اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٤/۱٠
زمان :
 ۳:٢٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلامم

اونقده حرف دارممممم که نگوووو !!!!

از کجا شروع کنم ؟

آهان چون پرسیده بودین باید بگم نتیجه قطعی ارشد اوایل شهریور اعلام میشه و تا اون موقع همه تو خماری تشریف داریم !!! منتظر خیلی لوسن ! نه ؟ واقعا چرا اینقدر دیر ؟

( مرحله اول سراسری رو هم که اعلام کردم ...) قابل توجه بعضی ها که بدجوری خاطرشون رو میخوام من نمیترسم، نتیجه رو هم قبلا اعلام کردم...من عاشقتم منصوره !!!!نیشخند 

خوب غیبت کبرای بنده هم به دلیل مسافرت بود !!! یه سفر شاید بشه گفت احمقانه !!!! ولی دلچسب !!!

رفتیم جنووووووووب !!!!!! تعجب .....ابرو خوب چیه ؟! چرا اینطوری نگام میکنین ؟ بنده یه موجودی ام به اسم آیدا...دیگه شما که باید بدونین این چیزا زیادم ازم بعید نیست !!! چشمک 

یکی از بزرگترین محاسن این سفر این بود که به هیچ عنوان دیگه تو تهران احساس گرما نمیکنم !!! خداییش اینجا قابل مقایسه با اونجا نیست ! دومین حسن بزرگشم که میدونین ؟! کلی خرید باحال کردم !!! اینقده چسبییید که نگووو....

هم واسه خودم هم لاری هم رضا ...البته تنها نبودم با دختر خاله ام و پسرش رفتیم...خلاصه جای همگی خالییی....واسه تنوع خوب بود...

از وقتی هم برگشتم چند روزی درگیر کارای سفارت و آمادگی سفر بعدیم بودم که نتونستم بیام نت...اما کامنت هاتون رو دنبال میکردم...یه دنیا ممنون بابت تمام محبت هاتون...

دیگه اینکه رضا از گردنبندش خیلی خوشش اومد...کلی ذوقیدم ! همه اش هم گردنشه ..اصلا درش نمیاره ماچ

واسه روز پدر هم دم ساناز جونم گرم  !!! که رفتیم دبنهامز و من عاشق لباساش شدم و دست همسری رو گرفتم بردم تا کادوی روز مردش رو انتخاب کنه ...یه پیراهن خوشگل ! مبارک باشه همسر خوبمقلب 

به خدا ساناز میدونه ! میخواستم یه کم سورپرایز شه...اما زنگ زد مچ ام رو گرفت ! منم مچشو گرفتم یه راست بردمش دبنهامز ! نیشخند

خوب البته هدیه روز زن منم فراموش نشه ... یه عطر فوق العاده (christian Dior, j'adore) و یه کارت هدیه .

دیگه ...دیگه ؟!! دیگه چه خبرا بوده ابن چند وقته ؟!!  متفکر

وای...از قسمتای خوشمزه ماجرا که بگذریم انصافا دارم از دست لاریسا خل میشم ! گریه

نمیدونین وقتی میریم خرید ؛ تو مغازه یا پاساژ چه بلایی سر من میاره...اصلا یه دقیقه یه جا بند نمیشه...من مدام مثل زنبور باید دنبالش بدوم...

تازه قسمت تاسف انگیز ماجرا مونده !!! وقتی میریم مهمونی هم اوضاع همین شکلیه ! کلافهگریه

خیلی عصبی ام میکنه...همه اش در حال حرص خوردنم... دیگه هیج جا دلم نمیخواد ببرمش ...

دیروز بعد از سالها با یکی از دوستای دانشگام قرار گذاشتیم بریم پیش یه دوستمون که بچه دار شده بود و تا آخر این هفته هم بیشتر ایران نبود...

چشمتون روز بد نبینه...باور میکنید از دقیقه ای که رفتیم تا وقتی برگشتیم لاریسا ۵ دقیقه هم رو مبل ننشست ؟!!! تعجب

مدام در حال راه رفتن و سرک کشیدن به اینور و اونور بود...طوری که وقتی برگشتم ؛ به رضا گفتم میخوام هفته دیگه ببرمش دکتر ...احساس میکنم زیادی شیطونه.گریه شاید یه دکتر بتونه کمکم کنه که بیرون از خونه بهتر بتونم کنترلش کنم ...

نمیدونم...فکر نمیکنم بیش فعال باشه چون هیچکدوم از علامت هاشو نداره...فقط شیطنت هاش بیرون از خونه از کنترل من خارجه !!! و هیچی بدتر از این نیست

نمیدونم ...شماها که شیطونک هاتون با لاریسا هم سن هستن ...شما هم این مشکلات رو تو فروشگاه و مهمونی دارین ؟

تو رو خدا بهم بگین...خیلی قاطی ام !

میام دوباره پستم رو ویرایش میکنم و عکس هم میذارم ...باشه ؟

َدوستون دارم



کلمات کلیدی : سفر های ما و دخملک، اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ