اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
ماجراهای دیلم...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
زمان :
 ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

دیلم بودیم...( برای اون دوستایی که نمیدونن دیلم کجاست باید بگم : شمالی ترین بندر استان بوشهره)

آره پنج شنبه قبل از تعطیلات عاشورا رفتیم...تا یک شنبه هفته بعدش ! البته رفتنمون دست خودمون بود اما برگشتنمون دست خدا !!! آخه سه روز ما با بار و بندیل و بساط و بچه راه میافتادیم میرفتیم فرودگاه  پرواز کنسل میشد ..دست از پا دراز تر برمیگشتیم و بر و بچ کلی بهمون میخندیدن !!! نیشخند

راستش مه غلیظی دو سه رو صبح و شب همه جا رو میگرفت که فاصله یک متری رو نمیشد دید...واقعا وضع غریبی بود...خلاصه شب آخر هم نه شب پرواز داشتیم از فرودگاه ماهشهر که راه یک ساعته رو دو ساعت و نیم , آهسته آهسته رفتیم تا رسیدیم...به خاطر مه شدید جاده رو نمیشد دیداسترس...من که اصلا امید نداشتم به پرواز برسیم...

ولی چون کسی که برامون بلیط نگه داشته بود آشنامون بود تا لحظه آخر گیت رو باز نگه داشت و ما تقریبا جزو آخرین نفراتی بودیم که سوار هواپیما شدیم اوه

از این قسمت سفر که بگذریم...جای همگی خالی بسی حال داد و خوش گذشت ! علی الخصوص که لاریسا تا تونست همکاری کرد و منو ذوق مرگ کرد و کلی تیریپ با بچه های عموش به هم زدن و من و جاری محترم هم یه دل سیر هر روز بازار گردی کردیم و خرید و بنده چمدون ها رو پر کردم ..اونم چه پری...!!!

و حتما همگی مستحضر هستید که چه حالی میده بدون لاریسا آدم بره خرید...اونم با خیال راحت که فینگیلی داره با بر و بچ سی دی تماشا میکنه و بستنی میخوره و بازی و بزن و برقص !!! (البته ساناز جونم تو این قسمت گوشاتو بگیر چون لاریسا همونطور که معرف حضور هستن اصلا مثل دانیال نبوده و نیست...sfc رو که حتما یادته ؟! )

بچه ما مثل رینگ پیستون این ١٠ روز فقط میرفت بالا میومد پایین !!! دست بچه جنوبی ها رو هم از پشت بسته بود !!! دیگه موقع غذا هم یه جا نمینشست !!! خلاصه یه دل سیر  بازی کرد و وول زد و از در و دیوار بالا رفت ! خجالت

ژنه دیگه...چه میشه کرد ؟! به قول بابا رضاش : بچه ام یه خورده شیطونه !!!

منتظرکلافه <-----  اینا منم ها...گفتم نکنه یه وقت فکر کنین شیطونی های لاریسا حتی یه سر سوزن رو رضا تاثیر میذاره...اصلللللللللللاااااااا !!!!ابرو

بلاچه و دختر عموش ( آیدا) که بدو ورودمون با خودش بردش مدرسه تا دوستاش لاریسا رو ببینن !!!

دختر عموها و پسر عمو و  لاریسا  در حال دیدن شرک !!! راستی لاریسا رو دارین که ؟! خوابش میاد ...کسی رو گیر نیاورده گوش آیدا رو گرفته !!خنده 

( لاریسا موقعی که خوابش بگیره حتما باید گوش یه نفرو بگیره ! تا خوابش ببره خواب)

تو رو خدا این فینگیلو ببینین چقدی بوده چه قدری شده ؟!قلبماچ

         I love you more and more, every day and night   

          الهییی...فدات شم مامانم ...کی تو اینهمه بزرگ شدی ؟!



کلمات کلیدی : سفر های ما و دخملک


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ