اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
فرو مانده در لطف و صنع خدای....
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/٩/٢٥
زمان :
 ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام

تو این پست میخوام از چند تا از کارهایی که لاریسا کاملا با انجامشون ما رو غافلگیر کرد بگم:

جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۶ :نشونده بودمش گوشه مبل و خاله ام داشت باهاش بازی میکرد. یکی از اسباب بازی هاشو گذاشت روی سینه اش...یه هو لاریسا اونو گرفت و برد سمت دهنش که بخوردش!!! تا حالا سعی میگرد اجسام رو بگیره اما نمیتونست. از اون روز به بعد اگه چیزی دم دستش باشه یا بالای سرش باشه اونو با هر دو دست میگیره و دهنش رو هم باز میکنه که بخوردش.(عکس هاش پایین تو پست قبلی هست)

شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۶: صبح من و بابایی با صدای آواز لاریسا از خواب پا شدیم. خیلی با نمک بود اخه من یه بار بیدار شدم و گذاشتمش کنار خودم و دوباره خوابم برد.شیطون خانوم هم یه کم صبر کرده و دیده نخیر...مثل اینکه این دو تا قصد بیدار شدن ندارن و ناگهان ...جییییغ !!! خیلی جیغ  با نمکی بود کاملا از روی خوشی جیغ زد.من و بابایی هم کلی خندیدیم. اما قضیه به همین جا ختم نشد!! چون آواز خوندن ها و غغغغغغ و آآآآآ گفتن های لاریسا از اون لحظه تا حالا ادامه داره .طوری که گاهی که من دارم با تلفن حرف میزنم٬ طرف ضعف میکنه واسه اش.مخصوصا اگه مامانم یا عمه های لاریسا یا خاله های خودم باشن که دیگه نگو...(از این دیگه نمیشد عکس گرفت وگرنه گرفته بودم!!)

دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶: رفته بودم خونه مامان اینا . ظهر ما مشغول ناهار خوردن بودیم که متجه شدیم لاریسا خانوم بعععله !! حسابی مشغول غلط زدنه.طوری که یه هو وارونه شد روی  دستش !!! از اون به بعد هر وقت روی زمینه یا تو کریر یا بغل ما نشسته خودشو رو به جلو خم میکنه و نیم خیز میشه و این کار رو اونقدر ادامه میده که خسته میشه و  غر غرش در میاد !! میبینید تو رو خدا؟! عوض اینکه من تنبل ورزش شکم برم٬ ایشون شکم آب میکنن!!( عکس های این رو هم بعدا میذارم٬ عجب حکایتیه این شکار لحظه های ما ها !!نه؟! )

رلستی اونروز دایی مهربون من یه موش برای لاریسا خریده که لاریسا علاقه عجیبی بهش پیدا کرده .خصوصا به دماغ اون بیچاره!!!تا موش بیچاره رو یه لحظه با این بلا خانوم تنها میذاریم٬ ترتیب دماغ اون طفلکی رو میده!!میترسم عقبتش بشه مثل دکتر هانیبال تو فیلم سکوت بره ها!!!

 میبینید؟ بچه ام در عرض چند روز یه هو کولاک کرد!! کلی کار جدید انجام داد. چقدر با نمک ان این بچه ها... و چقدر بیکرانه لطف و قدرت خدای مهربون . ادم واقعا میمونه تو این همه تغییر و تحولی که سر موعد اتفاق می افته . هیچ چیز از نظم و اراده اش خارج نیست.

خدا جون ممنونتیم که به ما بچه هایی سالم دادی تا ما هر روز با دیدن بالندگی و شادیشون لبریز شادی و شعف بشیم. خیلی مخلصیم اوس کریم !!



کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ