اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
مصائب مادرانه و پدرانه!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٦/۱٦
زمان :
 ٩:٠٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام به همگی٬

امان از دست این فسقلی ها که آدم در کنارشون یه دقیقه هم وقت اضافه نمیاره. تو این پست میخوام از روزهای اول به دنیا اومدن لاریسا بگم .البته با یک ماه تاخیر:

راستش زایمان اونقدر ها که فکر میکردم ترسناک نبود٬اگه بخوام با انصاف برخورد کنم ٬میشه گفت اصلا ترسناک نبود! اصلا سخت هم نبود !البته باید قبول کرد که اولا کار دکترم فوق الاده بود٬دوما بیمارستان لاله فوق الاده بود ٬ سوما من آدم زیاد بد مریضی نیستم!

در کل قبل از عمل توهمات خیلی وحشتناکی داشتم ٬ از لحظه اولی که از اتاق عمل میام بیرون تا یه هفته بعد رو وحشتناک تصور میکردم!اما اصلا اینطور نبود ...

حتی غصه این رو داشتم که لحظه اول چطوری از روی تخت اتاق عمل برم روی تخت خودم بخوابم!!نگران لحظه ای بودم که میخوام از تخت بیام پائین و راه برم٬ نگران تعویض پانسمان و خلاصه هزار تا چیز دیگه!! اما واقعیت با تصورات من فرسنگ ها فاصله داشت! البته تا آخر عمر ممنون دکتر کمال فر هستم که کارش اینقدر عالی بود و من اینقدر راحت بودم٬ چون بعدا کسانی رو دیدم که بعد از یک ماه هنوز دولا دولا راه میرن!!ولی من خدا رو شکر٬خیلی راحت و با کمترین درد این دوره رو گذروندم.

اما قسمت دوم ماجرا به همین خوبی ها نموندو تقریبا همه چی از دماغ من بیچاره در اومد!

بعععله....لاریسا خانوم زردمبو میشوند!!!!

لاریسا زردی گرفت و ناچار شدیم بستری اش کنیم. رفتیم بیمارستان پیامبران و بستریاش کردیم. وای ... وقتی اون لحظه ها رو یادم میاد٬ نفسم میگیره. خیلی بد بود. تمام لباس هاشو در آوردن و براش چشم بند گذاشتن! وقتی پرستاره داشت چشم بند رو براش میذاشت گفت؛ اکثر بچه ها از این چشم بند بدشون میاد و گریه میکنن اما شما برش ندارین تا عادت کنه٬ اما فرشته کوچولوی ما اصلا بی قراری نکرد و مثل خانوما خوابید٬ همین هم باعث شد ما بیشتر دلمون براش بسوزه.

وضع من به نسبت باباییش خیلی بهتر بود ٬چون من میتونستم گریه کنم و دلم یه کم سبک شه٬ اما اون طفلک چشماش قرمز شده بود و فقط نگاهش میکرد۲ اخه واقعا هم قیافه اش مظلوم شده بود.خلاصه اون شب بابا رضا اخر وقت رفت خونه و من موندم و خاله منیر و لاریسا. از این که اون شب چی به من گذشت و چه شبی بود هیچی ننویسم بهتره٬ فقط اینو بگم که اینقدر بهم فشار اومد که ساعت ۲:۳۰ صبح زار زار زدم زیر گریه!!! خلاصه صبح شد و وقت خون گرفتن از بچه های طفل معصوم رسید٬ اینم که بیچاره ها چقدر گریه کردن تا خون دادن بماند...

تا ظهر با چند تا از مادر هایی که مثل من اونجا بودن دوست شدیم و یه کم روحیه م بهتر شد اما هر چی که به بعد از ظهر نزدیک میشدیم و وقت ملاقات ٬ من حالم بدتر میشد!! دلم میخواست بابا رضا زود تر بیاد و من بشینم یه دل سیر براش آبغوره بگیرم!!

وقتی هم که اومد یه جعبه دستمال کاغذی برداشتم و رفتیم پایین و من از تو آسانسور شروع کردم به گریه تا یک ساعت بعدش !!!

به این میگن افسردکی از نوع حاد!!!

جالب اینجا بود که تو راهرو همه بد جوری به بابایی نگاه میکردن٬ حتما فکر میکردن اون منو چزونده که اینطور اشک میریزم!!!

خلاصه بعد از کلی آبغوره گیری و نغ زدن من یه کم آروم شدم و رفتیم بالا. یه کم بعدش مامانم و خاله اومدن ملاقات و من دوباره با دیدنشون زدم زیر گریه!!!!!!!!

خلاصه دوباره رفتیم پایین ومامان اینا کلی حرف زدن و شوخی و مسخره بازی تا من حال و هوام عوض شد یه کم خندیدم! با مزه اینجا بود که رضا هر چند دقیقه یه بار میگفت: عیال ٬ نمیخوای دوباره گریه کنی؟!! بیا یه کم دیگه گریه کن!!

اما باید اعتراف کنم شب دوم خیلی بهتر از اول بود و حال همه ما بهتر بود ٬یه پرستار مهربون و وظیفه شناس تا صبح بالای سر بچه ها بود و ازشون پرستاری کرد . نزدیکای صبح هم خودش بیدارمون کرد تا بهشون شیر بدیم.

 صبح همجواب ازمایش ها اومد و ما دیدیم زردی همه شون اومده پایین !! خیلی خوشحال کننده بود. تا ظهر لاریسا رو مرخص کردیم و اومدیم خونه. من که از زور خستگی رو پا بند نبودم. بعد از ناهار دوش گرفتم و خوابیدم. بعد از ظهر هر مامان اومد لاریسا رو حموم کرد.

خلاصه مصائب  ما به همین جا ختم نمیشه اما در همین حد میگم که چند بار بعد از اون ما از فرشته کوچولومون ازمایش گرفتیم و هر بار دلمون ریش میشد تا بالاخره بعد از منفی بودن جواب کشت ادرارش٬ معلوم شد که زردی اش چیز خطر ناکی نیست و خودش رفع میشه.

در نهایت باید به عرض برسونم که خانوم هنوزم کمی تا قسمتی ! زرد تشریف دارن٬ ولی دیگه کاری از دست ما بر نمیاد.

این هم از ماجرا های ۲ هفته اول زندگی لاریسای فسقلی ما.

خدا بقیه اش رو به خیر کنه!



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ