اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
یه پسر داریم شاه نداره...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳٩٤/۱٠/٢٢
زمان :
 ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ
نظرات ()

وقتی هر بار که میری توی اتاقت روتختی ات رو  مرتب میکنی اما باز دفعه بعد میبینی جمع شده و کج و کوله اس  ، وقتی یه چای میریزی تا یکم رفرش بشی اما کلی بعدش یهو چشمت به یه فنجون می افته که فراموش شده و یه چای یخ کرده توشه ، وقتی ساعت پنج با کلی داستان یه آب پرتقال میگیری ولی اخرین جرعه اش رو ساعت هفت میخوری ، وقتی هی نگاه به دستات میکنی و تصمیم میگیری لاک ناخوناتو ترمیم کنی چون گوشه هاش رفته ولی هربار نمیشه ، وقتی ناخونات در کوتاه ترین حالت هم باز به نظرت بلند میاد، وقتی ساعت چهار میشه تازه یادت می افته ناهار نخوردی ، وقتی یاد میگیری چطوری بی نفس رو نوک پا تو اتاق راه بری و هزار تا وقتی دیگه ....اون موقع اس که میفهمی دوباره مادر شدی

اون موقع اس که یادت می افته یه موجودی الان چند روزه با اومدنش هزار تا وقتی به زندگی ات اضافه کرده اما تو از عمق وجودت بخاطر داشتنش خوشحالی ... اون موقع اس که یادت می افته زمان برات معنی سابق رو نداره...گاهی اوقات می ایسته و متوقف میشه ...گاهی اوقات اونقدر سریع میگذره که وقت نمیکنی دستی توی موهات بکشی ...گاهی اوقات با نگرانی و دلهره سپری میشه و گاهی اوقات با شور و شعفی وصف نشدنی ...

اون موقع اس که یادت می افته چطور آدما میتونن خودشون رو فراموش کنن...

اون موقع اس که یادت می افته چند سال قبل هم این حس ها رو تجربه کرده بودی... اینکه کسی میاد تو زندگی ات که همه ی هوش و هواست رو مال خودش میکنه و تو کاملا از رو میل و رغبت همه وقت و انرژی ات رو صرفش میکنی تا از رشد و بالیدنش هر روز و هر لحظه احساس شادی و غرور بکنی...

حس خوبیه ... همون قدر خوووب که وقتی به دخترکت نگاه میکنی و میبینی چه خانومی شده

همونقدر خووووب که نگاه میکنی و میبینی دو نفر جلوی روت هستن که از پوست و خون هم ان ، هم ریشه و هم داستان و همراه ...

حس خوبیه ...

اینکه دست ها و پاهای کوچیکی رو تو دستات میگیری و به خودت میگی این اگر معجزه نیست پس اسمش چیه؟ شکل گرفتن و پدید اومدن موجودی به این کاملی و شیرنی

وقتی میبینی چطور اول راه هستن و چقدر نیرو دارن واسه طی کردن جاده ی زندگیشون سرشار از غرور میشی... به خودت قول میدی همه ی توان و وقت و انرژی ات رو بذاری تا به هر جایی که دلشون میخواد برسن... به خودت قول میدی پشتشون باشی...واسه همیشه ...همه جا ..





کلمات کلیدی : داستان زندگی سام


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ