اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
فرشته نجات....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٠/٥/٢۳
زمان :
 ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ
نظرات ()

معمولا وقتی با لاریسا مرکز خرید میریم اشکمون رو در میاره و از در و دیوار بالا میره !!!

نمیدونم این بچه بعد از اینهمه پاساژ گردی هنوز آدابشو یاد نگرفته ؟!

معمولا اکثر جاها کم و بیش قابل تحمله اما یه مواردی ثابت و مشخصه...

مثلا هر بار تو پاساژ گلستان باید بره بالای حوض وایسه و هر چی اصرار کنیم که بیاد پایین فایده نداره...همه اش میگه : وایسا من نیگا کنم...وایسا اینجا رو ببینم ....

یا فروشگاه آدی.داس یکی از اون جاهاییه که حسابیییی آبروی من بدبخت رو میبره... همه اش در حال ورجه وورجه و جابجا کردن کفشها از روی جاشون و قایم شدن لای رگال لباسهاس.....

خلاصه که منم با پوست کلفتی به پاساژ رفتن ادامه میدمممم...

اون روز رفتیم ها.یپر ..طبق معمول تو آدی.داس و جیو.کس حال منو جا آورد و دیگه حسابی کلافه بودم که یه هو جلو یه مغازه شوهر مربی مهدشون ( خاله مصی ) و دخترشون آنارز رو دیدم.....با هم سلام و احوالپرسی کردم و سراغ دختر بزرگشون اناهید رو گرفتم..اونم رفت و آناهید رو صدا کرد ...آناهید هم که از دیدن لاریسا ذوق کرده بود صد بار مانتوی مامانشو چلوند و کشید که : مامان..مامان ...لاریسااا...

منم تو این فاصله داشتم لاری رو فشار قبر میدادم که : میخوای به خاله مصی بگم چقدر اذیت میکنی؟ دست منو نمیگیری ؟ حرفمو گوش نمیدی ؟

اونم هی میگفت : نه...نه...نگو...مامان نگو

خلاصه خاله اومد و لاریسا رو بوسید و به من گفت : چرا بغلش کردی ؟ مگه راه نمیاد ؟ بذارش زمین.... و من هم که دیدم بیچاره داره بد ملتفت میشه گفتم :

نه بابا ...من از خدامه بغلم بمونه که مجبور نشم اینهمه دنبالش بدوم و اینور و اونور بدوه و همه اش حرص بخورم....

خدایا...خودت شاهدی که بعد 2000 سال معجزه رخ داد !

 باهاش صحبت کرد و بهش گفت : لاریسا جونم...حرف مامان رو گوش بده و دختر خوبی باش...باشه عزیزم ؟ دستشو ول نکنی ها ...مامانش اگه لاریسا دختر خوبی بود برام توی دفترچه رابط بنویس تا من بهش جایزه بدم.... باشه لاریسا؟ جایزه میخوای؟

لاریسا: آره

خاله: چی میخوای بهت بدم ؟

لاریسا : اسب !!!

خاله مصی هم بعد قربون صدقه رفتناش خداحافظی کرد و رفت و من موندم با یه لاریسای کاملاااا آروم که دست در دست من بود و البته دو تا شاخ گنده روی سرم...

نتیجه اخلاقی : چی میشه خاله مصی با ما دوست بشه...همه جا با ما بیاد خوبببببب؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نمیدونین چقدر دعاش کردم ...تا فرداش که یادم میومد هزار تا دعای خیر در حقش میکردم !!!!از خود راضی

 



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ