ماجراهای دیلم...

سلام.

دیلم بودیم...( برای اون دوستایی که نمیدونن دیلم کجاست باید بگم : شمالی ترین بندر استان بوشهره)

آره پنج شنبه قبل از تعطیلات عاشورا رفتیم...تا یک شنبه هفته بعدش ! البته رفتنمون دست خودمون بود اما برگشتنمون دست خدا !!! آخه سه روز ما با بار و بندیل و بساط و بچه راه میافتادیم میرفتیم فرودگاه  پرواز کنسل میشد ..دست از پا دراز تر برمیگشتیم و بر و بچ کلی بهمون میخندیدن !!! نیشخند

راستش مه غلیظی دو سه رو صبح و شب همه جا رو میگرفت که فاصله یک متری رو نمیشد دید...واقعا وضع غریبی بود...خلاصه شب آخر هم نه شب پرواز داشتیم از فرودگاه ماهشهر که راه یک ساعته رو دو ساعت و نیم , آهسته آهسته رفتیم تا رسیدیم...به خاطر مه شدید جاده رو نمیشد دیداسترس...من که اصلا امید نداشتم به پرواز برسیم...

ولی چون کسی که برامون بلیط نگه داشته بود آشنامون بود تا لحظه آخر گیت رو باز نگه داشت و ما تقریبا جزو آخرین نفراتی بودیم که سوار هواپیما شدیم اوه

از این قسمت سفر که بگذریم...جای همگی خالی بسی حال داد و خوش گذشت ! علی الخصوص که لاریسا تا تونست همکاری کرد و منو ذوق مرگ کرد و کلی تیریپ با بچه های عموش به هم زدن و من و جاری محترم هم یه دل سیر هر روز بازار گردی کردیم و خرید و بنده چمدون ها رو پر کردم ..اونم چه پری...!!!

و حتما همگی مستحضر هستید که چه حالی میده بدون لاریسا آدم بره خرید...اونم با خیال راحت که فینگیلی داره با بر و بچ سی دی تماشا میکنه و بستنی میخوره و بازی و بزن و برقص !!! (البته ساناز جونم تو این قسمت گوشاتو بگیر چون لاریسا همونطور که معرف حضور هستن اصلا مثل دانیال نبوده و نیست...sfc رو که حتما یادته ؟! )

بچه ما مثل رینگ پیستون این ١٠ روز فقط میرفت بالا میومد پایین !!! دست بچه جنوبی ها رو هم از پشت بسته بود !!! دیگه موقع غذا هم یه جا نمینشست !!! خلاصه یه دل سیر  بازی کرد و وول زد و از در و دیوار بالا رفت ! خجالت

ژنه دیگه...چه میشه کرد ؟! به قول بابا رضاش : بچه ام یه خورده شیطونه !!!

منتظرکلافه <-----  اینا منم ها...گفتم نکنه یه وقت فکر کنین شیطونی های لاریسا حتی یه سر سوزن رو رضا تاثیر میذاره...اصلللللللللللاااااااا !!!!ابرو

بلاچه و دختر عموش ( آیدا) که بدو ورودمون با خودش بردش مدرسه تا دوستاش لاریسا رو ببینن !!!

دختر عموها و پسر عمو و  لاریسا  در حال دیدن شرک !!! راستی لاریسا رو دارین که ؟! خوابش میاد ...کسی رو گیر نیاورده گوش آیدا رو گرفته !!خنده 

( لاریسا موقعی که خوابش بگیره حتما باید گوش یه نفرو بگیره ! تا خوابش ببره خواب)

تو رو خدا این فینگیلو ببینین چقدی بوده چه قدری شده ؟!قلبماچ

         I love you more and more, every day and night   

          الهییی...فدات شم مامانم ...کی تو اینهمه بزرگ شدی ؟!

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز مامان دانیال

خب من که همش را میدونستم :دی ببوس لاریسا را

آرزو مامان آرش

رسیدنتون به خیر. ماشاءالله چقدر ماهه. عکس با کلاهش خیلی جیگری شده. ببوسش [ماچ]

سوری مامان عسل

سلام خانومی. همیشه به گردش و مسافرت انشالله . معلومه که بهت خوش گذشته. خیلی زیبا و جالب نوشتی و خواندنی کلی احساسات برانگیخته شده. ببوس لاریسا نازم رو[ماچ][بغل]

مهسا

عزیزم اون عکسه که حوله سرشه چه نازه عزیزم دست رو دلم نذار که خونه . حال خوبی ندارم . به زودی می نویسم چرا

مهسا

عزیزم اون عکسه که حوله سرشه چه نازه عزیزم دست رو دلم نذار که خونه . حال خوبی ندارم . به زودی می نویسم چرا

زهرا

سلام دوست عزیزم.پست جالبی بود و نکات خوبی را برام یادآوری کرد.خوشحالم که لاریسا خانم توی سفر حسابی بهش خوش گذشته. پایدار باشی عزیزم.[گل]

سارا مامان تارا

تو چقدر نوشتی تو این مدت چرا بروز نشدی؟؟ خیلی قشنگ بود هم عکسا هم نوشته ها...هر روز میخوام بزنگم ولی باز نمیشه!!چرااا؟؟؟؟؟ [قلب]

مامان ني ني ناز

سلام گلم.همیشه به گردش.میگم بگو پس چرا اینقدر به دل میشینی همولایتی هستیم[نیشخند]

سارا و سالار

الهییییییییییییییییییییی...چه جیگملی بوده و الان صد البته که جیگمل تر و خوردنی تره این بلاچه ی ناااااااااااااز. ااااااا راستی سلام[نیشخند]خدافظ