سیندرلا !!!

این سیندرلاست...اینم باباشه !!!! اینام خواهراشن !!!!

 اینجا سیندرلا نشسته داره گریه میکنه...میگه : وووی !! وووی !!! من شوهر نمیخوام !!!! من شوهر نمیخوام ...من دلم نمیخواد با پسر پادشاه عروسی کنم ....البته دروغ میگه ها بابایی !!! همه دخترا اینو میگن !!! ولی کو شوهر ؟؟؟؟

آره...اینم پسر پادشاهه ...میخواد بیاد لپک لاریسا رو بکشه...میگه ماچکت رو بده ببینم ! ( صدای ماچ شدن لاریسا توسط رضا به کررات !!!)

ماچک دخترم چه نازه....بابایی , اینجا سیندرلا نشسته داره میگه : وای من شوهر میخوام ...من شوهر میخوام !!!!

میگه: لاریسا باید بیاد ماچکشو به بابایی اش بده ( و دوباره صدای ماچ شدن لاریسا !!!)

میگه : نه ...الکی گفتم !!! من میخوام با پسر پادشاه عروسی کنم !!! ماچک بابایی میاد با سیندرلا عروسی میکنه ....ماچک ما عروس شد ...قصه ما تموم شد...

خوب حالا لاریسا باید بیا به بابایی اش ماچ بده !!!

ولاریسا برای بار  n ام به بابایی اش ماچ میده !!!!

این چیه ؟ یعنی واقعا نمیدونین ؟! این کتاب خوندن رضا واسه لاریسا است دیگه !!!...تحت تاثیر قرار گرفتین ...نه؟!

بیچاره دخترم واسه اینکه ورژن جدید سیندرلا رو که کمپانی والت دیزنی همین چند روز پیش واسه رضا فرستاده بود , بشنوه , مجبور شدصد بار ماچک اش رو بده !!!

به نظر شما اگه رضا واسه لاریسا کتاب نخونه بهتر نیست ؟! شاید بچه ام یه ذره از پیشرفت هایی که در زمینه ادبیات کودکان و کارتون هاشون میشه , عقب بمونه ...ولی در عوض مجبور نمیشه هزار بار لپکش رو بده و مهمتر از اون : اینهمه بد آموزی به جای قصه به خوردش داده نمیشه ...نه؟

البته بگذریم که من دورا دور یه دل سیر به این قصه خندیدم و در کمال آرامش و به دور از شیطنت های لاری میز غذا رو چیدم.... 

بعدا نوشتم : وبلاگ من و رضا  هم آپه. منتظر حضور گرمتون هستمبغل

/ 36 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نورا

آیدا جون این پستتو همون روز اول که نوشتی خوندم ولی راستش می دونی که زیاد میزون نبودم که چیزی بنویسم ... اما خب حالا خداروشکر بهترم و اومدم به همه ی دوستام سر بزنم ... قبل از هر چیز باید بگم یه دنیا خوشحالم که دوستی مثل تو دارم که این کامنتهای پر از لطف رو برام می ذاره راستش آدم واقعا احساس پشت گرمی می کنه و گاهی دلش به همین ابراز محبت ها خوشه ... ایدای عزیزم در مورد این پستت باید بگم که به جرات یکی از بامزه ترین پستهایی بود که من تا حالا توی وبلاگت خونده بودم ... مطمئنم بقیه هم همین نظر رو دارند چون من که کلی ادم جدی ای هستم و زیاد با خنده میونه ندارم هم کلی خندیدم و حال کردم ... دم بابایی لاریسا گرم اگه بد اموزی داره حداقل کلی با این کاراش مارو خندوند ... دلم برای لپک لاریسا غش رفت از قول ما هم لپکشو ببوس عزیزم ... حالا برم سراغ اون وبلاگت و ببینم چه کردی [ماچ]

هاله مامان ارشیا

ای جان قربونش برم با این کتاب داستانش[قلب]آفرین به این بابا رضا با این قصه قشنگ تعریف کردنش[قلب][قلب][قلب][قلب] لاریسا رو ببوس[ماچ][ماچ]حالا میریم سراغ اون یکی وبلاگ[نیشخند][نیشخند][گل]

مانا و مانیا

سلام حالا خوبه بابایی لاریسا جون کتاب می خونه و بوس میکنه، بابایی ما که کتاب نمی خونه و هی ما رو بوس میکنه[نیشخند] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

ساناز

جان چه دختر نازی آفرین از الان علاقه به کتاب داره و داره کتاب می خونه . امیدوارم که همیشه در زیر سایتون باشه شالم و شاد [گل]

نوشین مامان هستی

[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مژگان مامان (آندیاعسلی)

سلام آیدا جون ... خیلی خیلی ممنون از محبتت خانومی ببخشید که دیر اومدم این هفته برنامه هام حسابی فشرده بود ... من هم خیلی خیلی دلم میخواست ببینمتون انشاء الله تو فرصت بعدی [چشمک] لاریسای قشنگت رو ببوس چقدر جریان کتاب خوندنشون با بابای جالبه. عکسش هم خیلی خیلی خوشگله با اون دستبند خوشگل تو دستهای توپولیش .[ماچ] آندیا که عمرا بذاره چیزی دستش کنیم [ناراحت].

بهار

سلام خوبی ببین چه ژستی گرفته این دخمل ما وووووووووووووووووووووووووییییییییی[ماچ]