اینجا دنیای مشترک و زیبای ما مادرها است...برای شما و از شما پروانه های کوچولو مینویسیم که همه دنیای ما هستید...

 
 
نویسنده :
 آیدا مسروری
تاریخ :
 ۱۳۸٧/٤/۱٢
زمان :
 ٤:٢٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

سلام.

امروز خیلی روز مهمیه ...این پست هم برام خیلی مهمه !!! میدونین چرا؟

امروز آخرین ماهگرد لاریسای نازمه . دیگه از حالا به بعد روزشمار سالگرد تولدش شروع میشه 

و دیگه این که : وبلاگ من ولاریسا امروز یک ساله شد ...

 

نمیدونم چطور حسم رو بگم ...پارسال همین موقع ها بود که من تو اینترنت در باره وسایل سیسمونی و بارداری و از این حرفا سرچ میکردم و با وبلاگای این و اون سرک میکشیدم ...اما یه جا دلم گیر کرد ...میدونین کجا؟ تو وبلاگ هدیه نازم . دوست گلم .مامان ایلیا جونم . وقتی پست هاشو میخوندم کبف کردم ..

.چه حس خوبی بود .با نمک و صمیمی نوشته بود .با خوندنشون به خودم گفتم : چه جالب ! مثل من ! حرفای من ! دغدغه های من !‌ اضطراب های من ! فکر و خیال های من !

 

چقدر احساس همدلی میکردم باهاش ...یکی دو روزی بهش سر زدم  و همینطور به دوستایی که لینک کرده بود . بعد یه هو به سرم زد منم دست به کار شم . به خودم گفتم خیلی ایده خوبیه ! اینجا میشه یه دفتر خاطرات انلاین با کلی دوست و کلی مراوده و کلی تبادل اطلاعات !

قسمت شیرین و جذاب ماجرا هم وقتیه که این کوچولوها بزرگ میشن و اینا رو میخونن . بعد پیش خودشون  میگن : به به چه مامان باحالی !! چه کار خوبی کرده که همه چی رو واسم اینجا نوشته  و کلی از عکسام رو هم برام گذاشته ...

آره ...اون موقع با این فکر شروع کردم و با اینکه برام نشستن طولانی مدت خیلی سخت بود ...ساعت ها نشستم و  زیر و رو کردم و وبلاگ ساختم و با کلی ذوق و شوق یه پست بلند بالا هم نوشتم که دقیقا یادمه  وقتی آنلاین شدم و فرستادمش  دیدم ای دل غافل !!!همه چی پرید !!!  اما کوتاه نیومدم و یه بار دیگه نوشتم  این بار کپی پیست کردم تو ورد که اگه دوباره پرید متن رو داشته باشم .... وقتی وبلاگم رو باز کردم چه کیفی داشت . از اون به بعد هم که گشتم دنبال دوست . لینک کردم و لینک شدم...نوشتم و خوندم...کامنت گرفتم و کامنت گذاشتم...

اون وقت شاید نمیدونستم پا به چه دنیای عجیبی گذاشتم . شاید نمیدونستم چفدر قراره دل بدم به این لینک ها ...چقدر قراره دلواپس سنگ کلیه آیین باشم ...چقدر واسه پایان نامه هدیه  و مهسا دلم شور بزنه ...چقدر ناراحت غذا نخوردن مانی و ایلیا باشم ...چقدر غصه بخورم واسه سوده جون و ایلیای نازم که تا کی باید کولیک داشته باشه ...چفدر دلم هوای نورا رو بکنه هر روز و هر روز ...چقدر سر ذوق بیام از شیرین زبونی های یونا و اندیا و  تارا و  دیبا.

خلاصه که اینطوری هاست . اون موقع لاریسا ی نازم تو وجودم بود و با کش و قوص اومدنش و لگد زدنش دلم یه دریا ذوق و مهر میشد ...حالا ١١ ماهه شده و من عاشق !

امیدوارم سالها دوستی ام با همه رفقای گلم حقظ بشه . همه با هم شاهد رشد و بالندگی این گل دخمل ها و گل پسرا باشیم .

خوب دیگه من باید برم وگرنه کل وسایل آرایشی و عطر ها و خورده ریزای تو اتاق خواب از دست این خانوم خانوما کنف یکن میشه .

فعلا تا اطلاع ثانوی مخلص همه هستیم ...دربست .فدای همه تون

                                                       َ



کلمات کلیدی : یاداوری خاطرات


 
من آیدا هستم.مادر یه دختر ناز به اسم لاریسا و همسر یک مرد مهربان و دوست داشتنی به اسم رضا...به تازگی هم یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده به اسم سام ..روزگار خوبی رو در کنار هم تجربه میکنیم و من تصمیم دارم تلخی ها و شیرینی های این روزگار رو اینجا ثبت کنم تا از یاد نره.
 
   
   
   
   
   
   
 

 
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به لاریسا، سام و مامان آیدا مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ