اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
داستان عضو چهارم خانواده ی ما
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٤/۱٠/۱٩
زمان :
 ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

داستان از اونجایی شروع شد که لاریسای ما رفت کلاس دوم و من احساس کردم اوضاع یکم مساعده و من میتونم حالا یکم وقت بذارم برای یه نی نی جدید و کم و بیش میشه رو لاریسا حساب کرد که روی پای خودش وایسه و از پس خودش و کاراش تا حدودی بر بیاد ...

این شد که خوب رضا مدت ها بود دلش یه نی نی میخواستاما من به فکر این بودم بذارم واسه موقعی که لاریسا آسیب نبینه

خلاصه اردیبهشت 94 بود که من فهمیدم یه عضو جدید توی راهه... یادمه اون روز کلی با ساناز ( مامان دانیال) جیییییغ زدیم پای تلفن خنده

بعدشم من تصمیم گرفتم صبر کنم تا رضا برگرده خونه و سورپرایزشون کنم .

بی بی چک رو گذاشتم توی بسته و تزیینش کردم و قلب و روبان و کاغذ ... خلاصه شد یه بسته ی ناز که معلوم نود چی داخلشه...

لاریسا که اومد خونه روی میز ناهار خوری متوجه اش شد و از همون لحظهسوالاتش شروع شد و اصراااار که بگم توش چیه...منم گفتم مامان باید صبر کنی ، سورپرایزه و بابایی وقتی بیاد بازش میکنین...پرسید واسه هر دومونه؟ گفتم اره... با تعجب یه نگاه انداخت به بستهی مستطیل کل کوچیکی که تو دستش بود و گفت: ولی آخه اینکه فقط یه دونه اس ابروخنده

خلاصه رضام کلا اونروز انگار بهش الهام شده بود هر نیم ساعت زنگ میزد خونه میپرسید ایال چه خبرررر؟؟؟؟؟؟؟؟ منم هی میگفتم هیچی خبری نیس ...سلامتی ...اونم میپرسید مطمعنی؟! از خود راضی

خلاصه بالاخره انتظار لاریسا به اتمام رسید و رضا اومد خونه ...بدوبدو بسته رو برد تا باهم باز کنن

رضام یکم گیج شده بود...اخه دو روز قبلش روز پدر بود و مونده بود این بسته به چه مناسبته؟!  متفکر

تا اینکه بازش کردن...لاریسا یه جورایی مونده بود خوشحال باشه یا نه؟؟!! اخه اصلا این چی بودد حالا ؟ از رضا پرسید این چیه بابایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رضام همونطور که تعجب کرده بود و ذوق داشت گفت این بی بی چکهههههه

لاریسا گفت یعنی چیه ؟ رضا گفت این یعنی مامانی نی نی داره لاریسا قلببغل

خلاصه کلی خوشحالی از خودشون بروز دادن و همو بغل کردن و لاریسا هر دوثانیه یه بار میگفت مامانی مطمعنی؟ یا داری شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه یه چندتا عکس یادگاری انداختیم از اون شب و شام هم سه تایی یا شاید دیگه بهتر بود بگیم چهارتایی رفتیم ورسای و یه جشن کوچولو گرفتیم به مناسبت چهارنفره شدنمون ماچ

ادامه دارد....



کلمات کلیدی : داستان زندگی سام


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ