوابه...بغلش کردم و گذاشتمش کنارم که دیدم , وای چرا اینقدر داغه؟! به همه بدنش دست زدم دیدم داغه...فهمیدم تب کرده...براش استامینوفن آوردم و دادم خورد...تا صبح بد خوابید ...بد خوابیدیم...صبح بازم تب داشت...
گفتم شاید سرما خورده...اما یه هو یادم افتاد دو روزه نمیذاره براش مسواک بزنم...گفتم : اوه ...دوباره دندون ؟! بهش گفتم : لاریسا مامانی...دندونت بووه شده ؟ دیدم انگشتشو کرد تو دهنش و گفت : بووه ...دیدی؟! دیدیشو ؟ بووهه ؟!!!
اینجا داره دندون بووه اش رو نشون میده...
دلتون کباب شد؟ دستشو گذاشته رو لپش....
اینم روزی که بردمش دکتر...قبلش حالش خوب بود .با آهنگ آژانسیه حال میکرد!!!
و دیدم بعله...بعد از ظهر بود که متوجه شدم همه اش لثه های پایینش رو فشار میده و ناله میکنه...یه نگاه بهش انداختم دیدم وای لثه های پایینش هم متورم و قرمزه...حسابی دلم کباب شد... رضا هم تا اومد یه نگاهی بهشون انداخت و ازش یه کم سوال کرد که چی شدی بابایی؟ ببینم بووه ات کو ؟ که خانوم سر درد دلش باز شد و بیا و ببین جه آه و ناله ای راه انداخت !!!
رضا بهش گفت بریم دکتر بابایی؟ که دیگه ول نکرد و نان استاب میگفت : دووتو...میم دوووتوو... بردیمش دندونپزشکی شبانه روزی و با وجود اون همه توصیه های من و باباش وقتی رفتیم تو اصلا دهنش رو باز نکرد که نکرد..دکتر هم بهم گفت فعلا استامینوفن و آموکسی سیلین بهش بده تا فردا...
فردا بردمش دندنپزشکی اطفال ...از وقتی رفتیم تو مطب نشست رو صندلی , هر چند دقیقه یه بار در کمال خونسردی و بی تفاوتی میگفت : تسیدم !!!( tassidam) !!! خلاصه همه ترکیده بودن از خنده ! بهش گفتم مامانی من که آثاری از ترس تو چهره تو نمیبینم دخترم...از چی میترسی؟ دوباره میخندید و میگفت : تسیدم !!!
خلاصه اونروزم با بدبختی و کلی جیغ و داد دکتر لثه هاشو معاینه کرد و گفت بعله مال دندون در آوردنشه...چون دندونای آخر خیلی سخت در میاد و تا کامل بیاد بیرون طول میکشه...
خلاصه چشمتون روز بد نبینه...از اون روز ما با یه لاریسای نق نقو و کلافه و گریه ای و بد اخلاق طرفیم....نمیخواین بهم تسلیت بگین؟!!!
اگه بدونین چه مصیبتی شده این دندونا...هم خودش رو کلافه کرده هم اشک ما رو در آورده...اگه بدونین چه اخلاق شیرین و ماهی داره لاریسا ....
اصلا نه شوخی سرش میشه ...نه حوصله بازی رو داره ...نه از سی دی هاش خوشش میاد...نه حتی از بستنی !!!! این یکی وقتی رخ بده بدونین اوضاع خیلی فاجعه اس !!!
نه حوصله بیرون رو داره...نه حتی حوصله شوخی ها و قربون صدفه های رضا رو !!!
اونروز داشت براش دست میزد و شعر میخوند و سوت میزد... یه هو لاریسا در نهایت خشونت گفت : نکن !!! فکرشو کنین !!! چه وضعیتیه !!!
فکر کنم دیگه الان دلتون میخواد بهم تسلیت بگین و باهام همدردی کنین , نه؟!
ممنون....پذیرا هستم همه همدردیاتونو... دعا کنین زودتر خوب شه...
منم قول میدم بیام و با روحیه خوب یه عالمه پست شاد بذارم...
() یادگاری از خاله های گلم