بابایی...جای جیزت کو ؟!

میدونین ؟ اگه منم میرفتم یه واکسن یا آمپول میزدم و بعدش یه نفر پیدا میشد اینهمه نازم رو بکشه...اندازه لاریسا عشوه میومدم و آه و ناله راه می انداختم !!!

پنجشنبه لاریسا وقت دکتر داشت برای چک آپ...تازگی فاصله این چکاپ بردناش یه کم زیاد شده و مثل اولا هر ماه نیست...که فکر میکنم درستشم همینه...خوشم نمیاد احساس کنم از اون مادرای وسواسی و زیاد حساسی هستم که بیخود و بی جهت بچه رو به دکتر و دارو و ...انس میدن...

به هر حال هر وقت احساس کنم لازمه و باید بره دکتر از همه کارم میگذرم و هر جور شده میبرمش ...

این دفعه هم بعد از ۴ ماه گفتم با اینکه مشکلی نداره اما بدک نیست یه قد و وزنی اندازه بگیریم و یه چکاپی بکنیم و از اون مهمتر چون به یک سال و نیمگی اش نزدیک هستیم...گفتم شاید واکسن هم داشته باشه...البته چندان مطمعن نبودم چون هنوز ٢٠ روزی وقت هست.

خلاصه که شال و کلاه کردیم و رفتیم ...گردش آخر هفته مون هم خلاصه شد در  رانندگی با یه دخمل نالان و گریان در بغل به علت واکسن زده شدن ! و یه گشتی تو اتوبان حکیم و کردستان زدن ...

تو مطب هم طی هر مکالمه ای که با بابایی داشتیم مجبور بودیم یه ساعت توضیح و تفسیر بدیم تا بلکه دلش رضایت بده لاریسا رو واکسن بزنیم ...میگفت : خوب میخوای بذار همون یه سال و نیمه گی اش بزن...آخه دردش میگیره که...میخوای براش نزن ؟!

 بعله...عزیزی که شما باشید...و دیگه...از اونجایی که لاریسا همیشه غرغرها و بی حوصله گی هاش مال منه...تا رسیدیم خونه و چشمش به رضا افتاد گل از گلش شکفت و تا ساعت ١٠ شب بنده با چشمای از حدقه در اومده شاهد جفتک چهارگوش انداختن ها و آتیش سوزوندن های لاریسا خانوم بودم و در عجب از اینکه : این بچه درد نداره ؟!

خلاصه در اثر استامینوفن خانوم رضایت دادن لالا بفرمایند ! اما در تمام طول شب یه حال اساسی از من بیچاره و گاها از رضا هم , به جا آورد...

میدونین؟ برای اولین بار لاریسا از اول شب تا صبح پیش من و رضا خوابید...اصولا به هیچ وجه اجازه این کار رو نداره ...اما دیشب چون احساس میکردم درد داره و ممکنه هر لحظه بهم احتیاج داشته باشه خوابوندمش رو تخت خودمون...و چه کار به جایی هم بود چون با وجود سه نوبت استامینوفنی که تا صبح بهش دادم هر دو سه ساعت بیدار میشد و بهانه میگرفت که یا تو بغل من آروم میگرفت یا رضا بغلش میکرد و نوازشش میکرد تا دوباره بخوابه.

صبح هم تا از خواب بیدار شد و گذاشتمش زمین دادش رفت هوا و فهمیدم پاش درد میکنه ! و بدین ترتیب یه روز پر از بهانه و ناله شروع شد...ووروجک ما اصلا رضایت نمیداد راه بره و میترسید پاش درد بگیره ....هر چنر دقیقه یه بارم رضا ازش میپرسد :

بابایی جیزت کو ؟ کجات جیز شده ؟

لاریسا هم با عشوه و ناله در حالی که پای راستش رو نشون رضا میداد میگفت : جیش !!!! البته سو تفاهم نشه ...منظور همون جیزه !

خلاصه اینگونه بود که هر چند وقت یه بار این سوال و جواب تکرار میشد و در ادامه با نوازش های رضا و قربون صدقه رفتناش تموم میشد...

کاش منم یکی واکسن میزد تا اینقدر نازم کنن و لوسم کنن !!!

بگذریم که من اصلا با این کارای رضا موافق نیستم و به هیچ وجه خودم اینقدر ناز لاریسا رو نمیکشم...اما چه کنیم ؟ از پس رضا بر نمیام. مثلا گاهی که حرفشو گوش نمیده یا اذیت  میکنه رضا دعواش میکنه ( با صدای بلند میگه : نکن ...برو کنار یا از این حرفا) و بعدش لاریسا چنان بغضی میکنه که بیا و ببین و زور میزنه تا گریه بسازه و دو تادستاشو میذاره رو صورتش و میزنه زیر گریه !!!! و البته خیلی وقتا به اینجا هم نمیرسه چون رضا دو ثانیه بعد از حرفاش میگه : بیا...بیا بابیی...بیا عزیزم بوست کنم....بیا بابایی رو بوس کن ...آها...آفرین ...خوب آشتی کردیم !!!!

و من همه اش تو این فکرم که لاریسا قراره از اون دختر لوسایی بشه که حرف نمیشه باهاشون زد؟! خدا نکنه....

خلاصه که اینم از واکسن لاریسا خانوم ما...به امید اینکه همیشه این فرشته های کوچوولوی ما سالم و سرحال باشن و صدای خنده هاشون فضای خونه هامون رو رنگین و زیبا کنه.

 

/ 10 نظر / 26 بازدید
بیژن

درودبرگرامی همدل. تارنگاری دارم که درآن درباره گذشتار ایران مینویسم. اگر دوست داری چیزی درباره گذشتارایران بخوانی به تارنگارم سری بزن. شادوپیروزباشی. بدرود.

مهسا

پس اون جای جیزشو نشون بابا داده[نیشخند]

نسیم

الهی[ماچ] خوشم میاد از تربیت مادرای فروردینی[لبخند].دختر خاله ی منم دختر داره.الان کلاس سومه.تو فامیل نزدیک یه دختر کلاس چهارم داریم و درسا که دختر داییمه.از همشون خانوم تر و محکم تر دختر دختر خالمه که لوس بارش نیاورد.وگرنه به اون 2 تا کسی جرئت حرف زدن نداره.و این برا خود بچه هم بده خیلی.زود لطمه میخوره و ناراحت میشه.[گل]

آرزو مامان آرش

سلام خانمی انشاءالله که لاریسا جون همیشه سالم و سلامت باشه [ماچ][ماچ][ماچ] خدا دختر برای پدر ناز نکنه برای کی بکنه ؟ [سوال][زبان][چشمک][گل][خداحافظ]

مامان روژین

سلام عزیزم . بابا ما مادرای فروردینی هرکاری میکنیم این باباها میان خرابش میکنن. حالا من یه کمکی از تو جلوترم و تونستم آقای خونه رو کنترل کنم . ولی اون موقع های که توی تنبیه کردن و محرو م کردنش دخالت می کرد بد جوری کلاهمون تو هم میرفت منم بهش میگفتم تو کار من دخالت نکنم اونم دقیقا جای حساس تو کار من دخالت میکنی و وقتی جدی ودن منو میدید میگفت روژین مامانت بد جوری قاطی کره خدا به دادت برسه و از دور روژین یا منو میخندوند . امان از دست این باباهای که مارو مادر نمی دونن نامادری میدونن . فکر میکنن فقط خودشون از گریه دختراشون ناراحت میشن و ما دلمون از سنگ ترا خدا میبینی بعدا میگن چرا دخترا اینقدر لوس و بابای هستن خوب خود پدرا اینجوری میکنن[قهر][قهر]

ساناز مامان دانیال

ایدا کلا باباها همینن غصه نخور ید طولانی در ضایع کردن دارن بابا ادم دعوا میکنه میگن چرا میکنی نمیکنه میگن چرا این کاررا میکنه !!!!!!! نگران هم نباش خودم میام میگیرمش همه جوره قبولش داریم [نیشخند]

ساناز مامان دانیال

ایدا کلا باباها همینن غصه نخور ید طولانی در ضایع کردن دارن بابا ادم دعوا میکنه میگن چرا میکنی نمیکنه میگن چرا این کاررا میکنه !!!!!!! نگران هم نباش خودم میام میگیرمش همه جوره قبولش داریم [نیشخند]

نيلوفر مامان تارا

واي منم چند روز ديگه مي خوام تارا رو واسه واكسن يك سال و نيمگي ببرم. از حالا ماتمشو گرفتم.[ناراحت] شنيدم خيلي درد داره. من كه اصلاً طاقتشو ندارم.[گریه] لاريساي ملوس منو ببوس.[ماچ][ماچ] جاي جيزش رو هم ناز كن.[چشمک]

سمیرا مامان رژین

سلام ای قربون جیز شدنت بشم من نازی به اون عشوه هات فقط خاله چرا دیگه به ماسر نمیزنی هنوز هم قهری که ما نیومدیم قرار [چشمک]بوس برای نی نی ناز لاریسا خانوم[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]