اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
این مدت و اتفاقاتش !
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٠/٩/٢٩
زمان :
 ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ
نظرات ()

سلام.

الهی دور همه تون بگردم.... منو ببخشین که اینهمه بی وفا شدم .

حق دارین ازم دلگیر باشین ....

این مدت خیلی اتفاقات افتاد و کلی تغییر و تحول رخ داد که من از ثبتشون عقب موندم....

 

اول و مهم تر از همه اینکه مشکلاتی که در مورد خونه مون داشتیم و اونهمه دغدغه ها بالاخره تموم شد و ما اول آذر ماه اثاث کشی کردیم به خونه خودمون....

شاید شنیده باشین که بعضی ها میگن فلان چیز یا فلان جا انرژی منفی داره . نه؟

والا واسه من خونه ای که توش بودیم سراسر انرژی منفی بود ! نمیدونم چرا؟ همسایه های خوبی داشتیم و خونه بزرگ و دلبازی هم بود اما شاید من چون میدونستم خودم خونه دارمو نمیتونم برم توش اونهمه از اونجا بدم میومد.....

رضا خیلی سعی کرد اوضاع رو کنترل کنه و مدام بهم میگفت ما که جامون بد نیست...بهش فکر نکن...پیش میاد ...توی مساله ملک همیشه این درگیری ها وجود داره و خلاصه هر روز اینا رو بهم میگفت...

اما من نمیتونستم آروم باشم..... خدا میدونه چه روزای گندی بود...حتی دلم نمیخواست خونه رو تمیز کنم....نمیتونستم با رغبت کار کنم و حتی از آشپزی هم بدم میومد....

حالا که فکر میکنم میبینم رضا خیلی چیزا رو تحمل کرد ...با همه این شرایط به خاطر من کنار اومد و شکایتی نمیکرد....

خلاصه بالاخره یه روز همسر مهندسی که ازش خونه رو خریده بودیم بهم زنگ زد و پیشنهاد داد یه جلسه بذاریم و با هم مشکلات رو حل کنیم....

خدا رو شکر ...از اون به بعد همه چیز بهتر شد و یکی دو جلسه دور هم نشستیم و بالاخره بعد از ماه ها مسایل کم و بیش حل و فصل شد و ما اول آذر اومدیم خونه خودمون.....

خدا رو شکر ...... الان حالم کاملا خوبه.... و اعصابم خیلی آروم تر شده.

تو این مدت یکی دو تا سفر هم رفتیم که سعی میکنم یکی دو تا عکس آپلود کنم....

جای همه تون خالی ....خوش گذشت.

لاریسا - picture 4

این روزها هم روزهای پر اتفاقی بود که تلخ ترینش از دست دادن شوهر خاله مهربونم بود.... خیلی به خاطرش ناراحتیم.... مرگ حقه ...اما همیشه درد دلتنگی بازماندگان رو اذیت میکنه.

امیدوارم روحش در آرامش باشه.

از لاریسا هم بگم.....

 

لاریسا - picture 5

روز اول مهد

مهد میره .... و براش کلا موسیقی رو شروع کردم.... نت ها رو کامل بلده.فعلا با بلز کار میکنه. ظاهرا که مربی اش ازش راضیه ...هر روزم بهمون میگه : برای من یه گرگ میخرین ؟؟؟؟؟ بهش میگیم : گرگ؟ میگه : اره دیگه....از همونایی که عمو محمود داره و میزنه ! .... ما : آهان ارگ رو میگی ؟ و اینگونه است که احتمالا تا چند وقت دیگه بنده باید یه ارگ هم بذارم روی سرم و راه برم ! آخه کجا بذارمشششش؟؟؟

اگه رضا به همون ارگ رضایت بده و اینجور که میگه نخواد پیانو بگیره میشه چپوندش تو اتاق مطالعه....  حالا که فعلا به نظرم زوده... تا بعد ببینیم چی میشه ؟!

لاریسا - picture 6

نقاشی هنرمند کوچولو

واییییییییی... راستی رسیدم به مرحله دشوار پایان نامه !

فعلا این هفته میخوام موضوعش رو قطعی کنم و برم واسه پروپوزال نوشتن.... میخواستم روی موضوع سواد رسانه ای کار کنم ...اما ظاهرا زیاد روی این موضوع کار شده.... فعلا عوضش کردم...ببینم این یکی چی میشه ...

دعا کنید موضوعم به سر انجامَ درستی برسه.... میدونم انجام پایان نامه سخته ...اما به نظرم تدوین و تعیین موضوع خیلی مهم و اساسیه.

میام زود مینویسم..... قول میدم. این بار نمیذارم اینهمه فاصله بینمون بیفته....

الهی دورتون بگردم که بهم سر زدین. روی ماه همه تون رو میبوسم.

 

لاریسا - picture 1



کلمات کلیدی : اندر احوالات مامان آیدا


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ