اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
ما هنوز تو ترکیمممم !!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
زمان :
 ۸:٠۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام...

این سلام رو در حالی میگم که انرژی ام دیگه ته کشیده...اعصابم خیلی تحریک پذیر شده...کلافه ام....خلاصه در یک کلام آقا ما ...خوردیم این بچه رو ترک دادیم !!!!

اینا همه اش در حالیه که ١٨ روزه لاریسا پستونک نمیخوره و تو این مدت یه بارم به خاطر پستونک به من گیر نداده و به طور مستقیم بهانه اش رو نگرفته...اما منو باباش رو حسابی کلافه کرده ...چرا ؟ الان براتون میگم...

اونموقع ها هر وقت موقع استراحتش میشد میرفتیم تو اتاق پستونکش رو که میخورد در عرض سه چهار دقیقه میخوابید...تو ماشین از سر و کول آدم بالا نمیرفت...( البته در هر صورت اگه من با لاریسا تو ماشین تنها باشیم از جاش جم نمیخوره اما وای به روزی که کس دیگه ای هم تو ماشین باشه...)

اون موقع ها اگه هر کی خونه بود و ما هر جایی بودیم لاریسا به موقع اش میخوابید... چون پستونکش بود . وقتایی که کار داشتم و میخواست سی دی ببینه وقتی اونو میخورد یه چند دقیقه ای یه جا بند میشد...

اونموقع ها اگه یه مغازه ای جایی میرفتیم قابل کنترل بود...نه اینکه من خریدو ول کنم بدوم دنبال لاریسا ( البته اصلا فکر نکنید من این روزا همچین حماقتی میکنم و با لاریسا پامو از در خونه بیرون میذارم ها ! )

خلاصه اینجوری بگم...لاریسا تبدیل شده به یه موجودی که یه لحظه یه جا بند نمیشه !

وای از روزایی که تعطیله و رضا خونه اس...لاریسا به هیچ عنوان نمیخوابه...بعد از یه ساعت تمام گریه و غر زدن و غربتی بازی...اخرش پا میشه و از اتاق میره بیرون ! این یعنی یه روز تمام  موجودی رو تحمل کنی که یه لحظه یه جا بند نمیشه ! از سر و کولتون میره بالا..ریخت و پاش میکنه ...تمام توجه شما رو میخواد و از همه مهم تر تو هفته آخر درس خوندنتون وقتی ٨یا ٩ روز تا کنکور دارین...حتی یه لحظه آزادتون نمیذاره تا رو درسا تمرکز کنید...

آخ...این روزا بارها شده که حس کردم نفسم بند اومده...بارها به سرم زده بذارمش مهد کودک !!!! فکر کنید من که اینقدر رو مهد گذاشتن بچه وسواسی و متعصب بودم و کاملا با این مسله مخالف بودم , همچین فکری به سرم زده !!!

بچه ها روزای وحشتناکیه...گاهی با گریه های بلند مدت و طولانی اش  اونقدر داغون میشم که آخرش خودمم میزنم زیر گریه !  و جالبه تو اوج گریه هاش فوری به من میگه : گیریه نکن !!! منو دوست دارم ؟ ( یعنی :منو دوست داری ؟)

بارها کنتاک میشیم و کلاهمون میره تو هم ولی لاریسا مگه میذاره یه دقیقه ازش دلخدر باشیم ؟! فوری میگه : منو دوست دارم...منو دوست دارم...و اونقدر این جمله رو تکرار میکنه تا بهش بگیم : آره عزیزم دوستت دارم...آشتی !!

جالبتر اینکه اگه یه ذره با حرص یا خشونت بگیم : آره دوستت دارم...فوری میگه : یواش ! منو دوست دارم ؟  آفرین !!!!

تمام ماجرا تا وقتی خونه خودمونیم یا کسی پیشمون نیست نرماله و نسبتا قابل تحمل و کنترله...اما امان از روزی که کسی اینجا باشه یا ما بریم جایی ...حتی خونه مامان...دیگه از خواب که خبری نیست هیچ...لاریسا کاملا هایپر اکتیو میشه...

میدونین ؟ به شدت به فکر افتادم ببرمش پیش یه روانشناس...میگم شاید بیش فعاله ؟!!! نمیدونم...رو هیچ کدوم حرفام حساب باز نکنین !!! چون کاملا از سر ناچاریه...خیلی تحت فشارم...

تمام اینا در حالیه که وقت زیادی تا کنکور نمونده و من خیلی کار دارم...

برام دعا کنید...واقعا بهش احتیاج دام...

یعنی این روزا میگذره؟ یعنی همه چی نرمال میشه ؟ ...آخ..یعنی واقعا اون روز میاد؟!!

خیلی تلخ نوشتم ؟ اصلا بهم نمیاد ..نه ؟! شما اونقدرها تلخ نخونیدش...بذارید به حساب وضعیت غیر عادی من و زندگیم تو این روزا...

بعدا نوشت١: منصوره گلم , فقط به خاطر تو !!!!

بعدا نوشت ٢: میشد این پست یه کم شاعرانه تر و احساسی تر نوشته بشه اما اولا من الان اصلا تو مودش نبودم دوما اونوقت دیگه حسابی اشکتون در میومد !!! پس بی زحمت خودتون یه کم احساس خرجش کنید. قربون دایی !!!



کلمات کلیدی : مصاعب مادری


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ