اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
اینروزها ...روزها پر شده از حادثه...انرژی منفی
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
زمان :
 ۸:٤۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام...

میدونم ...قبول دارم...اینروزها هر چی مینویسم منفیه...یه جورایی ناراحت کننده است...تا جایی داره پیش میره که بین کلمات کلیدی وبلاگ یه چیزی تحت عنوان

  " مصاعب مادری "  اضافه کردم  !!!

این اصلا خوب نیست...اما لازمه..واقعیته...چیزی که وجود داره و لمسش میکنی..

از لحظه ای که به قول منصوره از وجود یه دونه کوچولو تو دلت با خبر میشی , همه اش شروع میشه...از زمانی که هنوز پا به این دنیا نذاشته...تا زمانی که تو پاتو از این دنیا میذاری بیرون !

لاریسا برای تو مینویسم...و مطمعنم یه روزی میخونیش...همه اش به این خاطره که بگم چقدر دوستت دارم.

اگه یه روز مریض شی هیچ باکی به دلت راه نمیدی...اما امان از روزی که بدونی یه مسافر کوچولو همراهته و باید این سفر رو براش امن و سلامت کنی..اونوقته که خودتو حتی به خاطر مریضی ات سرزنش هم میکنی !!! چرا مراقب نبودم ؟ چرا سفر کردم ؟ چرا استراحت نکردم ؟ حالا چی میشه ؟ سالمه ؟ تاثیری روش نمیذاره؟  مرضی که همیشه ازش واهمه داشتی سراغت میاد ..اونم درست زمان حاملگی ...هجوم استرس و نگرانی و سرزنش به جای یاد و لذت سفر  دبی و اونهمه خرید واسه نی نی کوچولو دلتو پر میکنه !  آبله مرغون میگیری !!!!! ولی خدا رحم میکنه و بچه تو سنیه که روش اثر نمیذاره ...

سرما میخوری ...شدید ! بدترین سرما خوردگی عمرته ! اصلا سر در نمیاری چرا اینجوری شدی‌ ؟ ولی چی میشه ؟ هیچی حتی حاضر نمیشی دارو مصرف کنی...تا جایی که از جات نمیتونی جم بخوری ...درد تمام وجودت رو پر کرده...سرت ...بدنت...گلوت... باید چی کار کنی ؟ فقط با اجازه  دکتر اونم وقتی مطمعنت میکنه ...یه دونه مسکن و کپسول به دادت میرسه !

اینا که میگذره یه درد غریبی وجودتو پر میکنه...خدایا...چم شده ؟! دوباره دکتر ...دوا...آزمایش...دکتر نمیخواد نگرانت کنه..فقط میگه یه آزمایش بده که مطمعن شیم سنگ کلیه نیست !!!! اصلا نمیتونی چیزی رو که میشنوی باور کنی ! حالا با این باید چه کرد ؟ میمیری تا دکتر نتیجه رو ببینه و بهت بگه خدا رو شکر سنگ نیست اما دچار لهیدگی کلیه شدی...اینم یکی از عوارض حاملگیه ! رحم بزرگ میشه و وقتی بچه جانداره از پشت به کلیه ها فشار میاره...و تو سعی میکنی از بین کلمات قلمبه سلمبه دکتر اینا رو در بیاری و هضم کنی...در حالی که گیجی...

ساعت ها انتظار کشیدن پشت در اتاق دکتر برای معاینه و دیدن جواب آزمایشات گیجت کرده...اونم در حالی که اونقدر درد داشتی که حتی یه لحظه هم نتونستی رو صندلی آروم بگیری...فقط راه رفتی و راه رفتی و با دستات کلیه هاتو فشار دادی و آرزو کردی کاش میشد مسکن بخوری ! ...و حالا باید بقیه روزها رو با این درد عجیب و طاقت فرسا بگذرونی...!

شازده کوچولوپاشو به این کره خاکی که میذاره , به خودت میگی : آخیش ...دیگه تموم شد...حالا خیالم راحته...دیگه تو بغلمی...کنارمی..مواظبتیم.

اما ...ما کاملا از کوران حوادث و ماجراها  بی اطلاعیم.

از زمان به دنیا اومدنت اتفاقاتی که برات...برامون افتاده رو اینجا ثبت کردم...اما خلاصه اگه بخوام بگم باید از روزهایی شروع کنم که زردی داشتی و من تمام مدت به جز اونموقعی که در آغوشم شیر میخوردی رو گریه میکردم !

رضا روزا میومد بیمارستان ...میرفیتیم تو حیاط مینشستیم یه گوشه و من زار میزدم !

شبا هم همینکه خاله  هزار تا سفارشش رو میکرد که خاله بگیر بخواب ..پرستارا هواسشون هست...هیچی نمیشه..گریه نکنی ها...و هزار تا چیز دیگه..چشماش کم کم گرم میشد و خوابش میبرد من میموندم و یه بالشت که صورتمو توش فرو میکردم و اونقدر گریه میکردم که صبح میشد ...

فقط تنها چیزی که این بین بود سر زدن های مدام و گاه به گاه بود...تو تاریکی و سکوت شبانه ..اما دیدنت تو اون دستگاه و با اون چشمای بسته بیشتر دلمو آتیش میزد.

از همه اینا بدتر وقتی بود در حین معاینه تو برای زردی فهمیدیم قلب کوچیک تو سوراخه !!! اونم نه یکی ..نه دوتا ...سه تا !!!! دیگه اونروز واقعا مردم...بدترین روز زندگیم بود..نمیخوام اونروزها رو شرح بدم...که اونوقت صفحه ها کم میاد...اما وای از هر باری که میرفتیم برای اکو...دلم هزار تیکه میشد...

هر بار که بهت نگاه مبکردم میگفتم آخه خدایا چرا ؟ این بچه به این کوچیکی گناه داره...و اونقدر دلم برات میسوخت که اشکم در میومد...اما خدا رو شکر تو آروم بودی...اصلا گریه نمیکردی و بیقرار نبودی و این خیلی بهت کمک کرد

تا زمانی که خدای خوبم جواب دعاهامو داد و آخرین بار دکتر دید که سوراخ ها بسته شده و خوشحالی وجود من و بابایی رو پر کرد.

حالا از اون روزا خیلی گذشته...به اندازه قد کشیدن تو...شیرین زبون شدنت...زیبا شدنت ...جسور شدنت...خانوم شدنت...مستقل شدنت برای خوردن و رفتن و انجام هر کاری...و صد البته شیطون شدنت !

اینا رو باید به هزار تا چیز نگفته و نانوشته اضافه کنی تا یه کم حس کنی چقدر سخته مادر بودن و چقدر سخته کسی رو اینهمه عزیز داشتن...اونقدر عزیز که هر لحظه بیقرار و دل نگرانش باشی.

راستش تازه داشت زندگی در فقدان پستونک رنگ و بوی آرامش و ثبات به خودش میگرفت که باز یه حادثه دیگه ما رو درگیر خودش کرد...

لاریسا دیروز رفت سراغ کابینت و ظاهرا از نبودن یک دقیقه ای من استفاده کرده و تیغ مولینکس رو اورده بیرون (تازه اونم من جاسازی کرده بودم تو ظرفا ) و انداختتش زمین و پاشو گذاشته روش !!!

بعله درس حدس زدید ...این یعنی پنج تا بخیه آبی رنگ و فسقلی کف پای طفلک من !!!

نمیخوام از اونروز بگم...لاریسا خیلی اذیت شد ...من بیشتر از اون...گریه میکرد...من بیشتر از اون...عذاب کشید من سخت تر از اون...

ظهر بود و رضا سر کار...فقط خدا رحم کرد برادر رضا و خانومش پیشمون بودن و خیلی به دادم رسیدن...

حالا هم  : راه نمیره...رو زانو حرکت میکنه...پاشو اصلا زمین نمیذاره ...و خدا رو شکر درد هم نداره ...البته مسکن میخوره ...و خدا رو شکر اثر میکنه و درد نمیکشه...چرک خشک کن هم فعلا الزامیه که چرک نکنه...و دیگه چی ؟....آهان : شیر خور شده !!!!!

مدام میگه : توفرنگی ! یعنی شیر توت فرنگی بده !!! و من تبدیل شدم به یه تک شاخ بزرگ !  لیوان شیر رو یه جا میخوره !!! باورتون میشه ؟

و ...خلاصه اینم از روز قبل کنکور ما !!!!!!!!! آره درست حدس زدین من امروز کنکور داشتم...فکر کردم با این اتفاق همه چی یادم رفته ...اما بد نبود...کم و بیش راضی بودم.

اما هنوز به آزاد بیشتر امیدوارم.

دعا کنین لاریسا زود خوب بشه و مشکلی برای بخیه ها پیش نیاد...

راستی...یکی از دوستای لاریسا تازگی وبلاگ دار شده ...دوست دارم تنهاشون نذاریم...تا حسابی با این دنیای مجازی جور بشن و کلی دوست نازنین پیدا کنن...باشه ؟ پس اینم آدرسشون...

http://www.mahan86.blogfa.com/ آدرس وبلاگ ماهان عزیزم اینه.

دوستون دارم..مواظب خودتون و فینگیلی هاتون باشیدقلب

 



کلمات کلیدی : مصاعب مادری


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ