اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
زندگی زیباست !!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٩/٦/۱٦
زمان :
 ۱:۱٤ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلاممممم

بعد از ظهر   که بطور کاملا ناگهانی و غیر منتظره واسه خودم مهمون افطار تراشیدم (!!!!!!!)  کمی دیر بود واسه فکر کردن به همه اون کارهایی که باید انجام میدادم و دورم ریخته بود ....

تمیز کردن خونه ای که هیچوقت تمیزی بردار نیست ! درست کردن یکس دو نوع غذا , سوپ ..رنگینک و بساط افطار ...درست کردن حد اقل یه مدل دسر ( پلمبیر درست کرم ) که مسلما میدونین نمیشه حذفش کرد (!) آوردن موچه از مهد کودک , و البته انجام کارای بیزینس آقای همسر , که به خاطرش مجبور شدم امروز از یه حموم آفتاب دلپذیر با دوست جونم بگذرم ....

تو گیر و دار همه این مشغله ها بود که زیر لب گفتم " تف به این زندگی " !!!!!منتظر

خوب چیه ؟ این یه نوع شوخیه ! یه اصطلاح به یادگار مونده از یه دوست ...هر وقت یه جورایی کم میاوردیم میخندیدیم و میگفتیم : تف به این زندگی !!!!نیشخند

خلاصه , تو این حین و وین  رضا زنگ زد ... بگید چی گفت ؟!!!

- برو پشت کامپیوتر !!!

من : خوب ؟

_ برو تو اینترنت ....

من : رضا من همیشه تو نتم ....خوب ؟ بگو چی کار کنم ؟ ( و تو دلم داشتم بد و بیراه میگفتم به هر چی کاره...گفتم ..وای دوباره یه ایمیل کاری...)

که یه هو گفت : هیچی ...برو ببین قبول شدی یا نه !!!!!!تعجباسترس

منو میگی ! یه آن سکته کردم !

گفتم چی میگی ؟ امروز ؟ یا پیغمبر ....استرس

و هول هولکی سایت رو باز کردم...دیدم خبری نیست ! به جای اعلام نتایج , اعلامیه محل ثبت نام و تاریخش و اینا رو گذشته بودن !!!!

گفتم اینجا که شرایط ثبت نامه...هنوز نتیجه اعلام نکرده دارن واسه ثبت نم اعلامیه میدن ؟

رضا که پشت خط در حال پوسیدن بود آخر گفت :یعنی چی ؟ درست ببین...

اما خبری نبود..

در حالی که داشت میگفت شماره برو بچه ها دانشگاه رو هم نداره تا ازشون سوال کنه قطع کرد...

...............قطع کرد و من موندم و یه مهمونی افطار و کلی کار نکرده و کلی نامه نگاری اینترنتی که دیگه حوصله هیچکدومشو نداشتم....افسوس

یه ساعتی تو شک بودم و حس نداشتم درست کار کنم...تا اینکه نزدیک افطار از زور دلشوره مهمونام همه چی یادم رفت و موتورم روشت شد...

افطاری و شام و دسر و در آخر هندوانه ای که فقط پوستش موند  ....  !! البته بنده روزه نمیگیرم اما سهم چندانی هم در این بخور بخور نداشتم !

به هر حال....وقتی مهمونامون خداحافظی کردن و رفتن , رفتم تو مطبخم ! تا بقیه ظرفایی رو که تو حلقوم ماشین ظرفشویی جا نشده بود رو بشورمو سر و سامونی به اونجا بدم...

تموم شد....

یه نفس راحت و ولو شدن روی مبل .... آخخخخخییییششش !!!!اوه

 بگین رضا چی کار کرد ؟

رفت تو اتاق پشت لب تاب نشست ! سعی کردم به روی خودم نیارم... اما هر دو ثانیهیه بار به خودم میگفتم : من که میدونم قبول نشدم...وای...به خدا میزنم زیر گریه ! آخه چرا قبول نشدم ؟!!!!!!

تو همین فکرا بودم که رضا گفت : آیدا بیا اسمتو وارد کن !!!!خنثی

به سرعت نور رفتم تو اتاق ...دیدم ای وای...اعلام نتایج...

شروع کردم به تایپ کردن ( یه توضیح ریز !!! : چون کیبرد لب تاب من برچسب فارسی نداره فقط خودم میتونم باهاش فارسی  تایپ کنم )

فکر کنم دلم میخواست تایپ : آیدا مسروری ....محمد حسین (نام پدر) تا فردا طول بکشه ...

اصلا شجاعتشو نداشتم با نتیجه ام روبرو بشم...بازم ت همین فکرا بودم که یه صفحه باز شد...یه کارنامه به نام من !

گفتم : خاک بر سرم!!! قبول نشدم !!!!

رضا داشت جزعیاتو میخوند و من داشتم دنبال کلمه مردود میگشتم !!!!

خدایا پس کجاس ؟ کجاش نوشته  ؟!یول

یه هو به رضا گفتم این چیه ؟ رضا خندید و گفت : قبول شدی !!!!!

یه لحظه به خودم اومدم دیدم بغلش کردم و دارم گازش میگیرم !!!!!!!!!!!خجالت

خندید....

داشت درصدامو میخوند ...

ایندفه با خیال راحت یه نگاه به اون صفحه انداختم ....

قبول ...دوبار این کلمه تکرار شده بود ...واقعا چرا من نخواستم ببینمشون ؟

رضا گفت : قبول شدی تو انتخاب اول !!! علوم ارتباطات ..تهران مرکز ....هورا

وای.... بازوشو گاز میگرفتم و با مشت میزدمش و میخندیدیم ...

البته دیگه آخراش لاریسا هم اومده بود سراغ رضای بیچاره...گازش مگرفت و به منم میگفت : گازش بگیرررر !!!!!!!

ااااوووه....

اینم از ماجرای اعلام نتیجه ها....

خوب شما که منو میشناسین ...پس نپرسین چه حسی داری !!!

مسلمه تا قبلش قبولی برام بینهایت مهم بود...اما حالا ...

من به خودم : خجالت نمیکشی ؟!!!! اگه یه کم بیشتر خونده بودی سراری قبول میشدی... وای ...کاش به جای تهران مرکز , دانشکده علوم تحقیقات زده بودم !!!!

....ابرو

ولی نه !!!

حالا میتونم اونهمه جزوه و تستی رو که تا حالا گوشه اتاق بود و جرات نمیکردم جمعشون کنم , بردارم و بذارمشون تو یه کارتن تو کمد....

دیگه حالا میتونم جمعشون کنم...لبخند

آره این حس خوبیه !!! پس به جای " تف به این زندگی "  , میگم " ای جون ! چه زندگی با حالیه هااااا ! "نیشخند 



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ