اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
خانواده ی چهار نفره ی ما
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
زمان :
 ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

اول اینو بگم رفتم پست قبلی رو  خوندم دیدم ماشالا غلط املایی خنثی

این به این خاطره که دکمه ی spaceکیبوردم درست کار نمیکنه و وسط تایپ نمودن بنده بعضی کلماتو میچسبونه تنگ دل هم... به بزرگی  خودتون ببخشید ...از این به بعد بیشتر دقت میکنممژه

الان از اون وقتاییه که سام یه ساعتی میخوابه ...که معمولا واسه جلوگیری از رودل کردن بنده ، کم اتفاق می افته ...پس من سریع یه مرور دوران جنینی آقا سام رو میکنم تا از این به بعد بتونم روزنگارشو بنویسم قلب

 

خلاصه ازفردای اون جشن کوچیک دوران نه ماهه ی بارداری من شروع شد و راستشو بگم خیلی دوران خوب و خاطره انگیزی بود و سام منو اصلا اذیت نکرد ...تازه کلی هم مسافرت با هم رفتییییییم  و پسرم ثابت کرد همسفر خیلی خوبیه از خود راضی

اواخر اردیبهشت ماه من و رضا یه سفر رفتیم دبی و قبلش من کلی تحقیق کردم راجع به سفر هوایی تو بارداری و متوجه شدم کاملا بی خطره... بعد هم از دکترم که برگشت ایران سوال کردم اونم خیلی راحت بهم اجازه داد و خیالم راحت شد و رفتیم...بعد از تعطیلی مدارس هم یه سفر با هم رفتیم بندر دیلم که تو خاطرات لاریسا کلی راجع بهش نوشته ام...زادگاه بابایی...که تو این سفر مامان مینا هم همراهمون بود ...

برگشتیم تهران و بودیم تاااااا تیر ماه که پرستو اومد تهران ( راستی نگفتم لاریسا زندایی دار شدههههههههههههههههههههه ...یه زندایی مااااااه )اومد تهران و مشغول فراهم کردن تدارکات عروسی دایی شایان و پرستو بودیم تاااا مرداد ماه که همگی  رفتیم آنکارا واسه عروسی و از چند روز قبلش اونجا بودیم روز عروسی ام جاتون خالی حسااااااااااااااااابی بارون اومد ولی خداروشکر عصرش بند اومد و عروسی هم به خوبی و خوشی برگزار شد و منم یکم قر میدادم دوباره مینشستم ....

اونجام که هر کی از راه میرسید به این آقا سام  ما میگفت صمدآقا ...منم شده بودم ننه آقا نیشخند ناگفته نماند همه اینا از زیر سر بسرعموی محترم، پویان خان بلند شد رو بچه ام اسم گذاشت...خلاصه صمد آقا اون تو کلی شادی کرد و قر داد و عروسی دایی اش و گرم نمود چشمک

بعد از عروسی من و لاریسا و رضا راهی شدیم سمت استانبول که چند روزی اونجا باشیمو بعد برگردیم ...

تو استانبول هم کلی خرید خوشمل و لباسای ناااز واسه سام خریدیم و منم یکم ناپرهیزی کردم زیادی راه رفتم ...اما میگم که پسرم خوش سفر بود و صبوری کرد و مامانشو تحمل کرد...

وقتی از ترکیه برگشتیم تا قبل اینکه تابستون تموم شه یه سفرم رفتیم اصفحان پیش زن عمو و عمو غلام و برگشتنه هم رفتیم کاشان کلی خونه ی تاریخی خوشگل دیدیم و بعد اومدیم تهران ...

نیشخندنه تموم نشده ...هنوز ادامه داره

سام که گیر یه مامان مارکوپولو  افتاده بود مجبور شد یه سفر دیگه هم اواخر مهر ماه یعنی تو هفت ماهگی اش با مامان و بابایی باز بره دبی قهقهه

اما همچینا بدم نشد براش چون کلی خریدای خوشگل واسش کردن و سرویس کالسکه و تخت و کمد و صندلی غذا و اسباب بازیای خوشگل و خلاصه کلی چیز میز براش خریدن که جبران این بشه که طفلی تو دل مامانی اسایش نداشت بچه ام ...همش در حال چمدون بستن و باز کردن بود زبان

دیگهههه وقتی برگشتن مامانی به خودش و همه  قول داد بگیره بشینه سر جاش تا موقع اومدن سام تکونم نخوره و خداییش به قولش عمل کرد

تا اینکه این دوماه هم گذشت...هفته های آخر یکم سخت تر گذشت...سوزش معده و اینکه شب ها نمیشد راحت بخوابه و خستگی هاش اذیتش میکرد اما اونام گذشتتتتتتتت

تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دهم دی ماه نود و چهار که دکتر کمالفر واسه به دنیا اومدن سام به مامانی وقت عمل داد

از قبلش که وسایل تزیین اتاق سام رو حاضر کرده بودم و یه ساک پر از وسیله و خلاصه بادکنک و  سینی گیفت اش و سبد تزیین شده ی لباسش ...همه اش حاضر بود

صبح رفتم لاریسا رو بوسیدم دیدم بغلم کرد گفت : زایمان خوبی داشته باشی مامانی ! تعجبقلب

و بلند شد من و بابایی رو بدرقه کرد تا دم در و چندتام عکس یادگاری گرفتیم و رفتیم دنبال خاله ساناز و زن عمو فروغ و رفتیم بیمارستان ...

من رفتم بخش زایمان و بقیه هم بیرون دنبال بقیه کارها...

لاریسا هم بهم زنگ زد و منم کلی احساساتی شدم گریه

تا اینکه ساعت نه منو بردن اتاق عمل ...این یه تیکه اش و دوس ندارم زیاد ...کلا از عمل و بیهوشی و اتاق عمل خوشم نمیادناراحت

و ساعت ده صبح دهم دی ماه سام به دنیا اومدددددددددددددددددتشویققلب

حتما زودی چند تا عکس هم میذارم که کلی خاطراتمون کامل بشههههه

دوستون دارم

بوووووووووووووووووووووووس



کلمات کلیدی : داستان زندگی سام


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ