اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
چکاپ ۵ ماهگی در سرمای منفی ۶ّ!!!
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٠/٢۱
زمان :
 ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ
نظرات ()

هوا منفی ۶ درجه است .شیشه های ماشین بخار گرفته و به سختی میشه بیرون رو دید. مرد راننده با بی حوصلگی یکی بعد از دیگری ترک های سی دی رو که در حال خوندنه عوض میکنه .هنوز یک دقیقه نگذشته ...آهنگ بعدی...دوباره بعد از چند ثانیه آهنگ بعدی...بازم بعدی... نمیدونم دنبال چی میگرده .بالاخره آخرای راه دست از سر کنترل ضبط برمیداره . البته اونم به این دلیله که سر مسیری که انتخاب کرده بود ازمون سئوال کرد و حواسش دیگه به ضبط نبود .نمیدونم راهی رو که میتونست بدون دردسر از اتوبان کردستان بره٬ دور شمسی قمری زد و از همت و ملاصدرا و شیراز جنوبی رفت .تازه کلی هم تفسیر و توضیح داد که چطور میتونین دفعه دیگه از این راه بیاین !!!

بگذریم که آخرشم اگه خودم نبودم احتمالا اونقدر دور میزدیم که وقت دکتر از دست میرفت و باید بعد از اونهمه زحمت برای وقت گرفتن ٬ دست از پا دراز تر برمیگشتیم خونه.

خلاصه...رسیدیم و بعد از پرداخت کرایه آژانس که تو این روزها تا دو برابر هم رسیده٬ پیاده شدیم. و این قسمت تقریبا سخت ماجرا بود...عبور از پیاده رویی که برف هاش دیگه برف نیست بلکه یخه و خیلی هم لیز. ولی خدا رو شکر به خیر گذشت .

تو مطب دکتر اوضاع چندان تفاوتی با بیرون نداشت...کما بیش سرد... تا جایی که حتی لازم نشد کاپشن لاریسا رو در بیارم .

بعد از حدود نیم ساعت انتظار رفتیم داخل .کاپشن لاریسا رو در آوردم و دکتر وزنش کرد : ۷ کیلو و ۴۵۰ گرم...و من خوشحال از اینکه موفق شدم  این ماه یک کیلو چاقش کنم !!! قدش هم ۶۷ و نیم.دور سرش هم ۴۱ و نیم. نوبت به معاینه رسید و من شلوار لاریسا رو که لی پیش سینه دار بود باز کردم .

خانوم دکتر: حالا که شلوارش رو باز کردی یه بارم بدون شلوار وزنش میکنیم...

گذاشتیمش رو ترازو ...۷ کیلو و ۱۵۰ گرم !!! و من دوباره حالم اساسی گرفته شد!!

اما خانوم دکتر خوشحال بود : خیلی عالیه .خوب جلو اومده .ماهی نیم کیلو خیلی خوبه ...خوب شد دوباره کشیدیمش چون ماه دیگه با این حساب کم وزن میگرفت اونوقت نگران میشدی.

خلاصه بعد از اینا کلی سئوال هایی رو هم که یادداشت کرده بودم تا مثل دفعه پیش یادم نره ٬ پرسیدم. مثل مشکل ریز موهام.جدا خوابوندن لاریسا .خر خر کردن دماغش. خشک شدن و ترک خوردن لبهاش .کتاب تغذیه کمکی رو هم از منشی دکتر گرفتم تا از ماه دیگه شروع کنم همینطور یه وقت برای هفدهم ماه بعد ساعت ۳ ...که باید سعی کنم مثل ایندفعه از دستش ندم ...تا مجبور شم هفت خان رستم رو طی کنم برای گرفتن یه وقت معاینه.

بعد از اینکه از مطب در اومدیم حدود یه ربع بیست دقیقه ای منتظر آژانس بودیم ...بالاخره اومد و ما برگشتیم .

تو راه به این فکر میکردم که چقدر خوب شد به لاریسا سرلاک و غذای ۴ ماهگی ندادم .اخه میگن ممکنه برای بچه ایجاد الرژی کنه.یه خانومی خیلی ناراحت بود و میگفت :از بس که این و اون گفتن این بچه چقدر لاغره ...تصمیم گرفتم از ۴ ماهگی بهش کمکی بدم .اما به شدت آلرژی نشون داد و از اون به بعد هم به خیلی چیزا حساسیت پیدا کرده....

خلاصه اینم از ماجرای دکتر رفتن لاریسا تو یه روز برفی و سرد. خیلی خیلی سرد ...

الان هم با فشار دادن دستهام دور لیوان داغ چای حس سرمای دیروز رو از خاطرم دور میکنم و با دیدن فرشته کوچکی که با فاصله چند قدمی از من خوابیده و با شنیدن صدای نفس هاش که برام زیبا ترین ملودی دنیاست  ٬  جانی دوباره میگیرم و برای همگی تون شب ها و روزهایی برفی اما گرم آرزو میکنم . گرم گرم از حرم و حرارت با هم بودن و در کنار هم بودنتون.

گل قشنگم...عزیز دلم

  ۵ ماهگی ات مبارک

                                               

کلمات کلیدی :


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ