اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
یادم هست...
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
زمان :
 ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ
نظرات ()

یادم هست عید آن سالها...اسفند که میشد همه چیز رنگ و بو عوض میکرد٬ میز و نیمکت های کلاس از بی تابی دلهامون بیتاب و از شور و نشاط عید پر شور...
یادم هست...اسفند که میشد هر روز با اشتیاق ریه هامو پر میکردم از هوای تازه ای که بوی عید میداد و یادم هست لذتی رو که تا اعماغ وجودم سرک میکشید.
یادم هست...که دیگر نه خبری از ننه سرما بود نه از برف٬ هر چه بود طراوت بود و شکفتن که رگبار های گاه و بی گاه اواخر اسفند باعثش بود و یادم هست که چقدر دوست داشتمش .

یادم هست...پیک نوروز رو٬ از لحظه ای که میدادند دستمون هزار بار از اول تا آخرش رو نگاه میکردیم و بوی نوئیی  که میداد با بوی نوئی عیدی که بیقرار منتظر رسیدنش بودیم٬ آشنائی نزدیکی داشت.

یادم هست...معلم بارها میگفت : بچه ها٬ ایام  عید فقط مال خوردن و خوابیدن و گشت و گذار نیست. درس یادتون نره ها....حتما تو ایام عید درس ها رو دوره کنید ٬ و ما کودکانه و بی خیال در دل به او میختدیدیم : چه خوش خیال است او...ایام عید و درس ؟! همین پیک شادی هم زیادی است...و یادم هست به یکباره غمی در دل احساس میکردیم : وای...پیک نوروز را بگو ...و یادم هست... پیک شایان (برادرم) همیشه با یاری اهل فامیل حل میشد و چه شیرین بود لذتی که از استقلال خود میبردم...بخاطر یاری نگرفتن از کسی !!!
 

یادم هست...آن سالی را که پدر بزرگ دم دمای عید برای همیشه از کنارمان رفت و من با مادر به مدرسه رفتم تا پیک آن سال را زودتر بگیرم...یادم هست که با وجود ناراحتی ام  یک جور خوشحالی یواشکی همراه با نوعی احساس گناه ٬  جایی در دلم  پر پر میزد! آخر آن سال زودتر تعطیل شده بودم !!!
نوروز پشت نوروز و عید پشت عید...آمدند و رفتند...و من هر سال درست ۲۳ روز بعد از  جوان شدن طبیعت یک سال بزرگتر میشدم.

یادم هست...دبیرستان را با همه خاطراتش...یادم هست مبصر بودم ٬ ناخن ها همیشه بلند ! موها همیشه بیرون! شیطنت ها همیشه به راه...
یادم هست...یکی از بچه های کلاس را مامور میکردم تا کشیک بدهد٬ آنوقت روی میز معلم چه ضربی میگرفتم با انگشت و چند تا از بچه ها چه رقصی میکردند! و چه شیرین بود کارهای قایمکی آن روزها...آینه٬ عکس های خانوادگی٬ نوارهای ابی و گوگوش و سیاوش! دفتر خاطرات...همه اش قایمکی یه مزه دیگری داشت!

یادم هست...عکس های یادگاری با معلمان کلاس ... و در آخر سال چه مهربان بودند همگی به نظرم! 

یادم هست...امتحانات نهایی ٬ و حوزه ای که از خانه دور بود و چه شوقی بود که با تاکسی برویم. بزرگ شده بودیم...دیگر اجازه داشتیم بعد از جلسه کمی معطل کنیم و دیرتر به خانه برویم! پرسه های شاد شاد...خنده های شاد شاد...با سحر٬ مریم٬ میترا٬ مونا...همگی در راه برگشت چقدر خوش بودیم...چقدر سبکبال... تنها خیالمان امتحان فردا بود...بزرگ شده بودیم...

یادم هست... کم کم بزرگ میشدیم...دیگر از سر تا پا نو پوشیدن های عید کمی خجالت میکشیدیم...دیگر عیدی هامان هم بزرگونه شده بود...روسری...بلیز...کتاب...
تفریحاتمان هم بزرگونه شده بود...میرفتیم کتابخانه...کتابها را نوبتی میخواندیم و بعد ار هر کتاب چقدر حرف مشترک داشتیم با هم ...چقدر لذت بخش بود همدلی هایم با مونا در مورد *بر باد رفته...*اسکارلت...*غرش طوفان  ژوزف بالسامو...*بلندی های بادگیر...کتاب های امیلی برونته٬ پائولو کوئیلو..

.یادم هست...بهاری که امد و من ۱۸ ساله شدم...همه چیز در حال تغییر بود٬ ما به کنکور نزدیک میشدیم و درونمان اما پر بود از هیاهو و غوغای رقابت. کتاب ها را یکی یکی میخواندیم و تست میزدیم  جزوه ٬ تست ٬ کلاس کنکور ٬ کنکور های امتحانی...
یادم هست...صبح های جمعه ٬ کنکنور آزمایشی در دانشکده پرستاری و مامائی روبروی خاتم الانبیا...بالای ونک...یادم هست ظهر های جمعه بعد از کنکور ٬ قدم زدنهایم با سحر ...یار دیرینم...و چه نقشه ها که نمیکشیدیم و چه هدف ها که نداشتبم... چقدر امیدوار و هدفمند بودم ان روزها...

یادم هست...پسر جوانی که عاشقم شد! محمد نامی بود گویا...و یادم هست چقدر تلاش کرد تا مرا راضی کند !  و چقدر در دل به عشق بچه گانه و خام او خندیدم...و چقدر محکم و قاطع هر بار رو در رویش ایستادم و با همه وجودم گفتم : نه ! و چقدر سعی کرد تا من باور کنم او مرا برای زندگی میخواهد و چقدر وتعجب شدم از حماقتش !  من قرار بود درس بخوانم. و بار دیگر رو در رویش ایستادم و گفتم : نه! من باید درس بخوانم...برای این چیزها وقت خیلی هست....و ان روز او گریست ! و یاسمن مرا متهم کرد به سنگدلی ! اما من هدف خودم را داشتم و او و وعده هایش هدف من نبود...
یادم هست...روزی که کنکور دادم ٬ چه سبکبال شدم آن روز...بار سنگینی از دوشم بر داشته شد...و من منتظر بودم...منتظر نتیجه
 یادم هست...روزی که سحر شادمانه خبر قبولی خودش و مرا پای تلفن گفت...چقدر ذوق کردیم...چقدر ذوق کردم...۱- حقوق دانشگاه سراسری ( قم)  ۲- علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد(تهران مرکز)

یادم هست... روز ثبت نام ٬ شروع کلاس ها ٬ شروع دوستی ها ٬ شروع شیطنت ها٬ شروع تحقیق ها و کارهای گروهی ٬ شروع تاتر رفتن ها و فیلم دیدن ها و جشنواره رفتن ها ٬  شیوا پر شور بود و شیطون ٬ اهل فیلم و هنر٬ بذله گو و با نمک.  نیلوفر ٬ مرتب بود و منظم. همیشه با برنامه ریزی. مژده بیخیال بود و رک و راست. شیرین اما حساس بود و احساساتی ٬ مهربان و خودمانی.  مهرک با وقار و آرام امامنظم و هدفمند. زینب مومن و ساده ٬ مودب و اهل دل. سعیده  کم حرف و آرام ٬کاملا خونسرد !  شیرین با هوش و صاحب رای ٬فهمیده و با معلومات. هلیا عاشق روزنامه نگاری و فعالیت و محیط های هنری ٬امروزی و آزاد.
چه اکیپ شاد و پر شور و حالی ...از پر صر و صدا ترین گروه های دانشگاه و جزو معدود گروه هایی که تا آخر با هم همصدا بودیم و یار...

یادم هست...بار دومی که تجربه کردم چگونه است که دوستت داشته باشند ٬ اما تو روحت از ماجرا بی خبر باشد...و ماجرا را وقتی بفهمی که تمام روح ان طرف از آن تو شده و من مبهوط بودم که آیا گناه من چیست جز اینکه خودم بودم و می آمدم ومیرفتم و به هیچ کدام از پسر های دانشگاه حتی فکر هم نمیکردم ؟!  و این شد که برای بار دوم تلخی شکستن غرور یک انسان  کامم را تلخ کرد . اما اینبار جدی تر و بیشتر ...چرا که یک احساس خام بچه گانه که نبود هیچ٬ بسیار هم جدی بود و عمیق ...یادم هست آنروز چقدر معذب شدم از دیدن احساسی که چقدر رقیق و زلال بود و چقدر غصه دار از دیدن اشک هایش...

یادم هست...بار اولی را که رضا رو دیدم و بار های بعد رو نیز...و احساسی رو که کم کم و آرام آرام در وجودمون شکل میگرفت ٬  اصلا شباهتی به موارد قبل نداشت...رفتیم و اومدیم ٬ گفتیم و شنیدیم ٬ آزمودیم و آزموده شدیم ٬ دیدیم و فهمیدیم...نه یک طرفه بود و نه عجولانه٬ نه آتشین بود و نه هوس آلود ٬ نه بچه گانه بود و نه خام . همانی بود که به دنبالش بودم و به دنبالش بود... ماجرای ما بدون عشق و شیفتگی اغاز شد ٬ با درک و همدلی و تعقل همراه شد و با تفاهم و همراهی به بار نشست...در این میون دونه ای از اول راه در دلمون کاشته شد که با مرور زمان رشد کرد و بالنده شد و بنومند شد ...و حتما شنیدین هر آنچه به سالیان در دل رود ٬ از دل مرود الا به سالیان...
یادم هست...جشن فارق التحصیلی مان...همه با هم راهی را پیموده بودیم که اینجا اخرش بود...همه از ته دل دعا کردیم که سال بعد دوباره همدیگر را ببینیم ٬ در مقطع کارشناسی ارشد...

یادم هست....حتما همه شما هم امثال این ها  را یادتان هست.
این روزها هوای بهار  و بوی عید عجیب مرا پرت میکند به ان روز ها و تمام این خاطرات و تمام آنهایی که گفتنشان از حوصله همه خارج است...نمیدانم شاید خاصیت بهار این است ٬ شاید...همیشه برایم خاطره انگیز است.



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ